اولین شب ِ تنهائی ام را در خانه ی جدید با یک پتو و یک شیشه ی نیمه خالی ودکا آغاز می کنم.از اول شب تا به حال دو ساعت یا یک ساعت در میان خوراکم بوده است.در فضای خالیه خانه هر صدائی به زوزه هائی وحشت آور تبدیل می شود.پس من می خورم و مست می خوابم.خوابم نمی برد.باز هم می خورم و مست می خوابم.ساعت 4:30 دقیقه شب با کابوسی از مرگ نجات پیدا می کنم.اگر چند لحظه دیر تر جنبیده بودم زبانم که در حلقم افتاده بود خفه ام می کرد.م نبود.من با گروه ِ همیشگی در پارکی تاریک بودیم.آن ها مست کرده بودند.مستی ِ بدی که دیگر هیچ چیز حالیشان نمی شد.هر چه سعی می کردم جمع و جورشان کنم نمی شد.حرفم را گوش نمی کردند .تمام ِ سعی شان را می کردند که مرا آزار دهند.هی بر سرشان فریاد می کشیدم.هیچ کس نبود که کمکم کند و من با این جماعت ِ مست افتاده بودیم در پارکی عجیب که حالا یادم آمد پارک ِ خانه ی قدیمی مان بود.پدرم را می بینم.خوشحال می شوم که عاقله مردی حالا حالِ این ها را جا می آورد.بر عکس ِ اضطراب ِ من، او سرد و بی تفاوت مشغول به کاری ست .می گوید باید تکه ای از موی هر کدامشان را بچینم.درست می شوند.می خواهم بچینم که می بینم موهایشان یکدست سفید شده است.من به دیدن ِ موهای سپید دوستان ِ جوانم وحشت زده دست ِ یکی شان را می گیرم و می خواهم فرار کنم.در راه چند دختر و پسر با هم می رقصند.همراهم شیشه در دست به جمع ِ آنها می پیوندد.اضطراب امانم را بریده.دستش را می گیرم و می کشم. پسرکی با موهای بلند روی زمین افتاده است.سر که بلند می کند شبیه ِ ج می شود.من و همراهم می ترسیم.او میاید دستش را دور ِ کمر ِ من می اندازد و می خواهد مرا به جمع دوستانش ببرد.هر چه فریاد می زنم همراه ِ مستم کاری نمی کند.با لبخند ِ همیشگی ایستاده و ما را نگاه می کند.خودم را به هر زوری شده از دست ِ پسرک خلاص می کنم.همراهم پا به فرار می گذارد و من به دنبالش می دوم.می دود و من به دنبالش.می خواهم صدایش کنم اما هر چه فریاد می زنم از گلویم هیچ صدائی بلند نمی شود.همین طور آن قدر فریاد می کشم که دارم خفه می شوم.چشم که باز می کنم نفسم بند آمده است. از دیدن این خانه ی تاریک و نا آشنا حالم بدتر هم می شود.سیگاری می کشم تا حالم سر ِ جا بیاید.فکر نمی کردم اولین شب اینقدر وحشتناک باشد.آرام تر که می شوم نمی دانم چرا نا خود آگاه یاد ِ پیرمرد ِ پارک می افتم.همان پیر ِ مردی که اصلاً قیافه ی درب و داغان ِ خیابان خواب ها را ندارد. چهره ای عبوس و موهای بلند ِ ژولیده .چشم های عمیق ترین متفکر با یک ساک ِ مشکی روی شانه هایش .شب ها روی صندلی ِ پارک شامش را از کیفش در می آورد و با غرور خاصی می خورد.بعد مدتی می نشیند و ما را تماشا می کند.هیچ کداممان جرات ِ نگاه کردنش را نداریم.فقط او حق دارد که ما را تماشا کند.انگار زندگی ِ او به هیچ کس مربوط نیست.این که هیچ وقت در حال ِ حرف زدن با کسی دیده نشده به هیچ کس مربوط نیست.بعد از مدتی هم همان طور نشسته می خوابد.هیچ وقت ندیدم که روی صندلی دراز بکشد.غرورش اجازه نمی دهد خود را شبیه ِ دیگر خیابان خواب ها کند.انگار می خواهد بگوید که خودم انتخاب کردم.چقدر در این لحظه دلم می خواهد بروم دستش را بگیرم و بخواهم برای بقیه ی زندگی پدرم باشد.بیارمش در این خانه و سر بلند به همه بگویم این پدرم است.بعد تا آخر ِ عمر با هم زندگی کنیم.از تصور ِ شیرینی اش دلم غنج می رود.بعد نا خود آگاه یاد ِ مادرم می افتم. که چرا مادرم هیچ وقت مرا بغل نکرد.این نصفه شبی در این تنهائی ِ کشنده عجیب لوس شده ام. یاد ِ سمیه دختر همسایه ی خانه پدر بزرگم می افتم.همبازی ِ کودکی ِ ما بود.بزرگ که شدیم با این که دیوار به دیوار پدر بزرگم بودند دیگر همدیگر را سال های سال ندیدیم .یکروز مادر بزرگم گفت که سمیه دیوانه شده است.نصفه شبی بلند شده راه افتاده در خیابان.بعد من رفتم بیمارستان دیدنش.انداخته بودندش وسط ِ یک مشت دیوانه.باورم نمی شد. خوب یادم است.با چند تائی شان صحبت کردم.بعد هی باورم نمی شد که سمیه ی ما هم مثل ِ آن بقیه باشد.خل و چل شده باشد.اصلاً چرا باید خل و چل می شد آن هم در این سن و سال ِ جوانی...هی می خندید و من فکر می کردم چقدر دوستش دارم.حالا که دیوانه شده است.چقدر شیرین و دوست داشتنی شده است ...ساعت ده دقیقه به شش است و من می ترسم که دوباره بخوابم.خوابم هم نمی آید.با همین دو ساعتی که خوابیدم فکر کنم دیگر جرات نکنم در این خانه تنها بخوابم.حالا تا اینجا روشن شود من مجبورم همین طور بنویسم.اتفاقاً بد هم نیست.کمی هم از این ودکا می خورم.شدیداً به یک هم خانه ای نیاز دارم.چرا تنهائی ِ زن ها این قدر غمگین تر از تنهائی ِ مرد هاست؟چرا تنهائی ِ زن ها این قدر سنگین و سخت است آن قدر که دیگر هیچ وقت عشق به سراغشان نمی آید.دیگر هیچ حرفی را باور نمی کنند.این که حالا یک نفر بیاید تا صبح پشت ِ این در اشک بریزد که عاشقم است اگر از تنهائی و ترس هم بمیرم حاضر نیستم راهش بدهم.چرا زن ها وقتی تنها می شوند مثل ِ جنده ها سرد و بی احساس می شوند؟چه طور شد که این عشق و عاشقی دهن مرا گائید؟چرا این همه سخت.چرا این همه عمیق.چرا این همه ترسناک.بله آقا.من دخترکی خموده و افسرده حال نبودم که به دست ِ شما افتادم.دلم در رویاهای شیرین ِ جوانی داشت ضعف می رفت.می توانستم در عشق بازی خفه ات کنم.تمام ِ انرژی ام را گرفت.حالا بلند شوم برای شما برقصم.بسیار خوب.رقص ِ من حالا به لودگی شبیه است.می خواهی این را هم ببینی و بعد بگوئی اه.این به مراسم ِ سوگواری شبیه تر است تا رقص.تا دوباره بگوئی اه.ما اصلاً هیچ وقت عاشق ِ هم نمی شویم.همیشه هم از هم متنفر بودیم.اگر می دانستم نفرت چنین جادوی عجیبی دارد هیچ وقت سعی نمی کردم مهربان شوم.حالا چه فایده.من باید فکری به حال ِ خودم کنم اما دیگر هیچ چیز در سرم نیست.نفرت جادوی عجیبی دارد درست هم پای عشق.وقتی به سراغ ِ آدم می آید دیگر دست و دل به هیچ کاری نمی رود.اه.باز هم آیه یاس خواندم.باز هم نفرت انگیز شدم.باید دوباره بروم سر ِ همان فلسفه و عقل و منطق.که چه روزگار ِ خوشی داشتیم با آن.سرد و سنگین و عبوس می شوم .شاید هم کلاً کس خل شدم.وقتی همه چیز همین طور است لابد باید همین طور می شد.این جا هم روشن شد.ساعت هفت است.می روم یک دوش بگیرم.
