۱۳۸۸ فروردین ۶, پنجشنبه

یادداشت های نیمه شب

اولین شب ِ تنهائی ام را در خانه ی جدید با یک پتو و یک شیشه ی نیمه خالی ودکا آغاز می کنم.از اول شب تا به حال دو ساعت یا یک ساعت در میان خوراکم بوده است.در فضای خالیه خانه هر صدائی به زوزه هائی وحشت آور تبدیل می شود.پس من می خورم و مست می خوابم.خوابم نمی برد.باز هم می خورم و مست می خوابم.ساعت 4:30 دقیقه شب با کابوسی از مرگ نجات پیدا می کنم.اگر چند لحظه دیر تر جنبیده بودم زبانم که در حلقم افتاده بود خفه ام می کرد.م نبود.من با گروه ِ همیشگی در پارکی تاریک بودیم.آن ها مست کرده بودند.مستی ِ بدی که دیگر هیچ چیز حالیشان نمی شد.هر چه سعی می کردم جمع و جورشان کنم نمی شد.حرفم را گوش نمی کردند .تمام ِ سعی شان را می کردند که مرا آزار دهند.هی بر سرشان فریاد می کشیدم.هیچ کس نبود که کمکم کند و من با این جماعت ِ مست افتاده بودیم در پارکی عجیب که حالا یادم آمد پارک ِ خانه ی قدیمی مان بود.پدرم را می بینم.خوشحال می شوم که عاقله مردی حالا حالِ این ها را جا می آورد.بر عکس ِ اضطراب ِ من، او سرد و بی تفاوت مشغول به کاری ست .می گوید باید تکه ای از موی هر کدامشان را بچینم.درست می شوند.می خواهم بچینم که می بینم موهایشان یکدست سفید شده است.من به دیدن ِ موهای سپید دوستان ِ جوانم وحشت زده دست ِ یکی شان را می گیرم و می خواهم فرار کنم.در راه چند دختر و پسر با هم می رقصند.همراهم شیشه در دست به جمع ِ آنها می پیوندد.اضطراب امانم را بریده.دستش را می گیرم و می کشم. پسرکی با موهای بلند روی زمین افتاده است.سر که بلند می کند شبیه ِ ج می شود.من و همراهم می ترسیم.او میاید دستش را دور ِ کمر ِ من می اندازد و می خواهد مرا به جمع دوستانش ببرد.هر چه فریاد می زنم همراه ِ مستم کاری نمی کند.با لبخند ِ همیشگی ایستاده و ما را نگاه می کند.خودم را به هر زوری شده از دست ِ پسرک خلاص می کنم.همراهم پا به فرار می گذارد و من به دنبالش می دوم.می دود و من به دنبالش.می خواهم صدایش کنم اما هر چه فریاد می زنم از گلویم هیچ صدائی بلند نمی شود.همین طور آن قدر فریاد می کشم که دارم خفه می شوم.چشم که باز می کنم نفسم بند آمده است. از دیدن این خانه ی تاریک و نا آشنا حالم بدتر هم می شود.سیگاری می کشم تا حالم سر ِ جا بیاید.فکر نمی کردم اولین شب اینقدر وحشتناک باشد.آرام تر که می شوم نمی دانم چرا نا خود آگاه یاد ِ پیرمرد ِ پارک می افتم.همان پیر ِ مردی که اصلاً قیافه ی درب و داغان ِ خیابان خواب ها را ندارد. چهره ای عبوس و موهای بلند ِ ژولیده .چشم های عمیق ترین متفکر با یک ساک ِ مشکی روی شانه هایش .شب ها روی صندلی ِ پارک شامش را از کیفش در می آورد و با غرور خاصی می خورد.بعد مدتی می نشیند و ما را تماشا می کند.هیچ کداممان جرات ِ نگاه کردنش را نداریم.فقط او حق دارد که ما را تماشا کند.انگار زندگی ِ او به هیچ کس مربوط نیست.این که هیچ وقت در حال ِ حرف زدن با کسی دیده نشده به هیچ کس مربوط نیست.بعد از مدتی هم همان طور نشسته می خوابد.هیچ وقت ندیدم که روی صندلی دراز بکشد.غرورش اجازه نمی دهد خود را شبیه ِ دیگر خیابان خواب ها کند.