۱۳۸۷ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

"جنون ِ متن یا سلام قضات محترم ِ متن"

مهم تر از همه این است که من همیشه دلم می خواسته یک فیلسوف بشوم.البته بزرگترین امیدم هم همیشه همین بوده است:فیلسوف شدن.فکر کنم،نظریه بدهم،نقد کنم،ایراد بگیرم.شاید بشوم شبیه فوکو،دلوز و بودریار.خنده دار است.نه؟اما خوب واضح است که هیچ گهی نشده ام.هیچ وقت با فلسفه تخصصی بر خورد نکرده ام یا به عبارت بهتر هیچ وقت در فلسفه تخصصی نداشته ام.جسته و گریخته از این و آن می دانم اما اگر جلوی یک کار بلد گذاشته شوم درست مثل ِ کرو لال ها می شوم.چون احساس می کنم که از فلسفه فقط اسم ها را بلدم.که البته احساس بی خودی هم نیست.مسلم است که من در این رشته هیچ تخصصی ندارم.فکر می کنم دلیل اصلیش هم ازکون گشادی های مفرطم سر چشمه می گیرد.تقریباً اکثر اوقات از خودم بیزارم و نمی دانم که چه کار می خواهم بکنم.ممکن است چند روز ِ مداوم سخت ترین محصولات فلسفی را بخوانم و ممکن است چند روز بعدی را بدون اینکه کتابی ورق بزنم بدون هیچ ایده ای بدون اینکه بخواهم با کسی حرف بزنم ساعت ها بیکار در خیابان بچرخم.بعد هم هی فکر کنم به اینکه بالاخره من می خواهم فیلسوف شوم یا نه؟ آیا فیلسوف ها هم اینقدر وقت تلف می کنند.چیز های زیادی هست که من هنوز نخوانده ام.پس چرا ساعت هاست که بیکار بدون اینکه هیچ خلاقیتی به خرج دهم روی این صندلی نشسته ام و مردم را تماشا می کنم.تقریباً به اینجا که می رسم نوبت ِ این می شود به خودم اطمینان دهم که من هیچ گهی نمی شوم و هیچ گونه خلاقیتی هم ندارم.خوب حتماً اجازه می دهید که بعد از این افکار کمی به خودم بپیچم،کمی افسرده شوم و دوباره شروع کنم به وارسی ِ زندگی خودم از ابتدا که بلکه نقطه ی درخشانی پیدا کنم که در این لحظه قطره ی امیدی بچکاند و کمی دلداریم دهد که: نه من آنقدرها هم در پیت نیستم.اما نه.همه چیز را مرور می کنم.بعضی جاها را که حتی خودم از به یاد آوردنشان تهوعم می گیرد.ولی در اکثر مواقع همه چیز معمولی بوده است.آیا این گواه ِ خوبی نیست برای اینکه من بر خلاف آنچه همیشه آرزویش را می کردم آدمی کاملاً معمولی بوده ام؟هیچ وقت هیچ گونه جدیتی برای کاری نداشته ام و همه ی کار ها را سرسری،بی تفاوت وبه کلیشه ای ترین وجه بر گزار کرده ام.از مذهب و رشته ی تحصیلی و فعالیت های سیاسی ِ دانشگاه گرفته تا ارتباطات ِمسخره ی روزمره و کتاب خواندن های در حال چرت و نوشته های افتضاح ِ آماتوری.همه ی این ها به شکلی کاملاً معمولی بر گزار شده اند.هیچ نقطه ی درخشانی ندارند.حتی هیچ نقطه ی سیاه ِ سیاهی هم وجود ندارد.(چرا؟).پس چرا من همیشه فکر می کردم که آدم متفاوتی هستم ؟؟چرا وقتی شروع به نوشتن می کردم این احساس را داشتم که به زودی خلاقانه ترین چیز های ممکن را به روی کاغذ می آورم و بعد از تمام شدن حتی حوصله نکردم که دوباره بخوانمشان.چرا من حتی حوصله ندارم وکیل خوبی هم بشوم؟چرا من از وکالت و هر چه قانون است عقم می گیرد اما هیچ وقت عزمم را جزم نکرده ام که ببوسم و کنارش بگذارم و بروم فیلسوف شوم.دلیلش کاملاً واضح است .چون می دانستم که هیچ وقت فیلسوف نمی شوم.می دانستم که هیچ وقت نویسنده نمی شوم.هیچ وقت شاعر نمی شوم.هیچ وقت هیچ انسان ِ خاصی نمی شوم.حتی یک وکیل خوب هم نمی شوم.پس همین چیز معمولی که هستم خوب است.یعنی خوب که نه.چاره ای ندارم.حتماً استعدادش را ندارم.اما پس این مالیخولیا چیست که مرتب مغزم را می خورد که من چیزی می توانم بشوم و از روی کون گشادی ست که به هیچ کجا نمی رسم.من می روم یک سیگار بکشم.شاید حوصله داشتم و ادامه دادم......من از مقاله نوشتن بدم میاید.من از اینکه شما را خیلی جدی بگیرم و از اینکه شما من را جدی بگیرید بدم می آید.من کلاً از این که چیزی را جدی بگیرم بدم می آید و فکر می کنم مشکل اصلی هم در همین جاست. کسانی هم که خودشان را جدی می گیرند به همین دلیل حالم را بد می کنند.