"زنجیر سرخ گل آلودی را بر تن می کشم و می گویم خدایا سهم ِ من این نبود......"ندا در می رسد که : ای جوانمرد ِ رفته در بازار ترسمت پر نیاوری دستار"یه جائی بین خواب و بیداری غوطه ورم.من، بیدار که هستم پارانوئیدم.خوابم که می بره کابوس می بینم.اما حالا اینجا یه جائی بین ِ خواب و بیداری هم شاعر شدم ،هم نویسنده ، هم فیلسوف و متفکر.اینجا نیمه هشیار میان خواب و بیداری .دنباله یه چیزیم که بهش بگن واقعیت...روشنائی ِ ضعیفی از لای مژه هام چشمای نیمه بستم رو می زنه."تو چرا دیگه وبلاگ نمی نویسی؟"تو یه روز اومدی به من تجاوز کردی .من حامله شدم.تو رفتی."آخه کسل کننده ام.من فقط بلدم چیزای بد بنویسم.چس ناله های همیشگی.چرا من همه چیز رو بد می بینم؟چی شد که اینجوری شد؟چرا من وقتی می خوام خوب فکر کنم فکر می کنم دارم خودمو گول می زنم؟من کی واقعیت رو می بینم به نظرت؟"حالا چشمام بازه بازه.نشستی بی خیال اونجا.سیگارت رو روشن می کنی."هر وقت اون محدودیت های احمقانه ی ذهنت رو برداشتی.هر وقت که تونستی چیزا رو خوب و بد نبینی.واقعیت نسبیه دختر جون"اما من مریضم.حتی همین حالا که اینجا بین ِ خواب و بیداری دمر افتادم و فکر می کنم تو یه روز اومدی دست منو گرفتی ببری با هم قدم بزنیم یا به من تجاوز کردی و من حامله شدم .میدونی اگه خیال کنم به من تجاوز کردی خیلی ناجوره.اما من همیشه همین فکر روکردم.فقط بلدم همین جوری فکر کنم.بعد تو انگار فکر منو خونده باشی با یه خنده ی مرموزی میگی زنا دوست دارن همیشه فکر کنن بهشون تجاوز شده تا یه دلیلی برای اتفاقات ِ زندگیشون پیدا بشه.اصلاً همه ی زنا عاشقه اینن که بهشون تجاوز بشه.اما تو اینارو نگفتی.من این رو تو فکرت می خونم.اما من چرا اینجوریم.مثلاً چرا الان به جای اینکه به این فکر کنم که بودن تو این خلسه بین ِ خواب و بیداری چقدر لذت بخشه کلید کردم رو این حالت تهوعه؟من تخیلم ضعیفه.من یک ضعیفه هستم.راستی من قبلنام اینقدر مریض و بد بین بودم؟قبل از این که تو یه روز بیای .دختره داشت می رفت .تنها...بعد تویه هو میگی"عمیق باش"می گم عمق به کدوم طرف؟ راست یا چپ یا وسط؟حالا یه ساعتی هست نشستی جلوم داری اعتراف می کنی و هی به من می گی عمیق باش.چیزا رو خوب و بد نبین.حالا یه ساعته که اینجا نشستی داری اعتراف می کنی که چی؟چقدر همه چیز کلیشه ایه.رعد و برقم که می زنه.من دلم داره میاد تو دهنم.اینا که میگی چه ربطی به من داره.یه ساعته چی می گی اصلاً؟می گی یکی دیگه رو حامله کردی یا چی؟یکی دیگه حاملت کرد؟.من اصلاً حالیم نمی شه.یه چیزی برای یکی دو هفته یا یکی دو سال یا سال ها ست تو منه.چیکارش می تونم بکنم.اعترافه چی؟ می گم "من اگه به حال خودم بودم تا حالا فقط یه جنده شده بودم.یه جنده.اما تو اومدی.حامله شدم برای همیشه.حالا این اتفاق ِ خوبی بود یا بدی؟چه طوری بهش نگاه کنم؟تو نمی تونی بگی.هیچکی نمی تونه بگه.من وبلاگ نمی نویسم.چون کسل کننده ام"."تو از اول همین جور اولترا احساساتی بودی.آخه تو این وضعیت ِ تخمی احساسات به چه درد می خوره.