فیلسوف مآب ِ رمانتیک
۱۳۸۸ فروردین ۶, پنجشنبه
یادداشت های نیمه شب
نوشته شده توسط
ناشناس
at
۱۹:۲۵
۱۳۸۷ بهمن ۲۰, یکشنبه
داستان ناتمام=این دنیای من=آن دنیای شما
پیرمرد دستان خپل ِ قهوه ای رنگش را به زور از لای موهای در هم رفته ی مجعد هنوز یکدست سفید نشده اش رد می کند و می گوید "حکم ِ تو از قبل معلومه.این حرفام همش بیخودیه"بعد دستی به شکم ِ بر آمده ی شل و ولش می کشد و نگاه ِ پرسشگری به طرف پیرزن می اندازد.پیرزن با آن موهای نارنجی_گلبهی اش کمی مهربان تر به نظر می رسد.چشمانش تقریباً بی رنگ و شفاف است و این شفافیت ِ چشمهایش حس ِ خوبی به من می دهد آنقدر که مجبورم می کند از روی تخت کشان کشان خودم را به مستراح کنار اتاق برسانم و کمی بالا بیاورم."نظرت چیه؟اتهامات که بهت ابلاغ شده.تو به این چیزا واردی بعداً نری بگی کاراشون غیر ِ قانونی بوده ها.همه چیز درست طبق ِ برنامه پیش رفته"می خواهم بگویم من؟اعتراض؟آن هم میان ِ این دیوار های نمناک ِ یخ زده ی خاکستری؟اعتراضی ندارم.اما رمقی برای حرف زدن ندارم.چشمهایم پیر مرد را جستجو می کند که حالا آمده بالای سر ِ من ایستاده و انگار که کمی از خشمش فرو نشسته باشد به سرباز نگاهی می اندازد و ورقه ها را در دستش جا بجا می کند."بی فایدس ولی خوب شروع می کنیم.این سرباز دیشب حدود ساعت ِ 3 اومد تو تختت و به تو تجاوز کرد.آیا از یاد آوریه این اتفاق چندشت می شه؟"تازه متوجه حضور سرباز می شوم.بلوز و شلوار ِ یکدست سفیدی به تن دارد.کفش های زرد ِ بزرگی شبیه ِ کفش های دلقکان سیرک به پا دارد. بر شانه هایش 3 ستاره ی نقره ای می درخشند و کلاهش از همان کلاه بیس بالی های سبز رنگ ِ سربازی ست.چندشم می شود اما می خواهم بگویم که نه چندشم نمی شود.بعد یکهو سرم توی کاسه توالت است."خوب.اتهام ِ اولت ثابت شد.پس هنوز از بعضی چیزا چندشت می شه" بهش می گم چرا بهش دست نمی زنی؟ماهیه دیگه فقط مرده.میگه نه چلتم می شه.می گم چی؟می گه چلتم می شه.میگم چلت چیه آخه؟همون چندشه؟حسش چه جوریه ؟.می تونی بهم بگی چندش چه جور حسیه؟آدم چه جوری می شه که می گه چلتم می شه مثلاً گرمش میشه یا سردش میشه یا گریش می گیره؟.یکم فکر می کنه می گه چلت دیگه.مثلاً تو به ماهی دست می زنی چلتت می شه. منم باز هی پرسیدم چه جوریه اون طفلکم نتونست به من بفهمونه که چندش چه جور حسیه. نه اینکه بدم بیاید.یا از چیزی گریزان باشم یا چیزی را بد بدانم.فقط دلم بهم می خورد.چندشم می شود.."پس هنوزم معتقدی که آدما می تونن با هم ارتباط داشته باشن؟هنوزم چیزای گنده گنده تو سرته؟"در دید رسم تنها پیرزن پیداست با آن چشمان ِ زلال و آن لبخند ِ محو ِ کمرنگی که بر لب دارد. مانده ام که در صف ِ جلادان من چه می کند.به فرشته ها می ماند.ارتباطیم اگه باقی مونده باشه فعلن تنها با این کاسه ی توالته.من حالا فقط چشمامو که باز می کنم این کاسه توالت رو می بینم.که توش هی بالا میارم و هیچی نمی بینم جز یه آبی که عمق ِ زیادی داره و تهش پیدا نیست.بعد یک هو سرم توی کاسه ی توالت است."چندشت که می شه.بالا که میاری.تو این 4 سال چه غلطی کردی پس؟تو این 4 سال چی یاد گرفتی؟این همه هزینه بردی که چی؟"4 سال پیش من دلبرکی بودم با موهای سیاه ِ تاب دار و چشمان ِ براق ِ خسته.اگه فکر می کنی چیزی یاد نگرفتم یه نگا به چشام بنداز.این ها را باید بگویم.اما من پرم از چیز هائی که می خواستم بگویم و هیچ وقت نگفتم.سرباز حالا آمده کنار ِ تخت ِ من نشسته و دارد دستی به ران های لاغرم می کشد.بعد یکدفعه چشمانش خالی وسرد می شود و آهنگ ِ یکی از فیلم های ژاپنی را زیر ِ لب سوت می زند و من دیگر از نوازش هایش چندشم نمی شود.حس ِ خوبی پیدا می کنم و دلم به هم می خورد.بر که می گردم بازهمان زمخت و لوده ی قبلی ست. بالای تخت ایستاده و نیزه اش را به طرف ِ لبانم می گیرد."هنوزم معتقدی که من با تو یا من با این پیرِ زن یا تو با این سرباز یا من یا تو با این درختا با این آسمون با این ماشینا صنمی داریم؟همه ی اینا هستن توام هستی؟هنوزم داری درد می کشی؟آره؟هنوزم درد داری؟سلیطه ی کثافت"لگدی به میله ی بقل ِ تخت می کوبد.