انگار می خواهد بگوید که خودم انتخاب کردم.چقدر در این لحظه دلم می خواهد بروم دستش را بگیرم و بخواهم برای بقیه ی زندگی پدرم باشد.بیارمش در این خانه و سر بلند به همه بگویم این پدرم است.بعد تا آخر ِ عمر با هم زندگی کنیم.از تصور ِ شیرینی اش دلم غنج می رود.بعد نا خود آگاه یاد ِ مادرم می افتم. که چرا مادرم هیچ وقت مرا بغل نکرد.این نصفه شبی در این تنهائی ِ کشنده عجیب لوس شده ام. یاد ِ سمیه دختر همسایه ی خانه پدر بزرگم می افتم.همبازی ِ کودکی ِ ما بود.بزرگ که شدیم با این که دیوار به دیوار پدر بزرگم بودند دیگر همدیگر را سال های سال ندیدیم .یکروز مادر بزرگم گفت که سمیه دیوانه شده است.نصفه شبی بلند شده راه افتاده در خیابان.بعد من رفتم بیمارستان دیدنش.انداخته بودندش وسط ِ یک مشت دیوانه.باورم نمی شد. خوب یادم است.با چند تائی شان صحبت کردم.بعد هی باورم نمی شد که سمیه ی ما هم مثل ِ آن بقیه باشد.خل و چل شده باشد.اصلاً چرا باید خل و چل می شد آن هم در این سن و سال ِ جوانی...هی می خندید و من فکر می کردم چقدر دوستش دارم.حالا که دیوانه شده است.چقدر شیرین و دوست داشتنی شده است ...ساعت ده دقیقه به شش است و من می ترسم که دوباره بخوابم.خوابم هم نمی آید.با همین دو ساعتی که خوابیدم فکر کنم دیگر جرات نکنم در این خانه تنها بخوابم.حالا تا اینجا روشن شود من مجبورم همین طور بنویسم.اتفاقاً بد هم نیست.کمی هم از این ودکا می خورم.شدیداً به یک هم خانه ای نیاز دارم.چرا تنهائی ِ زن ها این قدر غمگین تر از تنهائی ِ مرد هاست؟چرا تنهائی ِ زن ها این قدر سنگین و سخت است آن قدر که دیگر هیچ وقت عشق به سراغشان نمی آید.دیگر هیچ حرفی را باور نمی کنند.این که حالا یک نفر بیاید تا صبح پشت ِ این در اشک بریزد که عاشقم است اگر از تنهائی و ترس هم بمیرم حاضر نیستم راهش بدهم.چرا زن ها وقتی تنها می شوند مثل ِ جنده ها سرد و بی احساس می شوند؟چه طور شد که این عشق و عاشقی دهن مرا گائید؟چرا این همه سخت.چرا این همه عمیق.چرا این همه ترسناک.بله آقا.من دخترکی خموده و افسرده حال نبودم که به دست ِ شما افتادم.دلم در رویاهای شیرین ِ جوانی داشت ضعف می رفت.می توانستم در عشق بازی خفه ات کنم.تمام ِ انرژی ام را گرفت.حالا بلند شوم برای شما برقصم.بسیار خوب.رقص ِ من حالا به لودگی شبیه است.می خواهی این را هم ببینی و بعد بگوئی اه.این به مراسم ِ سوگواری شبیه تر است تا رقص.تا دوباره بگوئی اه.ما اصلاً هیچ وقت عاشق ِ هم نمی شویم.همیشه هم از هم متنفر بودیم.اگر می دانستم نفرت چنین جادوی عجیبی دارد هیچ وقت سعی نمی کردم مهربان شوم.حالا چه فایده.من باید فکری به حال ِ خودم کنم اما دیگر هیچ چیز در سرم نیست.نفرت جادوی عجیبی دارد درست هم پای عشق.وقتی به سراغ ِ آدم می آید دیگر دست و دل به هیچ کاری نمی رود.اه.باز هم آیه یاس خواندم.باز هم نفرت انگیز شدم.باید دوباره بروم سر ِ همان فلسفه و عقل و منطق.که چه روزگار ِ خوشی داشتیم با آن.سرد و سنگین و عبوس می شوم .شاید هم کلاً کس خل شدم.وقتی همه چیز همین طور است لابد باید همین طور می شد.این جا هم روشن شد.ساعت هفت است.می روم یک دوش بگیرم.

بايگانی وبلاگ