فیلسوف مآب ِ رمانتیک

Thursday، March 26، 2009

یادداشت های نیمه شب

اولین شب ِ تنهائی ام را در خانه ی جدید با یک پتو و یک شیشه ی نیمه خالی ودکا آغاز می کنم.از اول شب تا به حال دو ساعت یا یک ساعت در میان خوراکم بوده است.در فضای خالیه خانه هر صدائی به زوزه هائی وحشت آور تبدیل می شود.پس من می خورم و مست می خوابم.خوابم نمی برد.باز هم می خورم و مست می خوابم.ساعت 4:30 دقیقه شب با کابوسی از مرگ نجات پیدا می کنم.اگر چند لحظه دیر تر جنبیده بودم زبانم که در حلقم افتاده بود خفه ام می کرد.م نبود.من با گروه ِ همیشگی در پارکی تاریک بودیم.آن ها مست کرده بودند.مستی ِ بدی که دیگر هیچ چیز حالیشان نمی شد.هر چه سعی می کردم جمع و جورشان کنم نمی شد.حرفم را گوش نمی کردند .تمام ِ سعی شان را می کردند که مرا آزار دهند.هی بر سرشان فریاد می کشیدم.هیچ کس نبود که کمکم کند و من با این جماعت ِ مست افتاده بودیم در پارکی عجیب که حالا یادم آمد پارک ِ خانه ی قدیمی مان بود.پدرم را می بینم.خوشحال می شوم که عاقله مردی حالا حالِ این ها را جا می آورد.بر عکس ِ اضطراب ِ من، او سرد و بی تفاوت مشغول به کاری ست .می گوید باید تکه ای از موی هر کدامشان را بچینم.درست می شوند.می خواهم بچینم که می بینم موهایشان یکدست سفید شده است.من به دیدن ِ موهای سپید دوستان ِ جوانم وحشت زده دست ِ یکی شان را می گیرم و می خواهم فرار کنم.در راه چند دختر و پسر با هم می رقصند.همراهم شیشه در دست به جمع ِ آنها می پیوندد.اضطراب امانم را بریده.دستش را می گیرم و می کشم. پسرکی با موهای بلند روی زمین افتاده است.سر که بلند می کند شبیه ِ ج می شود.من و همراهم می ترسیم.او میاید دستش را دور ِ کمر ِ من می اندازد و می خواهد مرا به جمع دوستانش ببرد.هر چه فریاد می زنم همراه ِ مستم کاری نمی کند.با لبخند ِ همیشگی ایستاده و ما را نگاه می کند.خودم را به هر زوری شده از دست ِ پسرک خلاص می کنم.همراهم پا به فرار می گذارد و من به دنبالش می دوم.می دود و من به دنبالش.می خواهم صدایش کنم اما هر چه فریاد می زنم از گلویم هیچ صدائی بلند نمی شود.همین طور آن قدر فریاد می کشم که دارم خفه می شوم.چشم که باز می کنم نفسم بند آمده است. از دیدن این خانه ی تاریک و نا آشنا حالم بدتر هم می شود.سیگاری می کشم تا حالم سر ِ جا بیاید.فکر نمی کردم اولین شب اینقدر وحشتناک باشد.آرام تر که می شوم نمی دانم چرا نا خود آگاه یاد ِ پیرمرد ِ پارک می افتم.همان پیر ِ مردی که اصلاً قیافه ی درب و داغان ِ خیابان خواب ها را ندارد. چهره ای عبوس و موهای بلند ِ ژولیده .چشم های عمیق ترین متفکر با یک ساک ِ مشکی روی شانه هایش .شب ها روی صندلی ِ پارک شامش را از کیفش در می آورد و با غرور خاصی می خورد.بعد مدتی می نشیند و ما را تماشا می کند.هیچ کداممان جرات ِ نگاه کردنش را نداریم.فقط او حق دارد که ما را تماشا کند.انگار زندگی ِ او به هیچ کس مربوط نیست.این که هیچ وقت در حال ِ حرف زدن با کسی دیده نشده به هیچ کس مربوط نیست.بعد از مدتی هم همان طور نشسته می خوابد.هیچ وقت ندیدم که روی صندلی دراز بکشد.غرورش اجازه نمی دهد خود را شبیه ِ دیگر خیابان خواب ها کند.انگار می خواهد بگوید که خودم انتخاب کردم.چقدر در این لحظه دلم می خواهد بروم دستش را بگیرم و بخواهم برای بقیه ی زندگی پدرم باشد.بیارمش در این خانه و سر بلند به همه بگویم این پدرم است.بعد تا آخر ِ عمر با هم زندگی کنیم.از تصور ِ شیرینی اش دلم غنج می رود.بعد نا خود آگاه یاد ِ مادرم می افتم. که چرا مادرم هیچ وقت مرا بغل نکرد.این نصفه شبی در این تنهائی ِ کشنده عجیب لوس شده ام. یاد ِ سمیه دختر همسایه ی خانه پدر بزرگم می افتم.همبازی ِ کودکی ِ ما بود.بزرگ که شدیم با این که دیوار به دیوار پدر بزرگم بودند دیگر همدیگر را سال های سال ندیدیم .یکروز مادر بزرگم گفت که سمیه دیوانه شده است.نصفه شبی بلند شده راه افتاده در خیابان.بعد من رفتم بیمارستان دیدنش.انداخته بودندش وسط ِ یک مشت دیوانه.باورم نمی شد. خوب یادم است.با چند تائی شان صحبت کردم.بعد هی باورم نمی شد که سمیه ی ما هم مثل ِ آن بقیه باشد.خل و چل شده باشد.اصلاً چرا باید خل و چل می شد آن هم در این سن و سال ِ جوانی...هی می خندید و من فکر می کردم چقدر دوستش دارم.حالا که دیوانه شده است.چقدر شیرین و دوست داشتنی شده است ...ساعت ده دقیقه به شش است و من می ترسم که دوباره بخوابم.خوابم هم نمی آید.با همین دو ساعتی که خوابیدم فکر کنم دیگر جرات نکنم در این خانه تنها بخوابم.حالا تا اینجا روشن شود من مجبورم همین طور بنویسم.اتفاقاً بد هم نیست.کمی هم از این ودکا می خورم.شدیداً به یک هم خانه ای نیاز دارم.چرا تنهائی ِ زن ها این قدر غمگین تر از تنهائی ِ مرد هاست؟چرا تنهائی ِ زن ها این قدر سنگین و سخت است آن قدر که دیگر هیچ وقت عشق به سراغشان نمی آید.دیگر هیچ حرفی را باور نمی کنند.این که حالا یک نفر بیاید تا صبح پشت ِ این در اشک بریزد که عاشقم است اگر از تنهائی و ترس هم بمیرم حاضر نیستم راهش بدهم.چرا زن ها وقتی تنها می شوند مثل ِ جنده ها سرد و بی احساس می شوند؟چه طور شد که این عشق و عاشقی دهن مرا گائید؟چرا این همه سخت.چرا این همه عمیق.چرا این همه ترسناک.بله آقا.من دخترکی خموده و افسرده حال نبودم که به دست ِ شما افتادم.دلم در رویاهای شیرین ِ جوانی داشت ضعف می رفت.می توانستم در عشق بازی خفه ات کنم.تمام ِ انرژی ام را گرفت.حالا بلند شوم برای شما برقصم.بسیار خوب.رقص ِ من حالا به لودگی شبیه است.می خواهی این را هم ببینی و بعد بگوئی اه.این به مراسم ِ سوگواری شبیه تر است تا رقص.تا دوباره بگوئی اه.ما اصلاً هیچ وقت عاشق ِ هم نمی شویم.همیشه هم از هم متنفر بودیم.اگر می دانستم نفرت چنین جادوی عجیبی دارد هیچ وقت سعی نمی کردم مهربان شوم.حالا چه فایده.من باید فکری به حال ِ خودم کنم اما دیگر هیچ چیز در سرم نیست.نفرت جادوی عجیبی دارد درست هم پای عشق.وقتی به سراغ ِ آدم می آید دیگر دست و دل به هیچ کاری نمی رود.اه.باز هم آیه یاس خواندم.باز هم نفرت انگیز شدم.باید دوباره بروم سر ِ همان فلسفه و عقل و منطق.که چه روزگار ِ خوشی داشتیم با آن.سرد و سنگین و عبوس می شوم .شاید هم کلاً کس خل شدم.وقتی همه چیز همین طور است لابد باید همین طور می شد.این جا هم روشن شد.ساعت هفت است.می روم یک دوش بگیرم.

