۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۰, جمعه

از مباحثات ِ خودم با من

_من واقعاً از شما تعجب می کنم.با خیال راحت نشستید پاتون رو روی پاتون انداختید و هی پشت هم حکم صادر می کنید."این غلطه این درسته."این نظریه رو رد می کنید و از اون یکی با تمام ِ وجودتون پشتیبانی می کنید.یعنی شما به اون سطح از دانش ِ بشری رسیدید که اینقدر راحت از قطعیت ِهمه چیز مطلعید.شما واقعاً من رو به حیرت می اندازید.در حالی که من اینجا نشستم و از اضطراب به خودم می پیچم.

_شما از کمی ِ اطلاعات رنج می برید.باید کمی بیشتر مطالعه کنید.شما اصلاً کلاسیک ها رو خوندید که دارید به راحتی در مورد ِ فلسفه نظر می دید؟فلسفه دانشیه که برای این که بتونید ازش سر در بیارید باید کاملاً بهش مسلط باشید.

_زمانی کانت خوندم که می گفت روشنگری به در اومدن از نابالغی ِ خود خواسته است برای رسیدن به روشنائی ِ خرد.و من احساس کردم که این خودشه.این همون راه ِ حل ِ نجات ِ بشره: باید عقل رو به کار انداخت!.وحالا می فهمم چه دنیای احمقانه ای برای خودم ساخته بودم که همه چیزش با عقل حل می شد.درست مثل ِ مذهبی که به طرز ِ احمقانه ای همه ی مشکلات رو برای مومنین حل می کنه.ولی حالا با هر چیزی که رو به رو می شم اونقدر پیچیده از چیزای مختلفه که اگه بخوام در موردش نظری بدم باید بگم که هیچ نظری ندارم چون هر چیز ممکن ِ کاملاً خلاف ِ اونی که من می گم باشه.و این خیلی تلخ و ترسناکه.هیچ چیز رو نمی تونی به طور ِ قاطع رد کنی و ثابت کردن ِ مسائل به یک شیوه ی مشخص هم کاملاً ابلهانه است.فکر میکنم به همین دلیله که نیچه می گه هیچ رو خواستن از هیچ چیز رو نخواستن آسونتره.آسونتره که آدم سرش به یه نوع اندیشه ی خاص در موردِ زندگی گرم باشه تا به خود ِ ناب ِ زندگی.

_اینا که شما می گی همش یک سری سفسطه های پوچ گرایانه است.ولی باید متوجه باشی که این دنیائی که الان شما توش زندگی می کنی به دست ِ پوچ گراها ساخته نشده.

_ولی من الان تو این دنیا احساس ِ راحتی نمی کنم.وکاملاً بر عکس با همه چیز احساس ِ بیگانگی می کنم.این همون دنیائیه که غیر ِ پوچ گراها ساختن.تو این دنیا من احساس می کنم از دنیای طبیعی که توشم خیلی فاصله دارم.نمی تونم بفهمم این همه چیزی که دور و بر ِ من رو گرفته برای چیه.مدام ذهنم دنبال ِ یه علت می گرده که این همه سردرگمی و نامعقولی رو توجیه کنه.این بیگانگی از ناب بودن ِ زندگی باعث ِ اضطراب ِ من می شه.

_همینه که می گم برید کلاسیک ها رو بخونید.اون وقت متوجه می شید که ذهن ِ بشر از کجا به این جا رسیده و بعد قدر ِ اندیشه تون رو می دونید و می فهمید همه چیز اینقدر الکی هم نیست.

_کلاسیک ها فقط یه سری چیزای بدیهی رو می گن.برای دنیای ما دکارت بودن دیگه خیلی طبیعی شده.نیازی به خوندن ِ بدیهیات نیست.مخصوصاً وقتی میدونی که همه ی این ها هیچ مشکلی رو حل نمی کنه.دونستن این که فلان نکته ی بدیهی رو کی اولین بار گفته فقط به درد ِ شما علماء می خوره که هی دانشتونو به رخ ِ هم بکشید.ولی مشکل ِ من الان اینه که در حالی که یه وکیل هستم نمی دونم که آیا قانون اصلاً به دردِ بشر می خوره یا نه.یا اینکه اصلاً باید از چی دفاع کرد در حالی که ما ذاتاً موجودات ِ بی دفاعی هستیم.

_یعنی شما ارزش ِ قانون رو در جامعه نفی می کنید.این که یه آدم ِ مست بیاد به شما حمله کنه و مدام امنیت ِ شما در خطر باشه از نظر ِ شما بهتره؟