حالا چهره اش با آن موهای مجعد و ریش های هنوز یکدست سفید نشده ی فرفری ِدر هم رفته شاید شبیه به پیری های پدرم باشد که هیچ وقت ندیدمش.یا نه شاید هم شبیه پیر مرد ِ قوزیه پارک یا شاید شبیه پیر مرد ِ خنزر پنزری که حالا دارد قاه قاه می خندد و دستی به سینه های لهیده ی پیرزن می کشد."آخه کی باورش می شه من با این پیر ِ سگ ِ هرزه صنمی داشته باشم.یا با این دلقک ِ حشری.یا با تو.با توی خنگ ِ بی مصرف"توی کاسه ی توالت چشمان ِ زلال ِ پیر زن پیداست.می خواهم بگویم که من حالا تنها با این کاسه ارتباط دارم.بعد یادم می آید که هیچ کس نمی داند که من حالا کجا هستم.یادم می آید هیچ کس برایش مهم نیست که من حالا کجا هستم و با چه ارتباط دارم."هنوزم معتقدی که خدائی هست؟میدونی اگه همین جوری درد بکشی و ناله کنی و بالا بیاری برای همیشه می فرستنت اون پائین میونه یه مشت آدم.اما فقط تو سلوله خودت"بعد پیرمرد قوز می کند و به نظرم می آید که در خودش فرو می رود.هی خمیده و خمیده تر می شود.و من باز یادم می آید که 4 سال فرصت داشتم "از چیزی پشیمون نیستی؟".صدای پیرمرد حالا دو رگه شده و انگار بغض کرده باشد در خودش فرو رفته است.می خواهم بگویم من هیچ وقت از چیزی پشیمان نیستم اما به جایش سرم در کاسه توالت است
نوشته شده توسط
ناشناس
at
۱۲:۲۲
۱۳۸۷ بهمن ۶, یکشنبه
آقا جان ِ مادرتان آقا من برای این ریاضی 2 یک هفته شیشه زدم آقا.یک هفته کس ِ کس بودم آقا. کس کس نکنم آقا؟چشم آقا. آبرویم رفت آقا نیم ساعت قبل ِ امتحان جلوی در و همسایه پایپ دستم بود. اگر این ریاضی 2 را به من بدهید عربی ِ دو و سه را هم بهم میدهند دیپلم می گیرم آقا کیرت دهنم آقا من درسم خوب بود آقا همه اش تقصیر این امید میلانی بود وگرنه من 5 سال پیش ریاضی 2 پاس کرده بودم.الانم سرباز صفر نبودم آقا.به من گفت بیا برویم نون و پنیر بخورخیلی باحال و آنارشیست بود آقا.منم ریاضی 2 را ول کردم رفتم دهمان نون و پنیر و آرتو خوردم حالا هم هر چه دنبالش می گردم که بیاید این ریاضی 2 را به من یاد بدهد پیدایش نمی کنم آقا.اصلاً همه اش تقصیر ِ این آرتو بود.میشناسیدش آقا؟ باکونین از ریاضی 2 هم سختر است به جان ِ خودتان.اما من به این دیپلم نیاز دارم.وگرنه سرباز صفر می شوم می برندم سیستان بلوچستان کونم را پاره می کنند آقا آقا اصلاً باید بدهید خایهاتان را این ممد تراموا بمالد جای من.همش تقصیر ِ او بود آقا.هی گفتم ممد بیا برویم این ریاضی 2 را پاس کنیم سرباز صفر نشویم هی به من قرص می داد آقا ترامادول می داد آقا.می گفت ما آنارشیست هستیم آقا.یکی از دوستام همین هفته ی پیش خود کشی کرد آقا.من امتحان ِ ریاضی 2 داشتم و هی شیشه می زدم خودکشی کرد من خودم با همین دستام.... از بس این ممد تراموا بهش ترامادول خوراند.وقتی مرد آقا همین ممد آمده بود تشییعه جنازه.فحشش دادم آقا گفتم که تو کشتیش.اما ممد تراموا به تخمش هم نبود هی ترامادول مینداخت بالا و هیچ ..مرا به تخمش هم حساب نمی کرد با اون هیکل ِ بی قوارش می گفت چون ما آنارشیستیم آقا اونم ریاضی 2 پاس نکرده بود آقا خودش رو از یه ساختمون پرت کرد پائین .اما مادرم دیگر به من پول نمی دهد میگوید باید این دیپلم را بگیرم ورگرنه خانه هم راهم نمی دهد.بعدش هم باید بروم سربازی آقا.من بچه ی با استعدادی بودم آقا.نابغه بودم آقا.آقا ما آنارشیست هستیم آقا.ما به خدا خودمان اینقدر بیچاره ایم.پدرم بازنشسته شده آقا.مادرم کار می کند برادرم دانشگاه ِ آزاد می رود آقا.اصلاً همه اش تقصیر این نظام دولتیه شماست آقا.اگر مانیتور ال سی دیه 17 بیاورم نمره می دهید آقا؟من خودم مانیتور ال سی دی ندارم آقا.من یکی ازین قدیمی بزرگهایش را دارم که تمام ِ میز را گرفته ولی می روم قرض می کنم یکی قشنگش را برایتان می گیرم آقا.من آنارشیست هستم آقا.کونم می دهم آقا.کون ِ من عادت دارد آقا.پاره می شود آقا.چشم خفه می شوم آقا ولی خدا خیرتان بدهد.ما را از این سرباز صفری نجات بدید آقا
پ.ن:می گه تا بعد از ظهر میشینی دو صفحه برای من در مورد ِ آنارشیسم می نویسی.می گم من که نوشتن بلد نیستم ولی اگه خرزو خان بود شاید یه همچی چیزی براتون می نوشت.بعد شما چاپش می کردین؟
نوشته شده توسط
ناشناس
at
۲:۳۷
0
comments
۱۳۸۷ دی ۳۰, دوشنبه
۱۳۸۷ دی ۲۸, شنبه
...