پس دوست دارم اینجا بنشینم . انگار که دارم با یک نفر ِ کاملاً معمولی صحبت های کاملاً معمولی می کنم بنویسم.اما من هیچ وقت با کسی چنین چیز هائی را نمی گویم.چون احساس می کنم که این چیز ها ارزش گفته شدن ندارند.من هیچ وقت با کسی صمیمانه صحبت نمی کنم.هیچ وقت هیچ دوست ِ صمیمی نداشته ام.در کنار آدم ها ساکت می نشینم بی آن که حرف هائی بزنم که به آنها بفهمانم من مثل ِ آنها نیستم.اما این را هم انکار نمی کنم که در همین مواقع ِ سکوت، حس ِ برتر بودن به من دست نداده باشد.از آنجائی که وقتی حرف می زنم حرف هایم کاملاً معمولی از آب در می آیند در حالی که فکر می کردم این گونه نیستند و بعد از اینکه می بینم به چه چیز ِ معمولی فکر می کردم حالم بد می شود، ترجیح می دهم در کنار دیگران نشستن را به سکوت برگزار کنم.این باعث می شود که آنها یا فکر کنند من خیلی آدم ِ معمولی یا خیلی آدم ِ خفنی هستم.اما فکر ِ آنها چه اهمیتی دارد وقتی من کاملاً احساس ِ معمولی بودن یا حتی بد تر از آن را دارم.چرا وقتی کسی من را جدی می گیرد به صرافت نمی افتم که جدی شوم.و چرا وقتی کسی من را معمولی می بیند احساس می کنم که جدی گرفته نشده ام.چرا وقتی دیده نمی شوم احساس می کنم که وجود ندارم و وقتی دیده می شوم زیادی وجود دارم.چرا من احساس می کنم فیلسوف هستم در حالی که می دانم خلاقیت ِ یک فیلسوف را ندارم.(آیا من این را می دانم؟)آیا انبوه نوشته های غامضِ فلسفی این را به من القاء می کند که من فیلسوف نیستم.آیا من به اندازه ی کافی به چیز هائی که در زندگی تجربه کرده ام فکر نمی کنم یا اگر فکر می کنم به طرز ِ کاملاً کس شعری فکر می کنم.آیا طرز ِ کس شعر فکر کردن وجود دارد؟آیا فیلسوف ِ کس شعر جات وجود ندارد؟آیا کس شعر و غیر کس شعروجود دارد؟آیا همه فیلسوفان همین کس شعرها را به زبان فاخر ِ فلسفی نمی گویند.نه نمی خواهم بگویم که من مثل فیلسوفان فکر می کنم ولی من زیاد فکر می کنم.آنقدر که دست ِ آخر از فکر کردن متنفر می شوم و دلم می خواهد مثلاً بروم نقاشی کنم یا داستان بنویسم.اما هیچ کدام از این ها را هم خوب انجام نمی دهم.هیچ جدیتی ندارم.همه چیز معمولی از آب در می آید.درست مثل ِ خود ِ من.به خودِ من که فکر می کنم اضطراب می گیرم.بعد از 24 سال چه کاری را به نحو ِعالی به پایان رسانده ام؟دلم می خواست فیلسوف شوم و یک وکیل ِ آبکی ِ بدون ِ جدیت از کار در آمدم.می دانید همه ی این ها وقتی جمع می شود با این احساس که دیده نمی شوم و جدی گرفته نمی شوم چقدرمضطربم می کند.آیا من واقعاً در خور ِ جدی گرفته شدن نیستم یا خودم خواستم که این گونه شود.اصلاً چرا من باید از معمولی بودنم برای شما بگویم؟حرف های معمولی ِ یک انسان ِ معمولی چه جذابیتی می تواند داشته باشد؟آیا همه ی این ها از سر ِ این نیست که من می خواهم خودم را در نظر ِ شما جدی کنم در حالی که می دانم شایسته ی جدی گرفته شدن نیستم.آیا همه ی شما ترجیح نمی دهید که بروید نوشته های دشوار فهم ِ دریدا را بخوانید تا نوشته های معمولی ِ یک انسان ِ معمولی.من که بی شک اولی را ترجیح می دهم.ولی به خواندن نوشته هائی که صمیمیت و صداقت ِ نویسنده در آن جریان دارد نیزعلاقه ی خاصی دارم.فقط باید از خلال کلمات احساس کنم که نویسنده صادق بوده است تا هر چیز که می گوید خود به خود به ایده ای در باب ِ زندگی بدل شود.حتی می توانم بگویم که این دومی را در چنین مواقعی به اولی ترجیح می دهم.ولی می دانید. من حتی این دومی را هم خیلی جدی نمی گیرم.خواندن ِ استیصال ِ یک انسان ِ معمولی فقط باعث می شود که من به این دل خوش شوم که آنجا یکی مثل من نشسته است.بعد از این قضیه نیرو بگیرم و به زندگی ِ مزخرف ِ خودم ادامه بدهم.پس ترجیح می دهم نوشته های انسان های خاص را بخوانم تا چس ناله هائی از دست ِ همین نوشته.می دانید اما من کار دیگری نمی توانم انجام دهم.دوست دارم بنویسم .