۱۳۸۷ تیر ۱۴, جمعه

تاملات ِ سفر

1_1.انسان: حیوان است.این به آن معناست که او هر لحظه از احساسات و امیال ِ بی مرز و ناپایدار ِ خشم،خشونت،محبت،غم،تنهائی،شادی و.. به طور ِ بالقوه بر خوردار است و بنا بر اتفاقاتی که برایش روی می دهد هر کدام را به شکلی به فعلیت می رساند.

1_2.انسان حیوانی اندیشمند است. او حتی لحظه ای از اندیشیدن باز نمی ایستد.او احساسات ِ خود را در" آن" به شکل ِ ناب به ظهور نمی رساند.او در احساسات ِ خود تامل می کند و هر کدام را بنا به موقعیت و البته میزان ِسودمندی اش سانسور کرده یا نمایش می دهد.

اینکه انسان بر طبق ِ چه شاخصه ها و فرمول هائی خود ِ احساساتی اش را محک می زند را ایدئولوژی ِ فرد تعین می کند.گاه این ایدئولوژی(شیوه ی قضاوت ِ احساس) از بیرون برفرد تحمیل می شود و گاه خود ِ فرد است که شیوه ی اندیشه ی خود را شکل می دهد.

1_3.به هر حال احساسات ِ ما به هیج وجه ناب نیستند چرا که ذهن ِ ما هیچ گاه از قضاوت باز نمی ایستد.حتی وقتی امیال ما به تعبیر ِ دلوزی اش "گستره زدائی"شده و از دام سرکوب های اجتماعی _فرهنگی فرا رفته باشد باز هم نوعی از محدودیت های "خود خرد ورزی" که در طول زمان و بر اساس ِ تجربیات در ذهن ِ ما شکل گرفته است بر امیال ِ ما افسار می زنند.پس این سخن "که من تنها بر اساس ِ غریزه ام زندگی می کنم"ادعائی پوچ بیشتر نیست.

1_4.تعریف ِ انسان به حیوان ِ اندیشمند این نتیجه را در پی دارد که" انسان ِغریزی"و "انسان ِ عقلانی" دو تعبیر ِ تقلیل داده شده از مفهوم ِ انسانند.از میان ِ غریزه و عقل هر کدام که محور قرار داده شوند به نوعی کاستی در وجود انسان می انجامد که این کاستی نیز برایش رنج به بار می آورد.

2.عشق:جامعه ی مدرن چه تصویر ِ هراس آوری از عشق برای ما ساخته است.آیا اینکه بارها و بارها بر پایان ِ تراژیک ِ "عشق" تاکید می شود و با یاد آوری ِ این نکته ما مدام به پرهیز از عاشق شدن و توجه به راه های مختلف ِ دیگری که برای زندگی کردن وجود دارند تشویق می شویم_ مثلاً اینکه به جای عاشق شدن بروید در ارتفاعات ِ سوئیس اسکی بازی کنید وحالش را ببرید_ کمی برنامه ریزی شده نیست؟.آیا در شیوه های دیگر ِ زندگی کردن هیچ پایان ِ تراژیکی و هیچ رنجی وجود ندارد؟ آیا کل ِ زندگی ِ انسان یک تراژدی نیست؟آیا همه ی این تبلیغات تلاش برای حذف ِ انسان ها و تبدیل کردن ِ دنیا به مجموعه ای از "چیزها" نیست؟ برای چه عاشق شویم وقتی انسان ها همه به "چیز"هائی شبیه به هم تبدیل شده اند و هیچ تفاوتی حتی مجال ِ بروز نمی یابد.وقتی کانال های MTV هر لحظه انسان هائی شبیه به هم که به راحتی می توانند جایگزین ِ یکدیگر شوند را برای ما به تصویر می کشد و ماهرانه به پوچی ِ رنج های عاشقی پوزخند می زند.در جامعه ای که عاشقانش هیئت مجنونان ِ عجیب و غریبی دارند که باید از آنها چیزی شبیه به "مجسمه ی آزادی" ساخته شود چه چیز زنده ای باقی مانده است؟.اینکه انسانی کافکا وار به جای اینکه برود عضو گرو های مقاومت شود و علیه ِ جنگ ِ امریکا در عراق یا به حمایت از حقوق ِ فلسطینی ها یا حقوق ِ همجنسگرایان شعار سر دهد یا به جای خوابیدن در سواحل ِ سیاتل و آبجو خوردن و دختران ِ داف تر از" فلیسه بائر" را دید زدن ، برود تنها در اتاقی تاریک به" فلیسه"اش نامه های عاشقانه بنویسد قطعاً از نظر ِ ما کسخلی تلقی می شود.و این همه نشان می دهد جامعه ی سرمایه داری در به انزوا کشیدن مفاهیمی چون عشق و محبت و جایگزین کردن انسان ها با ماشین ها چقدر موفق عمل کرده است.

3.طبیعت: برای خوش گذرانی به دامن طبیعت رفتن هم یکی از آن کار های انسان های پوچ ِ جامعه ی سرمایه داری ست.همان طور که در دل ِ جامعه ی مدرن "چیز ها" تنها منبع ِ کسب ِ لذت می شوند ، طبیعت نیز به چیزی تبدیل شده است که تنها لذت به بار می آورد.چیزی که انسان هیچ رابطه ای با آن ندارد.طبیعت به خودی ِ خود چه معنائی می تواند داشته باشد وقتی انسان مرز ِ مشترکش را با آن در نیابد؟.وقتی به گونه ای یگانگی با آن نرسد؟ وقتی حیوانیت و زبونی اش را به پیش ِ چشمش نیاورد؟وقتی طبیعت تنها "چیز"ی با لذتی نا پایدار باشد چه فرقی با مبل ِ راحتی دارد؟

۳ نظر:

ناشناس گفت...

نگاه ات به مسایل کاملا مفهوم است. ایمیل ات کار نمیکنه. به علاوه اینکه دوست داشتم بدانم ادم پشت این حرف ها کی هست .

ناشناس گفت...

ایمیل سالم است.در پست ها و کامنت ها که بگردی از آدم ِ نا مفهوم ِپشت ِ این حرف های مفهوم چیز هائی دست گیرت می شود.

ناشناس گفت...

یک تئوری مبسوط و کار راه بنداز هم در مورد کون گشادی مزمن عصر حاضر میدادی که اقلن آدم یک پشتوانه تئوریک برای توجیه هایی که برای مردم میاره داشته باشه... مثلن بتونه به رئیسش بگه "من می دونم که هر روز دیر سر کار میام و تقریبن دو سوم کارهام با تاخیر انجام میشه، اما فیلسوف ماب رمانتیک (یه جوری میگی که یارو تخم نکنه بپرسه: کی؟)در کتاب هستی و گشادی میگه که بلا بلا بلا.... الی آخر

بايگانی وبلاگ