دختره سه تا میز اونور تر نشسته.تنها.از اون تنهاهائی که کک میندازن تو تمبونه آدم.چشماش از اون چشمای باهوشه.قیافشم یه جوریه که آدم نمی تونه بگه خوبه یا بد.به سعید می گم پا شو بریم یه سیخی بزنیم.خدا رو چه دیدی.سعید میگه بد اخلاقه ها.پامیشیم میریم.من از اون پسرای خجالتی نیستم که یه دختر می بینن مدام تو ذهنشون با فکراشون جلق می زنن آخرشم جرات نمی کنن یه دونه از حرفای مودبانشونم بگن چه برسه به فکرای اونجوریشون.پامیشم یه راست میرم پیشه یارو.مثل ِ الان.میگم میشه بشینیم اینجا؟مزاحم نیستیم.جواب نمی ده.خیلی تو فکره.انگار که اصلاً نیست.با خودم می گم اوه ازین دختر روشنفکرائیه که هی خودشونو تو فکرو خیالای دور دست نشون می دن و دهن سرویس می کنن تا یک کلمه حرف بزنن.ولی اینا کلاً معلوم الحالن.اولش ناز می کنن.فقط باید سر ِ نخو پیدا کنی. با پروئیه تموم می شینیم.همچنان نشون میده که تو فکره.ولی نیست.اینو تجربم بهم میگه.دارم با خودم ور می رم که از کجا شروع کنم.یارو یکم سخت به نظر می رسه.نمی تونم بفهمم به چی فکر می کنه.میرم تو جیبم پاکت ِ سیگارو در بیارم که یهو می گه" ببین من اگه می خواستم می تونستم یه حالی بهت بدم که اشکات در بیاد.که موقعه ی ا.رگاسم نعره بزنی.که هیچوقت منو یادت نره.که دیگه هیچ وقت مثله منو تو عمرت نبینی.اما این کارو نمی کنم."بعدش یه هو ساکت می شه ومیره تو فکر.حالا من موندم با این یارو رفیقه پرتم.باید نشون بدیم که اصلنم جا نخوردیم.باید خودمونو یه جوری جمع و جو کنیم.شروع می کنم به حرف زدن بدونه اینکه فکر کنم.من که نمی فهمم تو سرش چی می گذره.باید حرف بزنم جو عوض کنم.شروع می کنم کس شعر گفتن.کس شعرای پرت که هیچ ربطی به حرفای دختره نداره.اما دختره نشسته همینجور ساکت .همینجور تو فکر.با یه حالت ِ عجیب غریب ِ ترسناک.هر لحظه منتظرم یه ضربه ی دیگه بزنه که باز دوتامون عین خر تو گل بمونیم.اما من اینقدر حرف میزنم که اون نتونه هیچی بگه.یه یه ربعی من و سعید از درو دیوار حرف می زنیم.هیچی نمیگه لامصب.می زنم به دستش.یهو از جاش پا می شه ویه راست میره بیرون.به سعید می گم این یارو یه چیزی زده.حالش طبیعی نیست.از پله ها می ره پائین و از اونور بالکن ِ جلوی میزه ما دو سه قدم میره جلو.عین دیوونه ها. برمی گرده.از اون پائین میاد سرِِِِ میز ِ ما.با دست منو صدا می کنه.میگه" تو نپرسیدی که من چرا این کارو نمی کنم؟"این دیگه کیه.می گم نذاشتی که.بیا بالا می پرسم .میگه "نه.حالا نه.حوصلشو ندارم .اگه یه بار دیگه دیدمت حتماً.اگه یه بار دیگه دیدمت..."
نوشته شده توسط
ناشناس
at
۱۲:۰۷
1 comments
۱۳۸۷ دی ۲۵, چهارشنبه
یکنفس
"زنجیر سرخ گل آلودی را بر تن می کشم و می گویم خدایا سهم ِ من این نبود......"ندا در می رسد که : ای جوانمرد ِ رفته در بازار ترسمت پر نیاوری دستار"یه جائی بین خواب و بیداری غوطه ورم.من، بیدار که هستم پارانوئیدم.خوابم که می بره کابوس می بینم.اما حالا اینجا یه جائی بین ِ خواب و بیداری هم شاعر شدم ،هم نویسنده ، هم فیلسوف و متفکر.اینجا نیمه هشیار میان خواب و بیداری .دنباله یه چیزیم که بهش بگن واقعیت...روشنائی ِ ضعیفی از لای مژه هام چشمای نیمه بستم رو می زنه."تو چرا دیگه وبلاگ نمی نویسی؟"تو یه روز اومدی به من تجاوز کردی .من حامله شدم.تو رفتی."آخه کسل کننده ام.من فقط بلدم چیزای بد بنویسم.چس ناله های همیشگی.چرا من همه چیز رو بد می بینم؟چی شد که اینجوری شد؟چرا من وقتی می خوام خوب فکر کنم فکر می کنم دارم خودمو گول می زنم؟من کی واقعیت رو می بینم به نظرت؟"حالا چشمام بازه بازه.نشستی بی خیال اونجا.سیگارت رو روشن می کنی."هر وقت اون محدودیت های احمقانه ی ذهنت رو برداشتی.هر وقت که تونستی چیزا رو خوب و بد نبینی.واقعیت نسبیه دختر جون"اما من مریضم.حتی همین حالا که اینجا بین ِ خواب و بیداری دمر افتادم و فکر می کنم تو یه روز اومدی دست منو گرفتی ببری با هم قدم بزنیم یا به من تجاوز کردی و من حامله شدم .میدونی اگه خیال کنم به من تجاوز کردی خیلی ناجوره.اما من همیشه همین فکر روکردم.فقط بلدم همین جوری فکر کنم.بعد تو انگار فکر منو خونده باشی با یه خنده ی مرموزی میگی زنا دوست دارن همیشه فکر کنن بهشون تجاوز شده تا یه دلیلی برای اتفاقات ِ زندگیشون پیدا بشه.اصلاً همه ی زنا عاشقه اینن که بهشون تجاوز بشه.اما تو اینارو نگفتی.من این رو تو فکرت می خونم.اما من چرا اینجوریم.مثلاً چرا الان به جای اینکه به این فکر کنم که بودن تو این خلسه بین ِ خواب و بیداری چقدر لذت بخشه کلید کردم رو این حالت تهوعه؟من تخیلم ضعیفه.من یک ضعیفه هستم.راستی من قبلنام اینقدر مریض و بد بین بودم؟قبل از این که تو یه روز بیای .دختره داشت می رفت .تنها...بعد تویه هو میگی"عمیق باش"می گم عمق به کدوم طرف؟ راست یا چپ یا وسط؟حالا یه ساعتی هست نشستی جلوم داری اعتراف می کنی و هی به من می گی عمیق باش.چیزا رو خوب و بد نبین.حالا یه ساعته که اینجا نشستی داری اعتراف می کنی که چی؟چقدر همه چیز کلیشه ایه.رعد و برقم که می زنه.من دلم داره میاد تو دهنم.اینا که میگی چه ربطی به من داره.یه ساعته چی می گی اصلاً؟می گی یکی دیگه رو حامله کردی یا چی؟یکی دیگه حاملت کرد؟.من اصلاً حالیم نمی شه.یه چیزی برای یکی دو هفته یا یکی دو سال یا سال ها ست تو منه.چیکارش می تونم بکنم.اعترافه چی؟ می گم "من اگه به حال خودم بودم تا حالا فقط یه جنده شده بودم.یه جنده.اما تو اومدی.حامله شدم برای همیشه.حالا این اتفاق ِ خوبی بود یا بدی؟چه طوری بهش نگاه کنم؟تو نمی تونی بگی.هیچکی نمی تونه بگه.من وبلاگ نمی نویسم.چون کسل کننده ام"."تو از اول همین جور اولترا احساساتی بودی.آخه تو این وضعیت ِ تخمی احساسات به چه درد می خوره.دور و برتو نگاه کن.جائی برای احساسات مونده؟.یه مشت احساسات ِ دروغی.من عاشق ِ توام ولی دارم کون ِ یه عالمو پاره می کنم با کارام.این احساسات به چه درد می خوره.