Sunday، February 8، 2009

داستان ناتمام=این دنیای من=آن دنیای شما

پیرمرد دستان خپل ِ قهوه ای رنگش را به زور از لای موهای در هم رفته ی مجعد هنوز یکدست سفید نشده اش رد می کند و می گوید "حکم ِ تو از قبل معلومه.این حرفام همش بیخودیه"بعد دستی به شکم ِ بر آمده ی شل و ولش می کشد و نگاه ِ پرسشگری به طرف پیرزن می اندازد.پیرزن با آن موهای نارنجی_گلبهی اش کمی مهربان تر به نظر می رسد.چشمانش تقریباً بی رنگ و شفاف است و این شفافیت ِ چشمهایش حس ِ خوبی به من می دهد آنقدر که مجبورم می کند از روی تخت کشان کشان خودم را به مستراح کنار اتاق برسانم و کمی بالا بیاورم."نظرت چیه؟اتهامات که بهت ابلاغ شده.تو به این چیزا واردی بعداً نری بگی کاراشون غیر ِ قانونی بوده ها.همه چیز درست طبق ِ برنامه پیش رفته"می خواهم بگویم من؟اعتراض؟آن هم میان ِ این دیوار های نمناک ِ یخ زده ی خاکستری؟اعتراضی ندارم.اما رمقی برای حرف زدن ندارم.چشمهایم پیر مرد را جستجو می کند که حالا آمده بالای سر ِ من ایستاده و انگار که کمی از خشمش فرو نشسته باشد به سرباز نگاهی می اندازد و ورقه ها را در دستش جا بجا می کند."بی فایدس ولی خوب شروع می کنیم.این سرباز دیشب حدود ساعت ِ 3 اومد تو تختت و به تو تجاوز کرد.آیا از یاد آوریه این اتفاق چندشت می شه؟"تازه متوجه حضور سرباز می شوم.بلوز و شلوار ِ یکدست سفیدی به تن دارد.کفش های زرد ِ بزرگی شبیه ِ کفش های دلقکان سیرک به پا دارد. بر شانه هایش 3 ستاره ی نقره ای می درخشند و کلاهش از همان کلاه بیس بالی های سبز رنگ ِ سربازی ست.چندشم می شود اما می خواهم بگویم که نه چندشم نمی شود.بعد یکهو سرم توی کاسه توالت است."خوب.اتهام ِ اولت ثابت شد.پس هنوز از بعضی چیزا چندشت می شه" بهش می گم چرا بهش دست نمی زنی؟ماهیه دیگه فقط مرده.میگه نه چلتم می شه.می گم چی؟می گه چلتم می شه.میگم چلت چیه آخه؟همون چندشه؟حسش چه جوریه ؟.می تونی بهم بگی چندش چه جور حسیه؟آدم چه جوری می شه که می گه چلتم می شه مثلاً گرمش میشه یا سردش میشه یا گریش می گیره؟.یکم فکر می کنه می گه چلت دیگه.مثلاً تو به ماهی دست می زنی چلتت می شه. منم باز هی پرسیدم چه جوریه اون طفلکم نتونست به من بفهمونه که چندش چه جور حسیه. نه اینکه بدم بیاید.یا از چیزی گریزان باشم یا چیزی را بد بدانم.فقط دلم بهم می خورد.چندشم می شود.."پس هنوزم معتقدی که آدما می تونن با هم ارتباط داشته باشن؟هنوزم چیزای گنده گنده تو سرته؟"در دید رسم تنها پیرزن پیداست با آن چشمان ِ زلال و آن لبخند ِ محو ِ کمرنگی که بر لب دارد. مانده ام که در صف ِ جلادان من چه می کند.به فرشته ها می ماند.ارتباطیم اگه باقی مونده باشه فعلن تنها با این کاسه ی توالته.من حالا فقط چشمامو که باز می کنم این کاسه توالت رو می بینم.که توش هی بالا میارم و هیچی نمی بینم جز یه آبی که عمق ِ زیادی داره و تهش پیدا نیست.بعد یک هو سرم توی کاسه ی توالت است."چندشت که می شه.بالا که میاری.تو این 4 سال چه غلطی کردی پس؟تو این 4 سال چی یاد گرفتی؟این همه هزینه بردی که چی؟"4 سال پیش من دلبرکی بودم با موهای سیاه ِ تاب دار و چشمان ِ براق ِ خسته.اگه فکر می کنی چیزی یاد نگرفتم یه نگا به چشام بنداز.این ها را باید بگویم.اما من پرم از چیز هائی که می خواستم بگویم و هیچ وقت نگفتم.سرباز حالا آمده کنار ِ تخت ِ من نشسته و دارد دستی به ران های لاغرم می کشد.بعد یکدفعه چشمانش خالی وسرد می شود و آهنگ ِ یکی از فیلم های ژاپنی را زیر ِ لب سوت می زند و من دیگر از نوازش هایش چندشم نمی شود.حس ِ خوبی پیدا می کنم و دلم به هم می خورد.بر که می گردم بازهمان زمخت و لوده ی قبلی ست. بالای تخت ایستاده و نیزه اش را به طرف ِ لبانم می گیرد."هنوزم معتقدی که من با تو یا من با این پیرِ زن یا تو با این سرباز یا من یا تو با این درختا با این آسمون با این ماشینا صنمی داریم؟همه ی اینا هستن توام هستی؟هنوزم داری درد می کشی؟آره؟هنوزم درد داری؟سلیطه ی کثافت"لگدی به میله ی بقل ِ تخت می کوبد.حالا چهره اش با آن موهای مجعد و ریش های هنوز یکدست سفید نشده ی فرفری ِدر هم رفته شاید شبیه به پیری های پدرم باشد که هیچ وقت ندیدمش.یا نه شاید هم شبیه پیر مرد ِ قوزیه پارک یا شاید شبیه پیر مرد ِ خنزر پنزری که حالا دارد قاه قاه می خندد و دستی به سینه های لهیده ی پیرزن می کشد."آخه کی باورش می شه من با این پیر ِ سگ ِ هرزه صنمی داشته باشم.یا با این دلقک ِ حشری.یا با تو.با توی خنگ ِ بی مصرف"توی کاسه ی توالت چشمان ِ زلال ِ پیر زن پیداست.می خواهم بگویم که من حالا تنها با این کاسه ارتباط دارم.بعد یادم می آید که هیچ کس نمی داند که من حالا کجا هستم.یادم می آید هیچ کس برایش مهم نیست که من حالا کجا هستم و با چه ارتباط دارم."هنوزم معتقدی که خدائی هست؟میدونی اگه همین جوری درد بکشی و ناله کنی و بالا بیاری برای همیشه می فرستنت اون پائین میونه یه مشت آدم.اما فقط تو سلوله خودت"بعد پیرمرد قوز می کند و به نظرم می آید که در خودش فرو می رود.هی خمیده و خمیده تر می شود.و من باز یادم می آید که 4 سال فرصت داشتم "از چیزی پشیمون نیستی؟".صدای پیرمرد حالا دو رگه شده و انگار بغض کرده باشد در خودش فرو رفته است.می خواهم بگویم من هیچ وقت از چیزی پشیمان نیستم اما به جایش سرم در کاسه توالت است

