۱۳۸۷ مرداد ۳, پنجشنبه

غریزه ی ویرانگری یا خفه شو مادر ج نده!

عشق در می زند.در را می گشایم.نفرت وارد می شود.عقده هایم به فعلیت می رسند.ساد و مازوخ به کمکم می آیند.عشق صورتی دگرگون می یابد.تنهائی به اتفاق هلم می دهد.مقاومتی در کار نیست.جرعه های آخر را سر می کشم اما اینبار در حضور آگاهی.سوالات را پس می زنم.تنها به تو فکر می کنم که اینجا مقابلم نشسته ای با دو نقاب بر چهره.نگاهت که می کنم نفرت انگیزی.فراموش که می شوی عشق دست و پا می زند.سرعت .چه محرک اعجاب آوری برای زیستن.سرعت همیشه در یک چیز عقب مانده است: کیفیت.حافظه اما کیفیت است و با سرعت تناقض دارد.دست از این ژست ِ مسخره ات بردار."ویژگی ممیز ژست این است که در آن هیچ چیز تولید یا انجام نمی شود بلکه تحمل و حمل می شود".کمی سکوت.کمی سکون حافظه ات را به کار می اندازد..ای کاش قضاوتی...شهامت به شجاعت تغییر مفهوم می دهد.باورم نمی شود نمی خواهد بشود که همه چیز همین جا و به این شکل تمام می شود.اما تمام شد.فکر شهامت را بیدار کرد ، شهامت به شجاعت لگد زد و شجاعت خیانت...انسان ها شیئ نیستند و نخواهند بود.شیئ می شوم.تقدیر را می بوسم و از همه چیز کناره می گیرم.زین پس تنها ویرانگری خواهد بود.

بايگانی وبلاگ