رقت انگیزه.ننگه بشره.فیلم هالیوودیه.جداً وضعیت خیلی تخمیه"از زیر دستم معلومی.حالا نشستی رو صندلی پشت میز.داری نیازمندی های روزنامه رو ورق می زنی.آره.راست می گی.من از وقتی یادم میاد یه آدم ِ احساساتیه تعطیل بودم.احساساتی که مو به تن ِ تو سیخ می کرد.اما من بودم.چه جوری شو نمی دونم.حالا تو متهمم می کنی به سطحی بودن؟واقعیت یه سطح بیشتر نداره.همون سطحی که دهن ِ ما رو می گاد.نه.واقعیت یه سطح بیشتر نداره.همون سطحی که ما نمی بینیمش.حالا من هی بگم این حوض پارک نیاورون با همین برف قبلاً هم بوده.یه وقته دیگه اما همین شکلی.تو هم هی بگی جدی نگیر.آخه پس واقعیت چی می شه؟من بالاخره چیو جدی بگیرم؟این دختره رو؟یا تو رو؟.خودتو.می گی "تو باید کار کنی.باید کار کنی.تو این وضعیت احساسات فقط تنبلی کردنه .تو تنبلی.مشکل اصلیتم همینه که هی احساساتی می شی.باید بری باهاشون بجنگی"می گم تو یه سطل ِ آشغال چه فرقی می کنه تو یه فیلم ِ هنری باشی یا یه تشتک ِ نوشابه؟آشغال آشغاله دیگه.من نمی خوام تو چاه ِ توالت یه گه ِ برجسته باشم.می گی"اگه همه قد بلند باشن که دیگه معلوم نیست قد ِ تو بلنده یا نه"اما من همینم.من هستم.حالا تو بگو چه جوری می شه که یه آدم اینقدر کیری می شه؟بعد تو هی سعی می کنی که بگی نه.منظورت این نبوده.اما خوابت میاد و هی چشمات رو می مالی.چشمام میره رو هم.دختره داره آروم قدم می زنه."اگه میذاشتی همین جور آروم می رفت"اما آخرش فقط یه جنده می شد.نه؟می گم این احساسات ِ رقت انگیز از کجا پیدا می شه؟این توئه دیگه؟سرم رو نشون می دم.تو چشاتو باز می کنی.فقط نگام می کنی.می گم هوشم کجا بود.مردم ِ عادی احساساتین.منم یه آدم ِ عادی.عادیه عادیه عادی.حالا اگه نابغه بودم می خواستم چه گهی بخورم.ور دست ِ بیل گیتس بشینم؟بعد تو می گی"دخترتو این وضعیت فقط باید کار کنی.باید کار کنی"اما من می گم من بی استعدادم.من می خوام فقط کتاب بخونم.آخه من بی استعدادم.ایناها.تو این کتابه نوشته من بی استعدادم.نیه توچکا رو رو میز نشون می دم.استعداد اگه استعداد باشه حد اکثر تو بیست سالگی خودشو نشون می ده.حالا من تو بیست سالگی چه گهی بودم؟داشتم تو برف راه می رفتم و شعر می گفتم.کس شعر می گفتم.من بی استعدادم اما تو نابغه ای.فکر می کنی مسخرت می کنم.می خندی.همیشه فکر کردی من مسخرت می کنم.اما من جدی می گم تو نابغه ای اما فرصتش پیدا نشده هنوز.میگی "تنها نابغه ای که الان نبوغش به فعلیت رسیده احمدی نژاده.بقیه همه برای دل ِ خودشون می گن فرصتش پیدا نشده"می گم پس خودت برو کار کن.تو این وضعیت.چه کاری؟یک هفته ی تمومه یه قرون نداشتیم از خونه بریم بیرون.یه هفته.اما من هر وقت به این فکر می کردم خندم می گرفت.فقط خنده.آرزو می کردم هیچ وقت هیچ پولی به دستم نرسه که منم مجبور نباشم دوباره بیفتم دنبال این پروانه ی کوفتی و سر و کله زدن با اون آدمای نکبت.بعد تو می گی"حالا این همه تو خونه موندی چه گهی خوردی.آدم باید خروجی داشته باشه" می گم مگه آدم نمی تونه فقط آدم باشه.مثل ِ اون دختره که داره تنهائی می ره .تو سرما.تو خیابونه ولیعصر.من تنها بودم.تو اومدی منو حامله کردی.حالا وضعیت چه جوریه؟خوب و بد نداره.امروز خوبه.فردا گه می شه.اما یه سال دیگه همه چیز معمولیه و تو وقتی اینو می فهمی فقط کونت می سوزه.تلویزیون همینجور روشنه با صدای بسته.یه ساعته که داره هی مستقیم از غزه گزارش می ده.پا می شی را میفتی تو خونه."هر دهن سرویس شدنی یه اثری داره.وگرنه تو الان اینی که هستی نبودی.فاکنر روزا می رفت کار خونه دهنش سرویس می شد .شبا میومد گور به گور می نوشت.حالا تو صبح تا شب خونه بشین"گور به گور که می گی تنم می لرزه.بعدش به سرم می زنه برم تو یه کارخونه کار کنم.من فقط باید کار ِ یدی کنم.اما تو می گی تو یعنی من کارای دیگه ای بلدم که بکنم.من می گم پس این هرابال چی که دکترای حقوق داشته و کارش کاغذ باطله خمیر کردن بوده.اما نه.انسان ِ اندیشمند عاطفه ندارد.می گی تو باید کار کنی.می گم آدم اگه کار کن باشه حداکثر تو بیست سالگی کارشو کرده."تو از همون اول که رفتی سراغ ِ فلسفه خوندن بی استعدادی نشون دادی.تو ایران فقط یه گروه سراغ ِ فلسفه می رن.اونم بی استعدادان.هر چی احمق تر گنده گوز تر"صدای هواکش ِ دستشوئی بلند می شه.آخ خوشم اومد از این حرفت.آره.من بی شعورم.در این شکی نیست.اما من چه جور ِ دیگه ای می تونستم باشم.می گم "حالا تو چی؟تو چه گهی خوردی؟ما همش به این فکر می کنیم که یه گهی بشیم.تا حالا شده سعی کنی که هیچی نباشی؟هیچ چیز ِ خاصی نباشی؟"بعد تو می خندی و میگی "من الانم هیچ چیز ِ خاصی نیستم" قیافت یه حالت غمباری پیدا می کنه"وضعیت خیلی تخمیه"می گم وضعیت وضعیته.خوب و بد نداره.به نظرت ما چقدر با این وضع دووم میاریم.یه سال دیگه همه چیز معمولیه.بعد تو با یه حالت ِ متفکری میری رو مبل دراز می کشی.اما من وبلاگ نمی نویسم.وبلاگ بنویسم که چی؟که راحتتون کنم .که شما با خیال ِ راحت بگید که این یارو چقدر پرته و صفحه رو ببندید.به همون راحتی که کتابای سالینجر رو می خونید ومی بندید بدون اینکه حتی به فکرتون برسه اون کسائی که ازشون حرفی زده نشد کیا بودن.اما من می خوام تو بازی باشم.خیالتون راحت.من وبلاگ نمی نویسم.گیرم که فراموش بشم.اما من خیالتو راحت نمی کنم.حضور ِ هر چیزی غیبت ِ یه چیز دیگست.هیچی قابل ِ حذف نیست.هست؟.فقط مهم اینه که ما به کدوم فکر می کنیم.حاضره یا غایبه؟.چشماتو می مالی و می پرسی چیزی برای خوردن نداریم؟.بلند که میشم یاد ِ این حرفت میفتم که می گفتی اینجوری نوشتن کار کسائیه که اصلاً نوشتن بلد نیستن و کسشعر می نویسن من اگه از زندگیم همینجوری که هست فیلم بسازم حال همه رو بهم می زنم.اما من همینم.اینجا بین خواب و بیداری همینا تو ذهنمه.هم نویسنده شدم و هم فیلسوف و هم متفکر و هم شاعر"زنجیر سرخ گل آلودی را بر تن می کشم و می گویم خدایا سهم ِ من این نبود......"