Sunday، January 25، 2009

آقا جان ِ مادرتان آقا من برای این ریاضی 2 یک هفته شیشه زدم آقا.یک هفته کس ِ کس بودم آقا. کس کس نکنم آقا؟چشم آقا. آبرویم رفت آقا نیم ساعت قبل ِ امتحان جلوی در و همسایه پایپ دستم بود. اگر این ریاضی 2 را به من بدهید عربی ِ دو و سه را هم بهم میدهند دیپلم می گیرم آقا کیرت دهنم آقا من درسم خوب بود آقا همه اش تقصیر این امید میلانی بود وگرنه من 5 سال پیش ریاضی 2 پاس کرده بودم.الانم سرباز صفر نبودم آقا.به من گفت بیا برویم نون و پنیر بخورخیلی باحال و آنارشیست بود آقا.منم ریاضی 2 را ول کردم رفتم دهمان نون و پنیر و آرتو خوردم حالا هم هر چه دنبالش می گردم که بیاید این ریاضی 2 را به من یاد بدهد پیدایش نمی کنم آقا.اصلاً همه اش تقصیر ِ این آرتو بود.میشناسیدش آقا؟ باکونین از ریاضی 2 هم سختر است به جان ِ خودتان.اما من به این دیپلم نیاز دارم.وگرنه سرباز صفر می شوم می برندم سیستان بلوچستان کونم را پاره می کنند آقا آقا اصلاً باید بدهید خایهاتان را این ممد تراموا بمالد جای من.همش تقصیر ِ او بود آقا.هی گفتم ممد بیا برویم این ریاضی 2 را پاس کنیم سرباز صفر نشویم هی به من قرص می داد آقا ترامادول می داد آقا.می گفت ما آنارشیست هستیم آقا.یکی از دوستام همین هفته ی پیش خود کشی کرد آقا.من امتحان ِ ریاضی 2 داشتم و هی شیشه می زدم خودکشی کرد من خودم با همین دستام.... از بس این ممد تراموا بهش ترامادول خوراند.وقتی مرد آقا همین ممد آمده بود تشییعه جنازه.فحشش دادم آقا گفتم که تو کشتیش.اما ممد تراموا به تخمش هم نبود هی ترامادول مینداخت بالا و هیچ ..مرا به تخمش هم حساب نمی کرد با اون هیکل ِ بی قوارش می گفت چون ما آنارشیستیم آقا اونم ریاضی 2 پاس نکرده بود آقا خودش رو از یه ساختمون پرت کرد پائین .اما مادرم دیگر به من پول نمی دهد میگوید باید این دیپلم را بگیرم ورگرنه خانه هم راهم نمی دهد.بعدش هم باید بروم سربازی آقا.من بچه ی با استعدادی بودم آقا.نابغه بودم آقا.آقا ما آنارشیست هستیم آقا.ما به خدا خودمان اینقدر بیچاره ایم.پدرم بازنشسته شده آقا.مادرم کار می کند برادرم دانشگاه ِ آزاد می رود آقا.اصلاً همه اش تقصیر این نظام دولتیه شماست آقا.اگر مانیتور ال سی دیه 17 بیاورم نمره می دهید آقا؟من خودم مانیتور ال سی دی ندارم آقا.من یکی ازین قدیمی بزرگهایش را دارم که تمام ِ میز را گرفته ولی می روم قرض می کنم یکی قشنگش را برایتان می گیرم آقا.من آنارشیست هستم آقا.کونم می دهم آقا.کون ِ من عادت دارد آقا.پاره می شود آقا.چشم خفه می شوم آقا ولی خدا خیرتان بدهد.ما را از این سرباز صفری نجات بدید آقا