نه ازآن دست مقالات ِ جدی ِ فلسفی که یک مقدمه دارد و یک متن اصلی و یک نتیجه گیری.از آن نوشته هائی که در جزء جزء کلماتش فلسفه ی خاص ِ نویسنده جریان دارد.سانسور شده نیست.اگر نویسنده وسط ِ مقاله مشغول ِ جلق زدن بوده است همان جا بنویسد که من در حالی که به این موضوعات فکر می کنم همزمان جلق می زنم. یا من دارم اشک می ریزم.آن وقت می شود فهمید برای فیلسوف شدن لازم نیست از کلژدوفرانس مدرک داشته باشید.حتی در حال جلق زدن هم می توان فیلسوف بود.فقط کافی ست کامپوتر را باز کنید و شروع کنید به تایپ کردن.درست مثل ِ همین کاری که من کردم.اعتراف می کنم در شروع به نوشتن حس ِ یک انسان مفلوک ِ بی خاصیت ِ معمولی را داشتم که از این گونه بودنش به سطوح آمده است.حالا هم همین حس را دارم اما با مقدار ِ زیادی شور و هیجان برای نوشتن ِ همین معمولی بودن.به طوری که حالا نمی توانم از این صفحه کلید کنده شوم.کلمات پیاپی می آیند و در خلالِ نوشتن این جملات حالتی شبیه به مکاشفه به من دست می دهد.انگار خودم در لابلای این کلمات پیدا می شوم و نه شاید هم گم می شوم.چرا که وقتی از خودم می نویسم از خودم فاصله می گیرم.اعتراف می کنم در این لحظه این منم که درباره ی خودم می نویسم.من گوئی دو دست هستم که بر روی صفحه کلید خم شده است و چیز هائی راجع به کسی می نویسد.کسی که احساس ِ به شدت معمولی بودن می کرده است.اما این فرد در این جای نوشته دیگر من نیستم.من خودم را در لابلای این سطور گم کرده ام.دست ها از نوشتن باز نمی ایستند و گرنه بر می گشتم و دوباره از ابتدا می خواندم تا ببینم چه چیزی برایتان گفته ام.اما من دو دست می بینم و تعدادی کلمه که گویا متعلق به کسی ست که خودم را به من الهام می کند و از شما چه پنهان شور ِ عجیبی بر من مسلط شده است که تمرکزم را به هم زده و مرا از آنچه در پی ِ گفتنش بودم دور کرده است.گویا من به جادوی نوشتن رسیده ام.گویا این صفحه کلید مرا جادو کرده است.حالا بیائید سعی کنیم به یاد بیاوریم که من در ابتدای نوشته چه می خواستم بگویم.افعالم به طور ِنا خودآگاه از اول شخص ِ مفرد به اول شخص ِ جمع تبدیل شده است.گویا من با شما که معلوم نیست که هستید یکی شده ام و خودم به صورت ابژه ای بر من و شما، که سوژه ی واحدی شده ایم،نمایان می شود.خوب در این جا اعتراف می کنم/یم که من/ما خودم/مان را گم کرده ام/یم.ابژه ای که در باره اش می نوشتم/یم جائی در میان ِ این متن گم شده است.اما چه اتفاقی افتاد.ساعت ِ این کنار نشان می دهد که حدوداً من/ما 4 ساعت است که دارم/یم می نویسم/یم.به غیر از چند وقفه ی کوتاه برای سیگار و چای و چند مزاحمت.اما از چه می نوشتم/یم؟از انسانی که گویا از معمولی بودن خود به شدت خسته شده بود.فلسفه دوست داشت اما عرضه ی جدی کار کردن را نداشت.اصلاً بیائید این موجود ِ بی شعور را از متنمان بیرون بیاندازیم4 ساعت ِ مداوم وقت ِ ما را گرفته است و حالا ما خودمان را گم کرده ایم.می بینید حالا من با شما کاملاً یکی شده ایم.دیگر افعال توسط ِ این دست ها به کلی جمع استفاده می شوند.آیا من کس شعر نمی گویم؟آیا من به راستی به وحدتی با شما دست یافته ام.این درست است.در این لحظه نمی توانم خودم را از شما متمایز کنم.اما حالا که این شور ِ انقلابی به ما دست داده است بیائید ببینیم که این مای ایجاد شده چیست.این شمائی که با من یکی شدید از کجا پیدایتان شد.به گمانم شما از متن سر بر آوردید.خوب.پس حتی متن هم می تواند انسان بیافریند.من شما را برای خودم آفریدم بی آنکه وجود داشته باشید.سوژه هائی بدون وجود مادی خلق شدند که ذهن ِ من با آنها و آنها با ذهن ِ من یکی شدند و حالا ما را ساختند.من دیگر تنها نیستم.من شما را آفریدم.همه ی شما به جهان ِ من وارد شدید و حالا ما می توانیم در باره ی شخص ِ ثالثی صحبت کنیم.من شما را مخاطب ِ حرف های خودم قرار دادم و شما زاده شدید.اصلاً من چگونه با شما از خودم سخن می گفتم؟