نوشته شده توسط
ناشناس
at
۵:۴۶
1 comments
۱۳۸۷ آبان ۷, سهشنبه
حافظه ای که به کار می افتد یا جای خالی ِ آدم ها
نوشته شده توسط
ناشناس
at
۰:۲۵
0
comments
۱۳۸۷ مرداد ۱۵, سهشنبه
"جنون ِ متن یا سلام قضات محترم ِ متن"
مهم تر از همه این است که من همیشه دلم می خواسته یک فیلسوف بشوم.البته بزرگترین امیدم هم همیشه همین بوده است:فیلسوف شدن.فکر کنم،نظریه بدهم،نقد کنم،ایراد بگیرم.شاید بشوم شبیه فوکو،دلوز و بودریار.خنده دار است.نه؟اما خوب واضح است که هیچ گهی نشده ام.هیچ وقت با فلسفه تخصصی بر خورد نکرده ام یا به عبارت بهتر هیچ وقت در فلسفه تخصصی نداشته ام.جسته و گریخته از این و آن می دانم اما اگر جلوی یک کار بلد گذاشته شوم درست مثل ِ کرو لال ها می شوم.چون احساس می کنم که از فلسفه فقط اسم ها را بلدم.که البته احساس بی خودی هم نیست.مسلم است که من در این رشته هیچ تخصصی ندارم.فکر می کنم دلیل اصلیش هم ازکون گشادی های مفرطم سر چشمه می گیرد.تقریباً اکثر اوقات از خودم بیزارم و نمی دانم که چه کار می خواهم بکنم.ممکن است چند روز ِ مداوم سخت ترین محصولات فلسفی را بخوانم و ممکن است چند روز بعدی را بدون اینکه کتابی ورق بزنم بدون هیچ ایده ای بدون اینکه بخواهم با کسی حرف بزنم ساعت ها بیکار در خیابان بچرخم.بعد هم هی فکر کنم به اینکه بالاخره من می خواهم فیلسوف شوم یا نه؟ آیا فیلسوف ها هم اینقدر وقت تلف می کنند.چیز های زیادی هست که من هنوز نخوانده ام.پس چرا ساعت هاست که بیکار بدون اینکه هیچ خلاقیتی به خرج دهم روی این صندلی نشسته ام و مردم را تماشا می کنم.تقریباً به اینجا که می رسم نوبت ِ این می شود به خودم اطمینان دهم که من هیچ گهی نمی شوم و هیچ گونه خلاقیتی هم ندارم.خوب حتماً اجازه می دهید که بعد از این افکار کمی به خودم بپیچم،کمی افسرده شوم و دوباره شروع کنم به وارسی ِ زندگی خودم از ابتدا که بلکه نقطه ی درخشانی پیدا کنم که در این لحظه قطره ی امیدی بچکاند و کمی دلداریم دهد که: نه من آنقدرها هم در پیت نیستم.اما نه.همه چیز را مرور می کنم.بعضی جاها را که حتی خودم از به یاد آوردنشان تهوعم می گیرد.ولی در اکثر مواقع همه چیز معمولی بوده است.آیا این گواه ِ خوبی نیست برای اینکه من بر خلاف آنچه همیشه آرزویش را می کردم آدمی کاملاً معمولی بوده ام؟هیچ وقت هیچ گونه جدیتی برای کاری نداشته ام و همه ی کار ها را سرسری،بی تفاوت وبه کلیشه ای ترین وجه بر گزار کرده ام.از مذهب و رشته ی تحصیلی و فعالیت های سیاسی ِ دانشگاه گرفته تا ارتباطات ِمسخره ی روزمره و کتاب خواندن های در حال چرت و نوشته های افتضاح ِ آماتوری.همه ی این ها به شکلی کاملاً معمولی بر گزار شده اند.هیچ نقطه ی درخشانی ندارند.حتی هیچ نقطه ی سیاه ِ سیاهی هم وجود ندارد.(چرا؟).پس چرا من همیشه فکر می کردم که آدم متفاوتی هستم ؟؟چرا وقتی شروع به نوشتن می کردم این احساس را داشتم که به زودی خلاقانه ترین چیز های ممکن را به روی کاغذ می آورم و بعد از تمام شدن حتی حوصله نکردم که دوباره بخوانمشان.چرا من حتی حوصله ندارم وکیل خوبی هم بشوم؟چرا من از وکالت و هر چه قانون است عقم می گیرد اما هیچ وقت عزمم را جزم نکرده ام که ببوسم و کنارش بگذارم و بروم فیلسوف شوم.دلیلش کاملاً واضح است .چون می دانستم که هیچ وقت فیلسوف نمی شوم.می دانستم که هیچ وقت نویسنده نمی شوم.هیچ وقت شاعر نمی شوم.هیچ وقت هیچ انسان ِ خاصی نمی شوم.حتی یک وکیل خوب هم نمی شوم.پس همین چیز معمولی که هستم خوب است.یعنی خوب که نه.چاره ای ندارم.حتماً استعدادش را ندارم.اما پس این مالیخولیا چیست که مرتب مغزم را می خورد که من چیزی می توانم بشوم و از روی کون گشادی ست که به هیچ کجا نمی رسم.من می روم یک سیگار بکشم.شاید حوصله داشتم و ادامه دادم......من از مقاله نوشتن بدم میاید.من از اینکه شما را خیلی جدی بگیرم و از اینکه شما من را جدی بگیرید بدم می آید.من کلاً از این که چیزی را جدی بگیرم بدم می آید و فکر می کنم مشکل اصلی هم در همین جاست. کسانی هم که خودشان را جدی می گیرند به همین دلیل حالم را بد می کنند.پس دوست دارم اینجا بنشینم . انگار که دارم با یک نفر ِ کاملاً معمولی صحبت های کاملاً معمولی می کنم بنویسم.اما من هیچ وقت با کسی چنین چیز هائی را نمی گویم.چون احساس می کنم که این چیز ها ارزش گفته شدن ندارند.من هیچ وقت با کسی صمیمانه صحبت نمی کنم.هیچ وقت هیچ دوست ِ صمیمی نداشته ام.در کنار آدم ها ساکت می نشینم بی آن که حرف هائی بزنم که به آنها بفهمانم من مثل ِ آنها نیستم.اما این را هم انکار نمی کنم که در همین مواقع ِ سکوت، حس ِ برتر بودن به من دست نداده باشد.از آنجائی که وقتی حرف می زنم حرف هایم کاملاً معمولی از آب در می آیند در حالی که فکر می کردم این گونه نیستند و بعد از اینکه می بینم به چه چیز ِ معمولی فکر می کردم حالم بد می شود، ترجیح می دهم در کنار دیگران نشستن را به سکوت برگزار کنم.این باعث می شود که آنها یا فکر کنند من خیلی آدم ِ معمولی یا خیلی آدم ِ خفنی هستم.اما فکر ِ آنها چه اهمیتی دارد وقتی من کاملاً احساس ِ معمولی بودن یا حتی بد تر از آن را دارم.چرا وقتی کسی من را جدی می گیرد به صرافت نمی افتم که جدی شوم.و چرا وقتی کسی من را معمولی می بیند احساس می کنم که جدی گرفته نشده ام.