دور و برتو نگاه کن.جائی برای احساسات مونده؟.یه مشت احساسات ِ دروغی.من عاشق ِ توام ولی دارم کون ِ یه عالمو پاره می کنم با کارام.این احساسات به چه درد می خوره.رقت انگیزه.ننگه بشره.فیلم هالیوودیه.جداً وضعیت خیلی تخمیه"از زیر دستم معلومی.حالا نشستی رو صندلی پشت میز.داری نیازمندی های روزنامه رو ورق می زنی.آره.راست می گی.من از وقتی یادم میاد یه آدم ِ احساساتیه تعطیل بودم.احساساتی که مو به تن ِ تو سیخ می کرد.اما من بودم.چه جوری شو نمی دونم.حالا تو متهمم می کنی به سطحی بودن؟واقعیت یه سطح بیشتر نداره.همون سطحی که دهن ِ ما رو می گاد.نه.واقعیت یه سطح بیشتر نداره.همون سطحی که ما نمی بینیمش.حالا من هی بگم این حوض پارک نیاورون با همین برف قبلاً هم بوده.یه وقته دیگه اما همین شکلی.تو هم هی بگی جدی نگیر.آخه پس واقعیت چی می شه؟من بالاخره چیو جدی بگیرم؟این دختره رو؟یا تو رو؟.خودتو.می گی "تو باید کار کنی.باید کار کنی.تو این وضعیت احساسات فقط تنبلی کردنه .تو تنبلی.مشکل اصلیتم همینه که هی احساساتی می شی.باید بری باهاشون بجنگی"می گم تو یه سطل ِ آشغال چه فرقی می کنه تو یه فیلم ِ هنری باشی یا یه تشتک ِ نوشابه؟آشغال آشغاله دیگه.من نمی خوام تو چاه ِ توالت یه گه ِ برجسته باشم.می گی"اگه همه قد بلند باشن که دیگه معلوم نیست قد ِ تو بلنده یا نه"اما من همینم.من هستم.حالا تو بگو چه جوری می شه که یه آدم اینقدر کیری می شه؟بعد تو هی سعی می کنی که بگی نه.منظورت این نبوده.اما خوابت میاد و هی چشمات رو می مالی.چشمام میره رو هم.دختره داره آروم قدم می زنه."اگه میذاشتی همین جور آروم می رفت"اما آخرش فقط یه جنده می شد.نه؟می گم این احساسات ِ رقت انگیز از کجا پیدا می شه؟این توئه دیگه؟سرم رو نشون می دم.تو چشاتو باز می کنی.فقط نگام می کنی.می گم هوشم کجا بود.مردم ِ عادی احساساتین.منم یه آدم ِ عادی.عادیه عادیه عادی.حالا اگه نابغه بودم می خواستم چه گهی بخورم.ور دست ِ بیل گیتس بشینم؟بعد تو می گی"دخترتو این وضعیت فقط باید کار کنی.باید کار کنی"اما من می گم من بی استعدادم.من می خوام فقط کتاب بخونم.آخه من بی استعدادم.ایناها.تو این کتابه نوشته من بی استعدادم.نیه توچکا رو رو میز نشون می دم.استعداد اگه استعداد باشه حد اکثر تو بیست سالگی خودشو نشون می ده.حالا من تو بیست سالگی چه گهی بودم؟داشتم تو برف راه می رفتم و شعر می گفتم.کس شعر می گفتم.من بی استعدادم اما تو نابغه ای.فکر می کنی مسخرت می کنم.می خندی.همیشه فکر کردی من مسخرت می کنم.اما من جدی می گم تو نابغه ای اما فرصتش پیدا نشده هنوز.میگی "تنها نابغه ای که الان نبوغش به فعلیت رسیده احمدی نژاده.بقیه همه برای دل ِ خودشون می گن فرصتش پیدا نشده"می گم پس خودت برو کار کن.تو این وضعیت.چه کاری؟یک هفته ی تمومه یه قرون نداشتیم از خونه بریم بیرون.یه هفته.اما من هر وقت به این فکر می کردم خندم می گرفت.فقط خنده.آرزو می کردم هیچ وقت هیچ پولی به دستم نرسه که منم مجبور نباشم دوباره بیفتم دنبال این پروانه ی کوفتی و سر و کله زدن با اون آدمای نکبت.