۱۳۸۷ بهمن ۲۰, یکشنبه

داستان ناتمام=این دنیای من=آن دنیای شما

پیرمرد دستان خپل ِ قهوه ای رنگش را به زور از لای موهای در هم رفته ی مجعد هنوز یکدست سفید نشده اش رد می کند و می گوید "حکم ِ تو از قبل معلومه.این حرفام همش بیخودیه"بعد دستی به شکم ِ بر آمده ی شل و ولش می کشد و نگاه ِ پرسشگری به طرف پیرزن می اندازد.پیرزن با آن موهای نارنجی_گلبهی اش کمی مهربان تر به نظر می رسد.چشمانش تقریباً بی رنگ و شفاف است و این شفافیت ِ چشمهایش حس ِ خوبی به من می دهد آنقدر که مجبورم می کند از روی تخت کشان کشان خودم را به مستراح کنار اتاق برسانم و کمی بالا بیاورم."نظرت چیه؟اتهامات که بهت ابلاغ شده.تو به این چیزا واردی بعداً نری بگی کاراشون غیر ِ قانونی بوده ها.همه چیز درست طبق ِ برنامه پیش رفته"می خواهم بگویم من؟اعتراض؟آن هم میان ِ این دیوار های نمناک ِ یخ زده ی خاکستری؟اعتراضی ندارم.اما رمقی برای حرف زدن ندارم.چشمهایم پیر مرد را جستجو می کند که حالا آمده بالای سر ِ من ایستاده و انگار که کمی از خشمش فرو نشسته باشد به سرباز نگاهی می اندازد و ورقه ها را در دستش جا بجا می کند."بی فایدس ولی خوب شروع می کنیم.این سرباز دیشب حدود ساعت ِ 3 اومد تو تختت و به تو تجاوز کرد.آیا از یاد آوریه این اتفاق چندشت می شه؟"تازه متوجه حضور سرباز می شوم.بلوز و شلوار ِ یکدست سفیدی به تن دارد.کفش های زرد ِ بزرگی شبیه ِ کفش های دلقکان سیرک به پا دارد. بر شانه هایش 3 ستاره ی نقره ای می درخشند و کلاهش از همان کلاه بیس بالی های سبز رنگ ِ سربازی ست.چندشم می شود اما می خواهم بگویم که نه چندشم نمی شود.بعد یکهو سرم توی کاسه توالت است."خوب.اتهام ِ اولت ثابت شد.پس هنوز از بعضی چیزا چندشت می شه" بهش می گم چرا بهش دست نمی زنی؟ماهیه دیگه فقط مرده.میگه نه چلتم می شه.می گم چی؟می گه چلتم می شه.میگم چلت چیه آخه؟همون چندشه؟حسش چه جوریه ؟.می تونی بهم بگی چندش چه جور حسیه؟آدم چه جوری می شه که می گه چلتم می شه مثلاً گرمش میشه یا سردش میشه یا گریش می گیره؟.یکم فکر می کنه می گه چلت دیگه.مثلاً تو به ماهی دست می زنی چلتت می شه. منم باز هی پرسیدم چه جوریه اون طفلکم نتونست به من بفهمونه که چندش چه جور حسیه. نه اینکه بدم بیاید.یا از چیزی گریزان باشم یا چیزی را بد بدانم.فقط دلم بهم می خورد.چندشم می شود.."پس هنوزم معتقدی که آدما می تونن با هم ارتباط داشته باشن؟هنوزم چیزای گنده گنده تو سرته؟"در دید رسم تنها پیرزن پیداست با آن چشمان ِ زلال و آن لبخند ِ محو ِ کمرنگی که بر لب دارد. مانده ام که در صف ِ جلادان من چه می کند.به فرشته ها می ماند.ارتباطیم اگه باقی مونده باشه فعلن تنها با این کاسه ی توالته.من حالا فقط چشمامو که باز می کنم این کاسه توالت رو می بینم.که توش هی بالا میارم و هیچی نمی بینم جز یه آبی که عمق ِ زیادی داره و تهش پیدا نیست.بعد یک هو سرم توی کاسه ی توالت است."چندشت که می شه.بالا که میاری.تو این 4 سال چه غلطی کردی پس؟تو این 4 سال چی یاد گرفتی؟این همه هزینه بردی که چی؟"4 سال پیش من دلبرکی بودم با موهای سیاه ِ تاب دار و چشمان ِ براق ِ خسته.اگه فکر می کنی چیزی یاد نگرفتم یه نگا به چشام بنداز.این ها را باید بگویم.اما من پرم از چیز هائی که می خواستم بگویم و هیچ وقت نگفتم.سرباز حالا آمده کنار ِ تخت ِ من نشسته و دارد دستی به ران های لاغرم می کشد.بعد یکدفعه چشمانش خالی وسرد می شود و آهنگ ِ یکی از فیلم های ژاپنی را زیر ِ لب سوت می زند و من دیگر از نوازش هایش چندشم نمی شود.حس ِ خوبی پیدا می کنم و دلم به هم می خورد.بر که می گردم بازهمان زمخت و لوده ی قبلی ست. بالای تخت ایستاده و نیزه اش را به طرف ِ لبانم می گیرد."هنوزم معتقدی که من با تو یا من با این پیرِ زن یا تو با این سرباز یا من یا تو با این درختا با این آسمون با این ماشینا صنمی داریم؟همه ی اینا هستن توام هستی؟هنوزم داری درد می کشی؟آره؟هنوزم درد داری؟سلیطه ی کثافت"لگدی به میله ی بقل ِ تخت می کوبد.حالا چهره اش با آن موهای مجعد و ریش های هنوز یکدست سفید نشده ی فرفری ِدر هم رفته شاید شبیه به پیری های پدرم باشد که هیچ وقت ندیدمش.یا نه شاید هم شبیه پیر مرد ِ قوزیه پارک یا شاید شبیه پیر مرد ِ خنزر پنزری که حالا دارد قاه قاه می خندد و دستی به سینه های لهیده ی پیرزن می کشد."آخه کی باورش می شه من با این پیر ِ سگ ِ هرزه صنمی داشته باشم.یا با این دلقک ِ حشری.یا با تو.با توی خنگ ِ بی مصرف"توی کاسه ی توالت چشمان ِ زلال ِ پیر زن پیداست.می خواهم بگویم که من حالا تنها با این کاسه ارتباط دارم.بعد یادم می آید که هیچ کس نمی داند که من حالا کجا هستم.یادم می آید هیچ کس برایش مهم نیست که من حالا کجا هستم و با چه ارتباط دارم."هنوزم معتقدی که خدائی هست؟میدونی اگه همین جوری درد بکشی و ناله کنی و بالا بیاری برای همیشه می فرستنت اون پائین میونه یه مشت آدم.اما فقط تو سلوله خودت"بعد پیرمرد قوز می کند و به نظرم می آید که در خودش فرو می رود.هی خمیده و خمیده تر می شود.و من باز یادم می آید که 4 سال فرصت داشتم "از چیزی پشیمون نیستی؟".صدای پیرمرد حالا دو رگه شده و انگار بغض کرده باشد در خودش فرو رفته است.می خواهم بگویم من هیچ وقت از چیزی پشیمان نیستم اما به جایش سرم در کاسه توالت است

بايگانی وبلاگ