چرا وقتی دیده نمی شوم احساس می کنم که وجود ندارم و وقتی دیده می شوم زیادی وجود دارم.چرا من احساس می کنم فیلسوف هستم در حالی که می دانم خلاقیت ِ یک فیلسوف را ندارم.(آیا من این را می دانم؟)آیا انبوه نوشته های غامضِ فلسفی این را به من القاء می کند که من فیلسوف نیستم.آیا من به اندازه ی کافی به چیز هائی که در زندگی تجربه کرده ام فکر نمی کنم یا اگر فکر می کنم به طرز ِ کاملاً کس شعری فکر می کنم.آیا طرز ِ کس شعر فکر کردن وجود دارد؟آیا فیلسوف ِ کس شعر جات وجود ندارد؟آیا کس شعر و غیر کس شعروجود دارد؟آیا همه فیلسوفان همین کس شعرها را به زبان فاخر ِ فلسفی نمی گویند.نه نمی خواهم بگویم که من مثل فیلسوفان فکر می کنم ولی من زیاد فکر می کنم.آنقدر که دست ِ آخر از فکر کردن متنفر می شوم و دلم می خواهد مثلاً بروم نقاشی کنم یا داستان بنویسم.اما هیچ کدام از این ها را هم خوب انجام نمی دهم.هیچ جدیتی ندارم.همه چیز معمولی از آب در می آید.درست مثل ِ خود ِ من.به خودِ من که فکر می کنم اضطراب می گیرم.بعد از 24 سال چه کاری را به نحو ِعالی به پایان رسانده ام؟دلم می خواست فیلسوف شوم و یک وکیل ِ آبکی ِ بدون ِ جدیت از کار در آمدم.می دانید همه ی این ها وقتی جمع می شود با این احساس که دیده نمی شوم و جدی گرفته نمی شوم چقدرمضطربم می کند.آیا من واقعاً در خور ِ جدی گرفته شدن نیستم یا خودم خواستم که این گونه شود.اصلاً چرا من باید از معمولی بودنم برای شما بگویم؟حرف های معمولی ِ یک انسان ِ معمولی چه جذابیتی می تواند داشته باشد؟آیا همه ی این ها از سر ِ این نیست که من می خواهم خودم را در نظر ِ شما جدی کنم در حالی که می دانم شایسته ی جدی گرفته شدن نیستم.آیا همه ی شما ترجیح نمی دهید که بروید نوشته های دشوار فهم ِ دریدا را بخوانید تا نوشته های معمولی ِ یک انسان ِ معمولی.من که بی شک اولی را ترجیح می دهم.ولی به خواندن نوشته هائی که صمیمیت و صداقت ِ نویسنده در آن جریان دارد نیزعلاقه ی خاصی دارم.فقط باید از خلال کلمات احساس کنم که نویسنده صادق بوده است تا هر چیز که می گوید خود به خود به ایده ای در باب ِ زندگی بدل شود.حتی می توانم بگویم که این دومی را در چنین مواقعی به اولی ترجیح می دهم.ولی می دانید. من حتی این دومی را هم خیلی جدی نمی گیرم.خواندن ِ استیصال ِ یک انسان ِ معمولی فقط باعث می شود که من به این دل خوش شوم که آنجا یکی مثل من نشسته است.بعد از این قضیه نیرو بگیرم و به زندگی ِ مزخرف ِ خودم ادامه بدهم.پس ترجیح می دهم نوشته های انسان های خاص را بخوانم تا چس ناله هائی از دست ِ همین نوشته.می دانید اما من کار دیگری نمی توانم انجام دهم.دوست دارم بنویسم .نه ازآن دست مقالات ِ جدی ِ فلسفی که یک مقدمه دارد و یک متن اصلی و یک نتیجه گیری.از آن نوشته هائی که در جزء جزء کلماتش فلسفه ی خاص ِ نویسنده جریان دارد.سانسور شده نیست.اگر نویسنده وسط ِ مقاله مشغول ِ جلق زدن بوده است همان جا بنویسد که من در حالی که به این موضوعات فکر می کنم همزمان جلق می زنم. یا من دارم اشک می ریزم.آن وقت می شود فهمید برای فیلسوف شدن لازم نیست از کلژدوفرانس مدرک داشته باشید.حتی در حال جلق زدن هم می توان فیلسوف بود.فقط کافی ست کامپوتر را باز کنید و شروع کنید به تایپ کردن.درست مثل ِ همین کاری که من کردم.اعتراف می کنم در شروع به نوشتن حس ِ یک انسان مفلوک ِ بی خاصیت ِ معمولی را داشتم که از این گونه بودنش به سطوح آمده است.حالا هم همین حس را دارم اما با مقدار ِ زیادی شور و هیجان برای نوشتن ِ همین معمولی بودن.به طوری که حالا نمی توانم از این صفحه کلید کنده شوم.کلمات پیاپی می آیند و در خلالِ نوشتن این جملات حالتی شبیه به مکاشفه به من دست می دهد.انگار خودم در لابلای این کلمات پیدا می شوم و نه شاید هم گم می شوم.چرا که وقتی از خودم می نویسم از خودم فاصله می گیرم.اعتراف می کنم در این لحظه این منم که درباره ی خودم می نویسم.من گوئی دو دست هستم که بر روی صفحه کلید خم شده است و چیز هائی راجع به کسی می نویسد.کسی که احساس ِ به شدت معمولی بودن می کرده است.اما این فرد در این جای نوشته دیگر من نیستم.من خودم را در لابلای این سطور گم کرده ام.دست ها از نوشتن باز نمی ایستند و گرنه بر می گشتم و دوباره از ابتدا می خواندم تا ببینم چه چیزی برایتان گفته ام.اما من دو دست می بینم و تعدادی کلمه که گویا متعلق به کسی ست که خودم را به من الهام می کند و از شما چه پنهان شور ِ عجیبی بر من مسلط شده است که تمرکزم را به هم زده و مرا از آنچه در پی ِ گفتنش بودم دور کرده است.گویا من به جادوی نوشتن رسیده ام.گویا این صفحه کلید مرا جادو کرده است.حالا بیائید سعی کنیم به یاد بیاوریم که من در ابتدای نوشته چه می خواستم بگویم.افعالم به طور ِنا خودآگاه از اول شخص ِ مفرد به اول شخص ِ جمع تبدیل شده است.گویا من با شما که معلوم نیست که هستید یکی شده ام و خودم به صورت ابژه ای بر من و شما، که سوژه ی واحدی شده ایم،نمایان می شود.خوب در این جا اعتراف می کنم/یم که من/ما خودم/مان را گم کرده ام/یم.ابژه ای که در باره اش می نوشتم/یم جائی در میان ِ این متن گم شده است.اما چه اتفاقی افتاد.ساعت ِ این کنار نشان می دهد که حدوداً من/ما 4 ساعت است که دارم/یم می نویسم/یم.به غیر از چند وقفه ی کوتاه برای سیگار و چای و چند مزاحمت.