به عبارتی من در عین ِ حال که من بودم با شما از من صحبت می کردم.یا اینکه از ابتدا اصلاً منی وجود نداشت بلکه از ابتدا شما بودید که با من از من سخن می گفتید.شما به من نشان می دادید که این من این گونه است و من خود را از طریق ِ نگاه ِ شما پیدا کردم.شمائی که وجود خارجی ندارید.به گمانم شما می شوید همان "فرا خود" ِ من یا "فراخود"ِ متن.نشسته اید آنجا و دارید مرا قضاوت می کنید....سیگار...در این فاصله تورج زنگ زد و من به او اس ام اس دادم که در حال ِ یک مکاشفه ی عمیق هستم.به گمانم تورج هم جزئی از شماست.از دسته ی شمائی که من را به قضاوت نشسته اید.یک اس ام اس دارم.می خوانم.شاید یکی از شماها باشد که ایده ای به من رسانده است.تورج بابت دیروز از من معذرت خواسته است.تورج را می شناسید.تقریباً به یاد دارم که دیروز قیافه ی این آدم های از همه چیز آگاه ِ محترم را گرفت و مرا عصبانی کرد.من هم راجع به او به قصاوت نشستم و مثل ِ شمائی (از جمله اوئی)که مرا سر تا پا به گه کشیدید به گه کشیدمش.اما من از کجا این حق را به دست آورده بودم؟من چرا باید در زندگی ِ او به قصاوت بنشینم.ولی مگر این او نیست که همراه با شما دارد من را سر تا پا به گه می کشد.شما چه حقی دارید که من را یک انسان ِ معمولی ِ بی مصرف ِ کون گشاد بنامید؟در حال سیگار کشیدن این حس به من دست داد که دیوانه شده ام.احساس کردم مرزِ میان ِ شمائی که جمعاً وجود ِ خارجی ندارید(ولی مطمئناً فرداً وجود دارید)با من از بین رفته است.و این یعنی خود ِ جنون.خواستم به اتاق ِ محمد پناه ببرم که ببینم هنوزسالمم یا نه.اما بی خیال شدم.او هم جزئی از شماست.شمائی که حالا من هم جزئی ازشان هستم.پس تصمیم گرفتم یکراست به سراغ ِ خودتان بیایم.به سراغ ِ جمیع ِ قضات ِ محترم.شمائی که از متن ِ من زاده شدید.شمائی که شاید به خاطر ِ صمیمیت و صداقت ِ بیش از حد ِ من است که زاده شدید.من شما را آفریدم.و حتی جزئی از شما شدم و درباره ی خودم به قضاوت نشستم.انواع ِ اتهامات را به خودم وارد ساختم.و حالا از شما قضات محترم استدعا دارم که بگوئید بنا به کدام قانون من را این گونه متهم ساختید.آیا قانونی وجود دارد که یک انسان ِ معمولی را از انسان های خاص جدا می کند.آیا ممیزات ِ خاصی وجود دارد که افکار ِ یک فیلسوف را از افکار ِ من متمایز و برتر می کند؟آیا من به دلیل ِ این که حوصله لفاظی های بی شور و هیجان و خواب آور ِ یک فیلسوف را ندارم باید به کون گشادی محکوم شوم؟آیا به این دلیل که نمی خواهم پر طمطراق و دانشمند نما باشم باید به سطحی بودن متهم شوم؟ آیا در این زندگی حتی ذره ای چیز ِ زنده وجود دارد که مرا مجذوب کند؟مرا زنده کند؟آیا من حق ندارم در این دنیای مردگان به مرده ای تبدیل شوم؟آیا تمام ِ خلاقیت ِ من باید صرف ِ این شود به نظاره ی مردگان بنشینم و علت ِ مرگشان را جویا شوم؟آیا من در این حال محکوم به نداشتن ِ خلاقیت شده ام؟آیا من هنوز انسانی زنده هستم؟آیا نفس می کشم؟آیا حق ندارم بابت این تشییع ِ جنازه ی دست جمعی چس ناله سر دهم؟آیا حق ندارم به تمامی ِ موفقیت های مذبوحانه ی شما بخندم؟آیا این شما نیستید که به من القاء می کنید هیچ وقت هیچ چیز نمی شوم؟آیا در حال حاضر من هیچ چیز نیستم؟آیا شما چنین حقی دارید که من را انسانی معمولی و مرده بدانید؟آیا به این دلیل که حاضر نیستم به کثافت های قانون و قانون گذاران تن دهم باید انسانی بی عرضه نامیده شوم؟وآیا باید بابت ِ این انتخاب از گرسنگی بمیرم؟.... احساس می کنم آن شوری که در نتیجه ی مکاشفه به من دست داد دارد متن را به سمت ِ تبدیل شدن به سخنرانی های پر شور ِ سوسیالیست ها و پست مدرن ها می کشاند.اما من چنین چیزی نمی خواستم.من شمائی را می خواستم که از متن زاده شدید.من خود ِمتن را می خواستم . آرامشی که حالا بعد از فروکش کردن ِ شور ِ مهیبی که بر من چیره شد ،مرا وادار می کند که متن را در خودش تنها بگذارم و بروم گورم را گم کنم....