پ.ن:می گه تا بعد از ظهر میشینی دو صفحه برای من در مورد ِ آنارشیسم می نویسی.می گم من که نوشتن بلد نیستم ولی اگه خرزو خان بود شاید یه همچی چیزی براتون می نوشت.بعد شما چاپش می کردین؟

Monday، January 19، 2009

در ستایش ِ کلنگ

به مقدسات قسم که این پست کلنگ خدا بود.

سرودهایی برای سازدهنی سوخته: یا در ستایش اومانیته


Saturday، January 17، 2009

...

دختره سه تا میز اونور تر نشسته.تنها.از اون تنهاهائی که کک میندازن تو تمبونه آدم.چشماش از اون چشمای باهوشه.قیافشم یه جوریه که آدم نمی تونه بگه خوبه یا بد.به سعید می گم پا شو بریم یه سیخی بزنیم.خدا رو چه دیدی.سعید میگه بد اخلاقه ها.پامیشیم میریم.من از اون پسرای خجالتی نیستم که یه دختر می بینن مدام تو ذهنشون با فکراشون جلق می زنن آخرشم جرات نمی کنن یه دونه از حرفای مودبانشونم بگن چه برسه به فکرای اونجوریشون.پامیشم یه راست میرم پیشه یارو.مثل ِ الان.میگم میشه بشینیم اینجا؟مزاحم نیستیم.جواب نمی ده.خیلی تو فکره.انگار که اصلاً نیست.با خودم می گم اوه ازین دختر روشنفکرائیه که هی خودشونو تو فکرو خیالای دور دست نشون می دن و دهن سرویس می کنن تا یک کلمه حرف بزنن.ولی اینا کلاً معلوم الحالن.اولش ناز می کنن.فقط باید سر ِ نخو پیدا کنی. با پروئیه تموم می شینیم.همچنان نشون میده که تو فکره.ولی نیست.اینو تجربم بهم میگه.دارم با خودم ور می رم که از کجا شروع کنم.یارو یکم سخت به نظر می رسه.نمی تونم بفهمم به چی فکر می کنه.میرم تو جیبم پاکت ِ سیگارو در بیارم که یهو می گه" ببین من اگه می خواستم می تونستم یه حالی بهت بدم که اشکات در بیاد.که موقعه ی ا.رگاسم نعره بزنی.که هیچوقت منو یادت نره.که دیگه هیچ وقت مثله منو تو عمرت نبینی.اما این کارو نمی کنم."بعدش یه هو ساکت می شه ومیره تو فکر.حالا من موندم با این یارو رفیقه پرتم.باید نشون بدیم که اصلنم جا نخوردیم.باید خودمونو یه جوری جمع و جو کنیم.شروع می کنم به حرف زدن بدونه اینکه فکر کنم.من که نمی فهمم تو سرش چی می گذره.باید حرف بزنم جو عوض کنم.شروع می کنم کس شعر گفتن.کس شعرای پرت که هیچ ربطی به حرفای دختره نداره.اما دختره نشسته همینجور ساکت .همینجور تو فکر.با یه حالت ِ عجیب غریب ِ ترسناک.هر لحظه منتظرم یه ضربه ی دیگه بزنه که باز دوتامون عین خر تو گل بمونیم.اما من اینقدر حرف میزنم که اون نتونه هیچی بگه.یه یه ربعی من و سعید از درو دیوار حرف می زنیم.هیچی نمیگه لامصب.می زنم به دستش.یهو از جاش پا می شه ویه راست میره بیرون.به سعید می گم این یارو یه چیزی زده.حالش طبیعی نیست.از پله ها می ره پائین و از اونور بالکن ِ جلوی میزه ما دو سه قدم میره جلو.عین دیوونه ها. برمی گرده.از اون پائین میاد سرِِِِ میز ِ ما.با دست منو صدا می کنه.میگه" تو نپرسیدی که من چرا این کارو نمی کنم؟"این دیگه کیه.می گم نذاشتی که.بیا بالا می پرسم .میگه "نه.حالا نه.حوصلشو ندارم .اگه یه بار دیگه دیدمت حتماً.اگه یه بار دیگه دیدمت..."