اما از چه می نوشتم/یم؟از انسانی که گویا از معمولی بودن خود به شدت خسته شده بود.فلسفه دوست داشت اما عرضه ی جدی کار کردن را نداشت.اصلاً بیائید این موجود ِ بی شعور را از متنمان بیرون بیاندازیم4 ساعت ِ مداوم وقت ِ ما را گرفته است و حالا ما خودمان را گم کرده ایم.می بینید حالا من با شما کاملاً یکی شده ایم.دیگر افعال توسط ِ این دست ها به کلی جمع استفاده می شوند.آیا من کس شعر نمی گویم؟آیا من به راستی به وحدتی با شما دست یافته ام.این درست است.در این لحظه نمی توانم خودم را از شما متمایز کنم.اما حالا که این شور ِ انقلابی به ما دست داده است بیائید ببینیم که این مای ایجاد شده چیست.این شمائی که با من یکی شدید از کجا پیدایتان شد.به گمانم شما از متن سر بر آوردید.خوب.پس حتی متن هم می تواند انسان بیافریند.من شما را برای خودم آفریدم بی آنکه وجود داشته باشید.سوژه هائی بدون وجود مادی خلق شدند که ذهن ِ من با آنها و آنها با ذهن ِ من یکی شدند و حالا ما را ساختند.من دیگر تنها نیستم.من شما را آفریدم.همه ی شما به جهان ِ من وارد شدید و حالا ما می توانیم در باره ی شخص ِ ثالثی صحبت کنیم.من شما را مخاطب ِ حرف های خودم قرار دادم و شما زاده شدید.اصلاً من چگونه با شما از خودم سخن می گفتم؟به عبارتی من در عین ِ حال که من بودم با شما از من صحبت می کردم.یا اینکه از ابتدا اصلاً منی وجود نداشت بلکه از ابتدا شما بودید که با من از من سخن می گفتید.شما به من نشان می دادید که این من این گونه است و من خود را از طریق ِ نگاه ِ شما پیدا کردم.شمائی که وجود خارجی ندارید.به گمانم شما می شوید همان "فرا خود" ِ من یا "فراخود"ِ متن.نشسته اید آنجا و دارید مرا قضاوت می کنید....سیگار...در این فاصله تورج زنگ زد و من به او اس ام اس دادم که در حال ِ یک مکاشفه ی عمیق هستم.به گمانم تورج هم جزئی از شماست.از دسته ی شمائی که من را به قضاوت نشسته اید.یک اس ام اس دارم.می خوانم.شاید یکی از شماها باشد که ایده ای به من رسانده است.تورج بابت دیروز از من معذرت خواسته است.تورج را می شناسید.تقریباً به یاد دارم که دیروز قیافه ی این آدم های از همه چیز آگاه ِ محترم را گرفت و مرا عصبانی کرد.من هم راجع به او به قصاوت نشستم و مثل ِ شمائی (از جمله اوئی)که مرا سر تا پا به گه کشیدید به گه کشیدمش.اما من از کجا این حق را به دست آورده بودم؟من چرا باید در زندگی ِ او به قصاوت بنشینم.ولی مگر این او نیست که همراه با شما دارد من را سر تا پا به گه می کشد.شما چه حقی دارید که من را یک انسان ِ معمولی ِ بی مصرف ِ کون گشاد بنامید؟در حال سیگار کشیدن این حس به من دست داد که دیوانه شده ام.احساس کردم مرزِ میان ِ شمائی که جمعاً وجود ِ خارجی ندارید(ولی مطمئناً فرداً وجود دارید)با من از بین رفته است.و این یعنی خود ِ جنون.خواستم به اتاق ِ محمد پناه ببرم که ببینم هنوزسالمم یا نه.اما بی خیال شدم.او هم جزئی از شماست.شمائی که حالا من هم جزئی ازشان هستم.پس تصمیم گرفتم یکراست به سراغ ِ خودتان بیایم.به سراغ ِ جمیع ِ قضات ِ محترم.شمائی که از متن ِ من زاده شدید.شمائی که شاید به خاطر ِ صمیمیت و صداقت ِ بیش از حد ِ من است که زاده شدید.من شما را آفریدم.و حتی جزئی از شما شدم و درباره ی خودم به قضاوت نشستم.انواع ِ اتهامات را به خودم وارد ساختم.و حالا از شما قضات محترم استدعا دارم که بگوئید بنا به کدام قانون من را این گونه متهم ساختید.آیا قانونی وجود دارد که یک انسان ِ معمولی را از انسان های خاص جدا می کند.آیا ممیزات ِ خاصی وجود دارد که افکار ِ یک فیلسوف را از افکار ِ من متمایز و برتر می کند؟آیا من به دلیل ِ این که حوصله لفاظی های بی شور و هیجان و خواب آور ِ یک فیلسوف را ندارم باید به کون گشادی محکوم شوم؟آیا به این دلیل که نمی خواهم پر طمطراق و دانشمند نما باشم باید به سطحی بودن متهم شوم؟ آیا در این زندگی حتی ذره ای چیز ِ زنده وجود دارد که مرا مجذوب کند؟مرا زنده کند؟آیا من حق ندارم در این دنیای مردگان به مرده ای تبدیل شوم؟آیا تمام ِ خلاقیت ِ من باید صرف ِ این شود به نظاره ی مردگان بنشینم و علت ِ مرگشان را جویا شوم؟آیا من در این حال محکوم به نداشتن ِ خلاقیت شده ام؟آیا من هنوز انسانی زنده هستم؟آیا نفس می کشم؟آیا حق ندارم بابت این تشییع ِ جنازه ی دست جمعی چس ناله سر دهم؟آیا حق ندارم به تمامی ِ موفقیت های مذبوحانه ی شما بخندم؟آیا این شما نیستید که به من القاء می کنید هیچ وقت هیچ چیز نمی شوم؟آیا در حال حاضر من هیچ چیز نیستم؟آیا شما چنین حقی دارید که من را انسانی معمولی و مرده بدانید؟آیا به این دلیل که حاضر نیستم به کثافت های قانون و قانون گذاران تن دهم باید انسانی بی عرضه نامیده شوم؟وآیا باید بابت ِ این انتخاب از گرسنگی بمیرم؟.... احساس می کنم آن شوری که در نتیجه ی مکاشفه به من دست داد دارد متن را به سمت ِ تبدیل شدن به سخنرانی های پر شور ِ سوسیالیست ها و پست مدرن ها می کشاند.اما من چنین چیزی نمی خواستم.من شمائی را می خواستم که از متن زاده شدید.من خود ِمتن را می خواستم . آرامشی که حالا بعد از فروکش کردن ِ شور ِ مهیبی که بر من چیره شد ،مرا وادار می کند که متن را در خودش تنها بگذارم و بروم گورم را گم کنم....
نوشته شده توسط
ناشناس
at
۱۳:۳۷
3
comments