بعد تو می گی"حالا این همه تو خونه موندی چه گهی خوردی.آدم باید خروجی داشته باشه" می گم مگه آدم نمی تونه فقط آدم باشه.مثل ِ اون دختره که داره تنهائی می ره .تو سرما.تو خیابونه ولیعصر.من تنها بودم.تو اومدی منو حامله کردی.حالا وضعیت چه جوریه؟خوب و بد نداره.امروز خوبه.فردا گه می شه.اما یه سال دیگه همه چیز معمولیه و تو وقتی اینو می فهمی فقط کونت می سوزه.تلویزیون همینجور روشنه با صدای بسته.یه ساعته که داره هی مستقیم از غزه گزارش می ده.پا می شی را میفتی تو خونه."هر دهن سرویس شدنی یه اثری داره.وگرنه تو الان اینی که هستی نبودی.فاکنر روزا می رفت کار خونه دهنش سرویس می شد .شبا میومد گور به گور می نوشت.حالا تو صبح تا شب خونه بشین"گور به گور که می گی تنم می لرزه.بعدش به سرم می زنه برم تو یه کارخونه کار کنم.من فقط باید کار ِ یدی کنم.اما تو می گی تو یعنی من کارای دیگه ای بلدم که بکنم.من می گم پس این هرابال چی که دکترای حقوق داشته و کارش کاغذ باطله خمیر کردن بوده.اما نه.انسان ِ اندیشمند عاطفه ندارد.می گی تو باید کار کنی.می گم آدم اگه کار کن باشه حداکثر تو بیست سالگی کارشو کرده."تو از همون اول که رفتی سراغ ِ فلسفه خوندن بی استعدادی نشون دادی.تو ایران فقط یه گروه سراغ ِ فلسفه می رن.اونم بی استعدادان.هر چی احمق تر گنده گوز تر"صدای هواکش ِ دستشوئی بلند می شه.آخ خوشم اومد از این حرفت.آره.من بی شعورم.در این شکی نیست.اما من چه جور ِ دیگه ای می تونستم باشم.می گم "حالا تو چی؟تو چه گهی خوردی؟ما همش به این فکر می کنیم که یه گهی بشیم.تا حالا شده سعی کنی که هیچی نباشی؟هیچ چیز ِ خاصی نباشی؟"بعد تو می خندی و میگی "من الانم هیچ چیز ِ خاصی نیستم" قیافت یه حالت غمباری پیدا می کنه"وضعیت خیلی تخمیه"می گم وضعیت وضعیته.خوب و بد نداره.به نظرت ما چقدر با این وضع دووم میاریم.یه سال دیگه همه چیز معمولیه.بعد تو با یه حالت ِ متفکری میری رو مبل دراز می کشی.اما من وبلاگ نمی نویسم.وبلاگ بنویسم که چی؟که راحتتون کنم .که شما با خیال ِ راحت بگید که این یارو چقدر پرته و صفحه رو ببندید.به همون راحتی که کتابای سالینجر رو می خونید ومی بندید بدون اینکه حتی به فکرتون برسه اون کسائی که ازشون حرفی زده نشد کیا بودن.اما من می خوام تو بازی باشم.خیالتون راحت.من وبلاگ نمی نویسم.گیرم که فراموش بشم.اما من خیالتو راحت نمی کنم.حضور ِ هر چیزی غیبت ِ یه چیز دیگست.هیچی قابل ِ حذف نیست.هست؟.فقط مهم اینه که ما به کدوم فکر می کنیم.حاضره یا غایبه؟.چشماتو می مالی و می پرسی چیزی برای خوردن نداریم؟.بلند که میشم یاد ِ این حرفت میفتم که می گفتی اینجوری نوشتن کار کسائیه که اصلاً نوشتن بلد نیستن و کسشعر می نویسن من اگه از زندگیم همینجوری که هست فیلم بسازم حال همه رو بهم می زنم.اما من همینم.اینجا بین خواب و بیداری همینا تو ذهنمه.هم نویسنده شدم و هم فیلسوف و هم متفکر و هم شاعر"زنجیر سرخ گل آلودی را بر تن می کشم و می گویم خدایا سهم ِ من این نبود......"