Wednesday، January 14، 2009

یکنفس


"زنجیر سرخ گل آلودی را بر تن می کشم و می گویم خدایا سهم ِ من این نبود......"ندا در می رسد که : ای جوانمرد ِ رفته در بازار ترسمت پر نیاوری دستار"یه جائی بین خواب و بیداری غوطه ورم.من، بیدار که هستم پارانوئیدم.خوابم که می بره کابوس می بینم.اما حالا اینجا یه جائی بین ِ خواب و بیداری هم شاعر شدم ،هم نویسنده ، هم فیلسوف و متفکر.اینجا نیمه هشیار میان خواب و بیداری .دنباله یه چیزیم که بهش بگن واقعیت...روشنائی ِ ضعیفی از لای مژه هام چشمای نیمه بستم رو می زنه."تو چرا دیگه وبلاگ نمی نویسی؟"تو یه روز اومدی به من تجاوز کردی .من حامله شدم.تو رفتی."آخه کسل کننده ام.من فقط بلدم چیزای بد بنویسم.چس ناله های همیشگی.چرا من همه چیز رو بد می بینم؟چی شد که اینجوری شد؟چرا من وقتی می خوام خوب فکر کنم فکر می کنم دارم خودمو گول می زنم؟من کی واقعیت رو می بینم به نظرت؟"حالا چشمام بازه بازه.نشستی بی خیال اونجا.سیگارت رو روشن می کنی."هر وقت اون محدودیت های احمقانه ی ذهنت رو برداشتی.هر وقت که تونستی چیزا رو خوب و بد نبینی.واقعیت نسبیه دختر جون"اما من مریضم.حتی همین حالا که اینجا بین ِ خواب و بیداری دمر افتادم و فکر می کنم تو یه روز اومدی دست منو گرفتی ببری با هم قدم بزنیم یا به من تجاوز کردی و من حامله شدم .میدونی اگه خیال کنم به من تجاوز کردی خیلی ناجوره.اما من همیشه همین فکر روکردم.فقط بلدم همین جوری فکر کنم.بعد تو انگار فکر منو خونده باشی با یه خنده ی مرموزی میگی زنا دوست دارن همیشه فکر کنن بهشون تجاوز شده تا یه دلیلی برای اتفاقات ِ زندگیشون پیدا بشه.اصلاً همه ی زنا عاشقه اینن که بهشون تجاوز بشه.اما تو اینارو نگفتی.من این رو تو فکرت می خونم.اما من چرا اینجوریم.مثلاً چرا الان به جای اینکه به این فکر کنم که بودن تو این خلسه بین ِ خواب و بیداری چقدر لذت بخشه کلید کردم رو این حالت تهوعه؟من تخیلم ضعیفه.من یک ضعیفه هستم.راستی من قبلنام اینقدر مریض و بد بین بودم؟قبل از این که تو یه روز بیای .دختره داشت می رفت .تنها...بعد تویه هو میگی"عمیق باش"می گم عمق به کدوم طرف؟ راست یا چپ یا وسط؟حالا یه ساعتی هست نشستی جلوم داری اعتراف می کنی و هی به من می گی عمیق باش.چیزا رو خوب و بد نبین.حالا یه ساعته که اینجا نشستی داری اعتراف می کنی که چی؟چقدر همه چیز کلیشه ایه.رعد و برقم که می زنه.من دلم داره میاد تو دهنم.اینا که میگی چه ربطی به من داره.یه ساعته چی می گی اصلاً؟می گی یکی دیگه رو حامله کردی یا چی؟یکی دیگه حاملت کرد؟.من اصلاً حالیم نمی شه.یه چیزی برای یکی دو هفته یا یکی دو سال یا سال ها ست تو منه.چیکارش می تونم بکنم.اعترافه چی؟ می گم "من اگه به حال خودم بودم تا حالا فقط یه جنده شده بودم.یه جنده.اما تو اومدی.حامله شدم برای همیشه.حالا این اتفاق ِ خوبی بود یا بدی؟چه طوری بهش نگاه کنم؟تو نمی تونی بگی.هیچکی نمی تونه بگه.من وبلاگ نمی نویسم.چون کسل کننده ام"."تو از اول همین جور اولترا احساساتی بودی.آخه تو این وضعیت ِ تخمی احساسات به چه درد می خوره.دور و برتو نگاه کن.جائی برای احساسات مونده؟.یه مشت احساسات ِ دروغی.من عاشق ِ توام ولی دارم کون ِ یه عالمو پاره می کنم با کارام.این احساسات به چه درد می خوره.رقت انگیزه.ننگه بشره.فیلم هالیوودیه.جداً وضعیت خیلی تخمیه"از زیر دستم معلومی.حالا نشستی رو صندلی پشت میز.داری نیازمندی های روزنامه رو ورق می زنی.آره.راست می گی.من از وقتی یادم میاد یه آدم ِ احساساتیه تعطیل بودم.احساساتی که مو به تن ِ تو سیخ می کرد.اما من بودم.چه جوری شو نمی دونم.حالا تو متهمم می کنی به سطحی بودن؟واقعیت یه سطح بیشتر نداره.همون سطحی که دهن ِ ما رو می گاد.نه.واقعیت یه سطح بیشتر نداره.همون سطحی که ما نمی بینیمش.حالا من هی بگم این حوض پارک نیاورون با همین برف قبلاً هم بوده.یه وقته دیگه اما همین شکلی.تو هم هی بگی جدی نگیر.آخه پس واقعیت چی می شه؟من بالاخره چیو جدی بگیرم؟این دختره رو؟یا تو رو؟.خودتو.می گی "تو باید کار کنی.باید کار کنی.تو این وضعیت احساسات فقط تنبلی کردنه .تو تنبلی.مشکل اصلیتم همینه که هی احساساتی می شی.باید بری باهاشون بجنگی"می گم تو یه سطل ِ آشغال چه فرقی می کنه تو یه فیلم ِ هنری باشی یا یه تشتک ِ نوشابه؟آشغال آشغاله دیگه.من نمی خوام تو چاه ِ توالت یه گه ِ برجسته باشم.می گی"اگه همه قد بلند باشن که دیگه معلوم نیست قد ِ تو بلنده یا نه"اما من همینم.من هستم.حالا تو بگو چه جوری می شه که یه آدم اینقدر کیری می شه؟بعد تو هی سعی می کنی که بگی نه.منظورت این نبوده.