۱۳۸۷ دی ۲۸, شنبه

...

دختره سه تا میز اونور تر نشسته.تنها.از اون تنهاهائی که کک میندازن تو تمبونه آدم.چشماش از اون چشمای باهوشه.قیافشم یه جوریه که آدم نمی تونه بگه خوبه یا بد.به سعید می گم پا شو بریم یه سیخی بزنیم.خدا رو چه دیدی.سعید میگه بد اخلاقه ها.پامیشیم میریم.من از اون پسرای خجالتی نیستم که یه دختر می بینن مدام تو ذهنشون با فکراشون جلق می زنن آخرشم جرات نمی کنن یه دونه از حرفای مودبانشونم بگن چه برسه به فکرای اونجوریشون.پامیشم یه راست میرم پیشه یارو.مثل ِ الان.میگم میشه بشینیم اینجا؟مزاحم نیستیم.جواب نمی ده.خیلی تو فکره.انگار که اصلاً نیست.با خودم می گم اوه ازین دختر روشنفکرائیه که هی خودشونو تو فکرو خیالای دور دست نشون می دن و دهن سرویس می کنن تا یک کلمه حرف بزنن.ولی اینا کلاً معلوم الحالن.اولش ناز می کنن.فقط باید سر ِ نخو پیدا کنی. با پروئیه تموم می شینیم.همچنان نشون میده که تو فکره.ولی نیست.اینو تجربم بهم میگه.دارم با خودم ور می رم که از کجا شروع کنم.یارو یکم سخت به نظر می رسه.نمی تونم بفهمم به چی فکر می کنه.میرم تو جیبم پاکت ِ سیگارو در بیارم که یهو می گه" ببین من اگه می خواستم می تونستم یه حالی بهت بدم که اشکات در بیاد.که موقعه ی ا.رگاسم نعره بزنی.که هیچوقت منو یادت نره.که دیگه هیچ وقت مثله منو تو عمرت نبینی.اما این کارو نمی کنم."بعدش یه هو ساکت می شه ومیره تو فکر.حالا من موندم با این یارو رفیقه پرتم.باید نشون بدیم که اصلنم جا نخوردیم.باید خودمونو یه جوری جمع و جو کنیم.شروع می کنم به حرف زدن بدونه اینکه فکر کنم.من که نمی فهمم تو سرش چی می گذره.باید حرف بزنم جو عوض کنم.شروع می کنم کس شعر گفتن.کس شعرای پرت که هیچ ربطی به حرفای دختره نداره.اما دختره نشسته همینجور ساکت .همینجور تو فکر.با یه حالت ِ عجیب غریب ِ ترسناک.هر لحظه منتظرم یه ضربه ی دیگه بزنه که باز دوتامون عین خر تو گل بمونیم.اما من اینقدر حرف میزنم که اون نتونه هیچی بگه.یه یه ربعی من و سعید از درو دیوار حرف می زنیم.هیچی نمیگه لامصب.می زنم به دستش.یهو از جاش پا می شه ویه راست میره بیرون.به سعید می گم این یارو یه چیزی زده.حالش طبیعی نیست.از پله ها می ره پائین و از اونور بالکن ِ جلوی میزه ما دو سه قدم میره جلو.عین دیوونه ها. برمی گرده.از اون پائین میاد سرِِِِ میز ِ ما.با دست منو صدا می کنه.میگه" تو نپرسیدی که من چرا این کارو نمی کنم؟"این دیگه کیه.می گم نذاشتی که.بیا بالا می پرسم .میگه "نه.حالا نه.حوصلشو ندارم .اگه یه بار دیگه دیدمت حتماً.اگه یه بار دیگه دیدمت..."

۱ نظر:

ناشناس گفت...

کلاً تصور ماجرا به شدت مضحک بود. هرچند به نظر نمیرسه برای خنده نوشته شده باشه. شاد باشی در هر حال.

بايگانی وبلاگ