۱۳۸۷ دی ۲۵, چهارشنبه
یکنفس
نوشته شده توسط
ناشناس
at
۵:۴۶
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۱ نظر:
4. سکوت مطلق شب هنگام، متضمن چه چیزها که نمی تواند باشد. در فاصله ای که من و تو از یکدیگر داریم، به قدر قرن ها از این سکوت نهفته است. بی کمترین جنبش وحرکتی، خلاء ای وجود دارد که تا ذهن کار می کند از دلش هر حادثه ای در برابر ضعف و درماندگی مطلق من (از آنجا که در سکوت محض، همه چیز مطلق است) مجال انفجار می یابد. به پایان راه رسیده ایم و می دانیم که این خلاء متضمن آغازی دگر است. فاصله ای که در طی زمان به رشد حدأکثری خود رسید، هر یک از ما را به دورترین نقطۀ ممکن پرتاب خواهد کرد. سکوتی که در این نیمه از شب، درحالیکه هر یک به فاصلۀ چند متر از هم، با دیواری حائل بینمان خوابیده ایم فریادی گوش خراش را در خود نهفته دارد. سکوتی چنان سنگین که خاموشی چند سالۀ من را ظرف یک شب به کلی در هم شکست. به کجا پرت خواهیم شد؟ تمام لوندی ها، تمام آن شکلک ها، ضیافت ماسکها و معاشقۀ با خود به پایان راه رسیده اند. واپسین پرتو نورافکن های تابیده بروی صحنه، در تاریکی بر چهرۀ بازیگران محو شد. شایع شده است که آنان از زمانی که کلید نورافکن ها را زدند تا آن هنگام که تنگستن ها به کلی سرد شوند (فاصله ای کمتر از 3 ثانیه) خود را به طرق گوناگون در توهم گذر روزها و شب های بسیار نگه داشته بودند. و در گذر این روزها و شب ها سایر بازیگران نیز شاهد و ناظر این واپسین لحظات، ناغافل به ورطۀ گذر از سالها خاطرات آن دو کشانده شده بودند. اما تماشاچیان در طول این سه ثانیه ذره ای از تشویق های گرم خود نکاستند. هرچند آن دو خاموش در همهمۀ گوشخراش تشویق ها، در ورطۀ سالها سکوت خود را غرقه ساختند. ایفای نقش در این نمایش، آن دو را بسی بیش از حضار به وجد آورده بود و اکنون کمترین درکی ندارند از اینکه چگونه باید از صحنه خارج شوند. طوری نیست. بسی مایۀ مسرت خاطر حضار محترم که می توانند بار دیگر بر صندلی هاشان نشسته و در تاریکی خروج پرماجرای آن دو را از صحنه به تماشا بنشینند.
ارسال یک نظر