اما خوابت میاد و هی چشمات رو می مالی.چشمام میره رو هم.دختره داره آروم قدم می زنه."اگه میذاشتی همین جور آروم می رفت"اما آخرش فقط یه جنده می شد.نه؟می گم این احساسات ِ رقت انگیز از کجا پیدا می شه؟این توئه دیگه؟سرم رو نشون می دم.تو چشاتو باز می کنی.فقط نگام می کنی.می گم هوشم کجا بود.مردم ِ عادی احساساتین.منم یه آدم ِ عادی.عادیه عادیه عادی.حالا اگه نابغه بودم می خواستم چه گهی بخورم.ور دست ِ بیل گیتس بشینم؟بعد تو می گی"دخترتو این وضعیت فقط باید کار کنی.باید کار کنی"اما من می گم من بی استعدادم.من می خوام فقط کتاب بخونم.آخه من بی استعدادم.ایناها.تو این کتابه نوشته من بی استعدادم.نیه توچکا رو رو میز نشون می دم.استعداد اگه استعداد باشه حد اکثر تو بیست سالگی خودشو نشون می ده.حالا من تو بیست سالگی چه گهی بودم؟داشتم تو برف راه می رفتم و شعر می گفتم.کس شعر می گفتم.من بی استعدادم اما تو نابغه ای.فکر می کنی مسخرت می کنم.می خندی.همیشه فکر کردی من مسخرت می کنم.اما من جدی می گم تو نابغه ای اما فرصتش پیدا نشده هنوز.میگی "تنها نابغه ای که الان نبوغش به فعلیت رسیده احمدی نژاده.بقیه همه برای دل ِ خودشون می گن فرصتش پیدا نشده"می گم پس خودت برو کار کن.تو این وضعیت.چه کاری؟یک هفته ی تمومه یه قرون نداشتیم از خونه بریم بیرون.یه هفته.اما من هر وقت به این فکر می کردم خندم می گرفت.فقط خنده.آرزو می کردم هیچ وقت هیچ پولی به دستم نرسه که منم مجبور نباشم دوباره بیفتم دنبال این پروانه ی کوفتی و سر و کله زدن با اون آدمای نکبت.بعد تو می گی"حالا این همه تو خونه موندی چه گهی خوردی.آدم باید خروجی داشته باشه" می گم مگه آدم نمی تونه فقط آدم باشه.مثل ِ اون دختره که داره تنهائی می ره .تو سرما.تو خیابونه ولیعصر.من تنها بودم.تو اومدی منو حامله کردی.حالا وضعیت چه جوریه؟خوب و بد نداره.امروز خوبه.فردا گه می شه.اما یه سال دیگه همه چیز معمولیه و تو وقتی اینو می فهمی فقط کونت می سوزه.تلویزیون همینجور روشنه با صدای بسته.یه ساعته که داره هی مستقیم از غزه گزارش می ده.پا می شی را میفتی تو خونه."هر دهن سرویس شدنی یه اثری داره.وگرنه تو الان اینی که هستی نبودی.فاکنر روزا می رفت کار خونه دهنش سرویس می شد .شبا میومد گور به گور می نوشت.حالا تو صبح تا شب خونه بشین"گور به گور که می گی تنم می لرزه.بعدش به سرم می زنه برم تو یه کارخونه کار کنم.من فقط باید کار ِ یدی کنم.اما تو می گی تو یعنی من کارای دیگه ای بلدم که بکنم.من می گم پس این هرابال چی که دکترای حقوق داشته و کارش کاغذ باطله خمیر کردن بوده.اما نه.انسان ِ اندیشمند عاطفه ندارد.می گی تو باید کار کنی.می گم آدم اگه کار کن باشه حداکثر تو بیست سالگی کارشو کرده."تو از همون اول که رفتی سراغ ِ فلسفه خوندن بی استعدادی نشون دادی.تو ایران فقط یه گروه سراغ ِ فلسفه می رن.اونم بی استعدادان.هر چی احمق تر گنده گوز تر"صدای هواکش ِ دستشوئی بلند می شه.آخ خوشم اومد از این حرفت.آره.من بی شعورم.در این شکی نیست.اما من چه جور ِ دیگه ای می تونستم باشم.می گم "حالا تو چی؟تو چه گهی خوردی؟ما همش به این فکر می کنیم که یه گهی بشیم.تا حالا شده سعی کنی که هیچی نباشی؟هیچ چیز ِ خاصی نباشی؟"بعد تو می خندی و میگی "من الانم هیچ چیز ِ خاصی نیستم" قیافت یه حالت غمباری پیدا می کنه"وضعیت خیلی تخمیه"می گم وضعیت وضعیته.خوب و بد نداره.به نظرت ما چقدر با این وضع دووم میاریم.یه سال دیگه همه چیز معمولیه.بعد تو با یه حالت ِ متفکری میری رو مبل دراز می کشی.اما من وبلاگ نمی نویسم.وبلاگ بنویسم که چی؟که راحتتون کنم .که شما با خیال ِ راحت بگید که این یارو چقدر پرته و صفحه رو ببندید.به همون راحتی که کتابای سالینجر رو می خونید ومی بندید بدون اینکه حتی به فکرتون برسه اون کسائی که ازشون حرفی زده نشد کیا بودن.اما من می خوام تو بازی باشم.خیالتون راحت.من وبلاگ نمی نویسم.گیرم که فراموش بشم.اما من خیالتو راحت نمی کنم.حضور ِ هر چیزی غیبت ِ یه چیز دیگست.هیچی قابل ِ حذف نیست.هست؟.فقط مهم اینه که ما به کدوم فکر می کنیم.حاضره یا غایبه؟.چشماتو می مالی و می پرسی چیزی برای خوردن نداریم؟.بلند که میشم یاد ِ این حرفت میفتم که می گفتی اینجوری نوشتن کار کسائیه که اصلاً نوشتن بلد نیستن و کسشعر می نویسن من اگه از زندگیم همینجوری که هست فیلم بسازم حال همه رو بهم می زنم.اما من همینم.اینجا بین خواب و بیداری همینا تو ذهنمه.هم نویسنده شدم و هم فیلسوف و هم متفکر و هم شاعر"زنجیر سرخ گل آلودی را بر تن می کشم و می گویم خدایا سهم ِ من این نبود......"