۳ نظر:

ناشناس گفت...

شاید بهترین متنی که تا کنون در یک وبلاگ خوانده ایم. شاید بهترین متنی که در یک وبلاگ می تواند وجود داشته باشد. شاید بهترین متنی که می تواند برای ما وجود داشته باشد.

ناشناس گفت...

اولن بايد بگم خيلي چيزاي آشنا توي اين متن بود كه خب خوندنش خوب بود
در ضمن بايد باز بگم كه شما همينجوريشم از خيليا جلو تري چون اينقد حال داشتي كه اينقد چيزميز نوشتي اينجا
من كه كه تو نوشتن همين نظرها هم كلي دارم زور ميزنم كه ادامش بدم (البته به همين دلايل كه تو متنتون بود: كون گشاديو...)
بعضي جاهاي نوشته هم با حال بود و جاي بحث داشت كه اگه كس ديگه اي بود شايد در موردشون مينوشت ولي من يكي نمي تونم!

ناشناس گفت...

همه ی این دغدغه هات شاید در یک کلمه جکع بشه. جستجوی "عمق"
به این فکر کن که اعماق چه ویژگی هایی دارند و چرا کلمات و جمله هایی خاص و یا متنی خاص "عمیق" هستند.


یادداشتی از یک فیلسوف جوان به دوست فیلسوف مآب اش

بايگانی وبلاگ