۱۳۸۷ آبان ۷, سه‌شنبه

حافظه ای که به کار می افتد یا جای خالی ِ آدم ها

یکی از این صبح های خنک یا شاید سرد ِ پائیزی ست.نشسته ام روی صندلی ِ پارک.حوالی ِ ساعت شش و نیم.نمی دانم چه می شود که چشمانم را می بندم و می گذارم تجربه ها ،خاطرات ،همه ی چیز هائی که فراموش شده اند بیایند.بدون نظم و ترتیب.بدون ِ اینکه سعیی برای به یاد آوردنشان بکنم.بدون ِ این که انتخابشان کنم.خوب و بدشان کنم...آفتاب می تابد بر پوست ِ برهنه ام.گرمای سوزانش استخوان های سرم را داغ کرده است و انگار که مغزم آب شده باشد دچار نوعی بی هوشی یا بی حالی شده ام.روی هیچ چیز نمی توانم متمرکز شوم.می گذارم که آفتاب همین طور بتابد و بی فکرم کند.بی حال و بی حال ترم کند. طوری که چشمانم حتی وقتی بسته اند نور می زندشان.انگار که جزئی از خورشید شده ام.چه تجربه ی نشئه آوری.خورشید،آفتابِ داغ ِ داغ.گرمای بالای 40 درجه.پوستم که حالا جلز ولز می کند و من باز دلم نمی خواهد از این آفتاب ِ لعنتی دل بکنم.وقتش است.بدن ِ بی حال و داغم را در خنکای آب ول می کنم.حالا دریا می شوم.اقیانوس ِ آرام می شوم.وارفتگی ام را موج ها جبران می کنند.سوارشان می شوم.سرم زیر آب می رود.کنار این ماهی های ریز.بالا می آیم.اوه.اینجا ارتفاعات ِ نمی دانم چند هزار متری ِ مازیچال.صبحی سرد از راه می رسد.اما نه به سردی شب ِ پشت ِ سر گذاشته ای که از تاریکی ِ هوا تا همین روشنی ِ طلوع آفتاب ِ حوالی ِ ساعت ِ پنج اش کنار آتش لرزیده ام.هیزم هائی که هی دود شدند و رفتند هوا تا بالاخره این نور ِ لعنتی آمد و چشمانمان را تازه کرد .و حالا تمام ِ سردی و سختی و بی خوابی شب ِ پیش فراموش می شود اما آسمان ِ پر ستاره با آن همه شهاب سنگش البته که نه.صبح است و می نشینیم به انتظار ابرها.ابر ها در راهند و ما نشسته به انتظارشان.همان تجربه ی نشئه آور.ابرها می آیند.شما که تجربه نکرده اید توی ابرها بودن را.ابر ها می آیند توی صورتت.بعد انگار که باران می آید.اما باران نیست.توی ابر که باشید بارانی در کار نیست.قطره های آب هستند.همان ها که خود ابر را می سازند.آن قدر ریز و نرم و نوازش گر بر پوست می نشینند که خود ِ ابر می شوی.صورتت خیس می شود اما باران نمی بارد.حالا همه ی جنگل های مازیچال در مه فرو رفته اند.می رویم بالا و بالا تر.ابر ها می آیند و از ما بالا می زنند. گم می شویم.تنها تا یک متر جلوترمان پیداست.و جاده.جاده ای که می رود تا جنگل های گرگان با آن درختان ِبلند.مهیب.وحشت آور و انبوه.و ترسی که از دیدن ِ این همه بکارت و بدویت بیشتر و بیشتر می شود.می خوابی روی برگ های سبز و زرد و از میان سقفی که شاخ و برگ های این درختان ِ عظیم و وحشت آور برایت ساخته اند ابر ها را می جوئی.اما همه جا تنها و تنها سبز است .حسی که سبز است.می روید.وحشی می شود.صدای حیوان هائی که این طرف و آن طرفت می دوند.می پرند.پنهان از چشم ِ تو.و ترسی که هی از این همه حیوانیت نیرو می گیرد و می خواهد از پا درت آورد که این همه درخت را ول کنی و بزنی به دل ِ کویر...و این همه حس ِ سرد و گرم ،ترسناک و هیجان آور که حالا زنده ام می کند.روی این صندلی ِ پارک.حالا که ماه ها از اتفاق ها گذشته اند و من در میان این همه آدم و ساختمان گیر کرده ام.آدم ها! آدم ها!پس آدم ها چه می شوند در این همه چیزی که این همه ملموس همین چند لحظه پیش، آمدند.ردیف شان می کنم.همه ی کسانی که حالا آزادانه می گذارم بیایند.و بلکه با خودشان حال و هوائی بیاورند.ردیف می شوند مقابلم.اما دریغ از یک تجربه ی مشترک.دخترکی که از گرمای هوا گرما زده شده بود و مدام بالا می آورد اما حاضر نبود آفتاب را ترک کند.اما نه مثل ِ من که از این آفتاب و گرما انگار به ارگاسم رسیده بودم.حاضر نبود آفتاب را ترک کند چون رنگ ِ پوستش به درجه ی دلخواه نرسیده بود.طفلک چه زجری می کشید .نمی دانم کسی هم مثل ِ من آنجا بود که عاشق ِ آفتاب شده باشد یا نه.به هر حال من که تجربه اش نکردم.همان طور که هیچ وقت نفهمیدم آیا آنچه در ارتفاعات ِ مازیچال در سر ِ من می گذشت همان بود که در سر ِ فلانی و فلانی و فلانی هم می گذشت.آدم ها را نمی شود تجربه کرد.نمی شود به همان آسانی که ابر می شوی ،درخت می شوی، اقیانوس می شوی،امیر بشوی،محمد بشوی،رامین بشوی،فلانی بشوی....زمان هم همین را ثابت می کند.تجربه ی آنها چیز ِ دیگری بوده است.چرا که آنها حالا آدم های دیگری هستند.متفاوت از تو.با فکرها،دغدغه ها و آرزوهائی دیگر.با این که همگی سرمای کشنده ی شب های مازیچال را کنار آتش تجربه کرده ایم.با این که با فلانی یک سکس ِ پر هیجان را تجربه کرده ای.اما در همان وقتی که او لباس می پوشد تو در حال ِ تجربه ی لحظه هائی هستی که هیچ مشترک نیستند.او لباسش را می پوشد و می رود.و این تنها توئی و تجربه ی خودت.به یاد که می آوری دیگر حسی نیست که تو را یاد ِ این آدم یا آن آدم بیاندازد.تنها اگر هم چیزکی مانده باشد همان حس و حال ِ نیمه ناب ِ خودت بوده است و بس.اما آدم ها!فعلاً که یاد آوری ِ هیچ کدامشان آن حس ِ ناب ِ تجربه ی مشترک را به یادم نمی آورد.از هیچ کدامشان راضی نیستم.ما فرسنگ ها از هم دور بوده ایم در حالی که چیز های مشترکی را تجربه می کردیم.نه.واقعاً از هیچ کدامشان راضی نیستم.چرا از این همه آدمی که من دیده ام با هیچ کدام نتوانسته ام در یک لحظه تجربه ی مشترکی داشته باشم.آیا این خاصیت ِ ما آدم ها ست که این قدر از هم دور بمانیم و آیا این سرنوشت ِ مقدرمان است که هیچ وقت همدیگر را تجربه نکنیم.آیا اصلاً نمی شود یا اینکه خودمان نخواسته ایم ،خودمان سعی نکرده ایم یا که چه؟

هیچ نظری موجود نیست:

بايگانی وبلاگ