Thursday، November 20، 2008

وکیل الرعایا

احتراماً

به استحضار خوانندگان محترم می رساند اینجانب ف.ر پس از کش و قوس های فراوان و در گیری های بسیار با خود بر سرِ دوراهی ها در نهایت چند هفته ای ست رسماً در هیات یک وکیل ردای شغل ِ شریف وکالت را بر تن کردم و با بر تن کردن این لباس ننگین به سه میل جامعه ی عمل پوشانیدم:1.میل به داشتن ِ یک لقمه نان،میل به کار کردن صرف ِ کاری کردن،میل ِ به فراهم کردن زمینه برای آینده ای شاید خوشایند تر.به جرات می توانم اعتراف کنم در این 4 هفته ی کاری 90% خود ِ واقعی ام نبوده ام ولی در نهایت از پس ِ بازی کردن ِ نقش هائی که در این لباس ِ جدید به من محول گردید خوب برآمدم.به طور میانگین در طول روز 4 نقش بازی می کنم:نقش ِ یک وکیل ِ فعال ،پرکار،وظیفه شناس و زبل نزد ِ کار فرما،نقش ِ یک همکار ِ خوش اخلاق و بزله گو در جمع ِ همکاران،نقش ِ یک جوان جویای علم و تجربه و بسیار حرف شنو و احمق در نزد ِ وکیل سرپرست ِ با تجربه و پر مدعا و نقش یک جنازه در خانه.آنقدر از پس ِ بازی کردن نقوش ِ محوله خوب بر آمده ام که گاهی از نقش هائی که بازی می کنم خوشم می آید،بهشان علاقه مند می شوم و تمام ِ سعیم را می کنم که بهتر و بهتر بازیشان کنم.گاهی هم فکر می کنم اگر یک دوربین در طول ِ روز دنبالم می آمد و همه ی نقش هائی که بازی می کنم را ضبط می کرد چقدر مایه ی خجالت بودم.چقدر از خودم حالم به هم می خورد.گاهی هم که می خواهم خودم را توجیح کنم فکر می کنم که همه ی این بازی کردن ها برای این است که بالاخره روزی در آینده فرا رسد که بتوانم خود ِ واقعی ام باشم.اما این حرف کس ِ شعر ِ محض است.بی شک من با بازی کردن هر روزه ی این نقش ها کم کم خودم را از یاد می برم و به خوبی در پوست ِ نقش ها فرو می روم.از همین اول ِ راه مشخص است.می بینید چه کیری حرف می زنم.این زبان ِ وکالت است.این زبان دادخواست و لایحه نویسی ست.این ملالغتی بودن و گیر ِ تخمی به کلمات دادن از خصوصیات ِ خاص ِ این حرفه است.هی جمله ها را قشنگ و قشنگ تر کنید.زبان را برازنده تر و کوبنده تر کنید.مودب تر و مودب تر شوید.کروات را فراموش نکنید.هیچ بعید نیست چند وقت ِ دیگر بیایم و از این فحش هائی که اینجا به مادر جنده ها دادم،از این زبان ِ بی ادبانه و بازاری عصبانی هم بشوم.بله دوستان.هیچ بعید نیست که من هم تا الان مادر جنده نشده باشم.

اما کلن این جامعه جای عجیبی بوده.گوشه نشینی دیگه واقعاً بس بود.از جمیع ِ کار هائی که تا الان کردم چشم گیر ترینش نوشتن یک لایحه برای جناب وکیل ِ سرپرست ِ پر مدعا در دفاع از یک قاچاقچی ِ 2/80 کیلو کرک بود.یارو به اعدام محکوم شده بود.یه جا تو بازپرسی باز پرس ِ بهش گفته بود تو می ری این کارا رو می کنی بدن ِ داداش ِ من کرم می زاره.باید وجدان درد می گرفتم که داشتم از چنین آدمی دفاع می کردم؟معلومه که نگرفتم.من فقط نقشم رو بازی می کردم.اینا به من ربطی نداشت.خوب داداشش نره بخره.در اولین دادگاهمم قاضی شروع کرد هر و هر بهم خندیدن._آقای قاضی لطفن ماده ی 1222 قانون ِ مدنی را اجرا فرمائید._چشم خانوم وکیل.به روی تخمام.هر هر هر.بفرما بیرون خانم کس شعر نگو.اومدی به من قانون یاد بدی.دفعه ی بعد برای ِ تامین ِ دلیل یه مامور ور می دارم می برم یه اداره.یارو می خواد من رو بزنه._خانم من خودم هزار بار تا حالا دادگاه رفتم.هزار بار متهم بودم.قانون به رخ من می کشید.کیرِ منم نمیتونید بخورید.از سر ِ خیابون تا اون ته منو می شناسن.شنبه هم برای توقیف اموال ِ یه مغازه داریم می ریم خزانه.آره داداش.بلکه مام تو این رفت و آمدا یکم گرگ شدیم.یکم مادر جندگی یاد گرفتیم.البته تا حالاش که فقط کون دادن بوده.فعلاً نمی تونم قضاوت کنم اتفاقاتی که داره میفته چه نتیجه ای داره.آیا من به فاک می روم؟ آیا مثل ِ همه میشم و روزی صد تا نقش بازی می کنم؟آیا در آخر یه چیز ِ متفاوتی می شم؟آیا کلاً خودم رو یادم می ره؟آیا من دارم گه ِ زیادی می خورم و بعداَ پشیمون می شم؟

Tuesday، October 28، 2008

حافظه ای که به کار می افتد یا جای خالی ِ آدم ها

یکی از این صبح های خنک یا شاید سرد ِ پائیزی ست.نشسته ام روی صندلی ِ پارک.حوالی ِ ساعت شش و نیم.نمی دانم چه می شود که چشمانم را می بندم و می گذارم تجربه ها ،خاطرات ،همه ی چیز هائی که فراموش شده اند بیایند.بدون نظم و ترتیب.بدون ِ اینکه سعیی برای به یاد آوردنشان بکنم.بدون ِ این که انتخابشان کنم.خوب و بدشان کنم...آفتاب می تابد بر پوست ِ برهنه ام.گرمای سوزانش استخوان های سرم را داغ کرده است و انگار که مغزم آب شده باشد دچار نوعی بی هوشی یا بی حالی شده ام.روی هیچ چیز نمی توانم متمرکز شوم.می گذارم که آفتاب همین طور بتابد و بی فکرم کند.بی حال و بی حال ترم کند. طوری که چشمانم حتی وقتی بسته اند نور می زندشان.انگار که جزئی از خورشید شده ام.چه تجربه ی نشئه آوری.خورشید،آفتابِ داغ ِ داغ.گرمای بالای 40 درجه.پوستم که حالا جلز ولز می کند و من باز دلم نمی خواهد از این آفتاب ِ لعنتی دل بکنم.وقتش است.بدن ِ بی حال و داغم را در خنکای آب ول می کنم.حالا دریا می شوم.اقیانوس ِ آرام می شوم.وارفتگی ام را موج ها جبران می کنند.سوارشان می شوم.سرم زیر آب می رود.کنار این ماهی های ریز.بالا می آیم.اوه.اینجا ارتفاعات ِ نمی دانم چند هزار متری ِ مازیچال.صبحی سرد از راه می رسد.اما نه به سردی شب ِ پشت ِ سر گذاشته ای که از تاریکی ِ هوا تا همین روشنی ِ طلوع آفتاب ِ حوالی ِ ساعت ِ پنج اش کنار آتش لرزیده ام.هیزم هائی که هی دود شدند و رفتند هوا تا بالاخره این نور ِ لعنتی آمد و چشمانمان را تازه کرد .و حالا تمام ِ سردی و سختی و بی خوابی شب ِ پیش فراموش می شود اما آسمان ِ پر ستاره با آن همه شهاب سنگش البته که نه.صبح است و می نشینیم به انتظار ابرها.ابر ها در راهند و ما نشسته به انتظارشان.همان تجربه ی نشئه آور.ابرها می آیند.شما که تجربه نکرده اید توی ابرها بودن را.ابر ها می آیند توی صورتت.بعد انگار که باران می آید.اما باران نیست.توی ابر که باشید بارانی در کار نیست.قطره های آب هستند.همان ها که خود ابر را می سازند.آن قدر ریز و نرم و نوازش گر بر پوست می نشینند که خود ِ ابر می شوی.صورتت خیس می شود اما باران نمی بارد.حالا همه ی جنگل های مازیچال در مه فرو رفته اند.می رویم بالا و بالا تر.ابر ها می آیند و از ما بالا می زنند. گم می شویم.تنها تا یک متر جلوترمان پیداست.و جاده.جاده ای که می رود تا جنگل های گرگان با آن درختان ِبلند.مهیب.وحشت آور و انبوه.و ترسی که از دیدن ِ این همه بکارت و بدویت بیشتر و بیشتر می شود.می خوابی روی برگ های سبز و زرد و از میان سقفی که شاخ و برگ های این درختان ِ عظیم و وحشت آور برایت ساخته اند ابر ها را می جوئی.اما همه جا تنها و تنها سبز است .حسی که سبز است.می روید.وحشی می شود.صدای حیوان هائی که این طرف و آن طرفت می دوند.می پرند.پنهان از چشم ِ تو.و ترسی که هی از این همه حیوانیت نیرو می گیرد و می خواهد از پا درت آورد که این همه درخت را ول کنی و بزنی به دل ِ کویر...و این همه حس ِ سرد و گرم ،ترسناک و هیجان آور که حالا زنده ام می کند.روی این صندلی ِ پارک.حالا که ماه ها از اتفاق ها گذشته اند و من در میان این همه آدم و ساختمان گیر کرده ام.آدم ها! آدم ها!پس آدم ها چه می شوند در این همه چیزی که این همه ملموس همین چند لحظه پیش، آمدند.ردیف شان می کنم.همه ی کسانی که حالا آزادانه می گذارم بیایند.و بلکه با خودشان حال و هوائی بیاورند.ردیف می شوند مقابلم.اما دریغ از یک تجربه ی مشترک.دخترکی که از گرمای هوا گرما زده شده بود و مدام بالا می آورد اما حاضر نبود آفتاب را ترک کند.اما نه مثل ِ من که از این آفتاب و گرما انگار به ارگاسم رسیده بودم.حاضر نبود آفتاب را ترک کند چون رنگ ِ پوستش به درجه ی دلخواه نرسیده بود.طفلک چه زجری می کشید .نمی دانم کسی هم مثل ِ من آنجا بود که عاشق ِ آفتاب شده باشد یا نه.به هر حال من که تجربه اش نکردم.همان طور که هیچ وقت نفهمیدم آیا آنچه در ارتفاعات ِ مازیچال در سر ِ من می گذشت همان بود که در سر ِ فلانی و فلانی و فلانی هم می گذشت.آدم ها را نمی شود تجربه کرد.نمی شود به همان آسانی که ابر می شوی ،درخت می شوی، اقیانوس می شوی،امیر بشوی،محمد بشوی،رامین بشوی،فلانی بشوی....زمان هم همین را ثابت می کند.تجربه ی آنها چیز ِ دیگری بوده است.چرا که آنها حالا آدم های دیگری هستند.متفاوت از تو.با فکرها،دغدغه ها و آرزوهائی دیگر.با این که همگی سرمای کشنده ی شب های مازیچال را کنار آتش تجربه کرده ایم.با این که با فلانی یک سکس ِ پر هیجان را تجربه کرده ای.اما در همان وقتی که او لباس می پوشد تو در حال ِ تجربه ی لحظه هائی هستی که هیچ مشترک نیستند.او لباسش را می پوشد و می رود.و این تنها توئی و تجربه ی خودت.به یاد که می آوری دیگر حسی نیست که تو را یاد ِ این آدم یا آن آدم بیاندازد.تنها اگر هم چیزکی مانده باشد همان حس و حال ِ نیمه ناب ِ خودت بوده است و بس.اما آدم ها!فعلاً که یاد آوری ِ هیچ کدامشان آن حس ِ ناب ِ تجربه ی مشترک را به یادم نمی آورد.از هیچ کدامشان راضی نیستم.ما فرسنگ ها از هم دور بوده ایم در حالی که چیز های مشترکی را تجربه می کردیم.نه.واقعاً از هیچ کدامشان راضی نیستم.چرا از این همه آدمی که من دیده ام با هیچ کدام نتوانسته ام در یک لحظه تجربه ی مشترکی داشته باشم.آیا این خاصیت ِ ما آدم ها ست که این قدر از هم دور بمانیم و آیا این سرنوشت ِ مقدرمان است که هیچ وقت همدیگر را تجربه نکنیم.آیا اصلاً نمی شود یا اینکه خودمان نخواسته ایم ،خودمان سعی نکرده ایم یا که چه؟

بايگانی وبلاگ