_مسلماً نه.ولی من می تونم آدم ِ بیچاره ای رو تصور کنم که اونقدر دور و برش پر از قانون و امنیت شده که یک روز وقتی تو صندلیه راحتیش لم داده و امنیت ِ کامل دور و برش حاکمه و همه چیز آرومه یکهو از این همه آرامش می ترسه.اضطراب می گیره و دلش می خواد بره تو خیابون شیشه ها رو بشکنه.امنیت رو به هم بریزه.یقه ی یه نفر رو به زور بگیره ببره یه جا تا باهاش صحبت کنه.یاکسی رو که وقتی یه روز از خونه زندگیش خسته شد دلش می خواد ساکشو برداره و راحت هر کجای دنیا که دلش خواست بره.نه این که یک سال تو صف ِ ویزا باشه.این جور جاهاس که فکر می کنم این قانون ها همشون برای آدم های بی درد و سطحی درست شدن.برای اینن که زندگی رو تو همون سطحی که اونا می خوان نگه دارن.ولی بودن تواین سطح برای یه عده ی دیگه مشکل زاست.حق ِ یه عده پایمال میشه و کسی به این مسئله فکر نمی کنه.قانون ها حقوق ِ طبیعیه آدم ها رو ازشون می گیرن و بهشون یک سری حقوق ِ فرضی و اعتباری می دن.حقوقی که فقط به اعتبار ِ دولت هائی که حکومت می کنن وجود دارن وفقط به دردِ توجیه ِ این حکومت ها می خورن.بعد به کل ِ موجودیت ِ این قانون ها مشکوک می شم .و فکر می کنم که اگه این قانون های احمقانه نبودن انسان ها راحت تر با هم کنار میومدن.وجود ِ این قانون ها باعث می شه که آدم همش فکر کنه حقش داره یه جا ضایع می شه و باید برای به دست آوردنه حق و حقوقش مدام با این و اون بجنگه.ولی وقتی تو با طبیعت ِ ناب و بکر رو به رو میشی می بینی که واقعیت اینه که تو هیچ حقی نداری.یه زلزله می تونه تمامِ حق و حقوقت رو به باد بده.طبیعت به این فکر نمی کنه که توام حقی داری.توئی که باید باهاش کنار بیای.ولی ما انسان ها زورمون فقط به خودمون می رسه.این که دنیا رو برای همدیگه به جای نفرت انگیزی تبدیل کنیم .اصلاً اگه تقسیم ِ حق و حقوق ِ ما با خود ِ طبیعت باشه به نظرم خیلی عادلانه تره.

_ولی وقتی یه روز یه کسی اومد و غذائی رو که با هزار زحمت به دست اورده بودید برداشت و شما رو گرسنه رها کرد می فهمید که بهتر بود قانونی جلوی این کار ِ اون رو می گرفت.

_ولی به هر حال من گرسنه نمی موندم.اگه قرار بود با چنین وضعی همه از گرسنگی بمیرن نسل ِ همه ی حیوونا مدت ها پیش نابود شده بود.مشکل همین جاست که بشر می خواد مالک ِ همه چیز باشه.نمی دونه که تو این جهان هیچ کس حق نداره مالک باشه جز طبیعت.انسان ها می خوان به صورت ِ کاملاً فرضی همه چیز رو از آن ِ خودشون کنن.مالک ِ همه چیز باشن.این حس ِ مالکیت براشون آرامش میاره.در حالی که تو این جهان مالکی جز طبیعت وجود نداره.خودش ایجاد می کنه و خودشم از بین می بره.بدون ِ این که نظری از ما بخواد.ولی انسان ها احمقن.نمی خوان چنین چیزی رو قبول کنن.مدام می خوان مالک ِ همه چیز باشن.نمی فهمن که فقط می شه از طبیعت استفاده کرد و نمی شه مالک ِ چیزی بود.بهتر اینه که از هر چیزی که دستشون میاد لذت ببرن بدون ِ اینکه به این فکر کنن که آیا تا یه ساعت ی دیگه هم دارنش یا نه.چون واقعاً معلوم نیست که تا یه ساعت ِ دیگه اون چیز رو داشته باشن.انسان ها فکر می کنن با عقلشون هر کاری می تونن بکنن.ولی نمی فهمن که این عقل فقط یه حیله است. تنها اصلی که وجود داره طبیعته که اونم هیچیزش مشخص نیست.

_یعنی شما منکر می شی که مثلاً پیشرفت ِ بشر در علم ِ پزشکی باعث شده که خیلی ها از مرگ نجات پیدا کنن و بتونن از زندگی لذت ببرن؟

_نه.ولی هر سال یه سری مریضی های جدید پیدا می شه که بشر هنوز نتونسته راهی براشون پیدا کنه.و معلوم نیست این روند تا کی ادامه داره.آیا روزی می رسه که بشر همه ی بیماری ها رو کشف کرده باشه و دیگه کسی از بیماری نمیره.بعید می دونم طبیعت چنین حقی به ما بده.اون همیشه از ما جلوتره.و ما کاری نمی تونیم بکنیم جز این که این رو بپذیریم.و مهم تر از همه این مسئله هیچ وقت یادمون نره که طبیعت به هر حال از ما قوی تره .

ما باید بپذیریم که تو این دنیا هیچ قطعیتی وجود نداره.در مورد ِ هیچ چیز نمیشه به طور ِ قطعی نظر داد.فقط دنیای احمقه سرمایه داریه که می تونه به ما القاء کنه که اگه عاقل باشیم همه چیز حل میشه.در حالی که هممون عمیقاً معتقدیم که چیز ها به این راحتی حل نمی شن.چیز ها پیچیده تر از اونن که به این راحتی حل شن.

_و اگه عاقل نباشیم چه چیزی حل می شه؟

_هیچ چیز.اگه عاقل نباشیم هم چیزی حل نمی شه.ما باید بپذیریم که کلاً چیزی حل نمی شه.چون مسئله ای وجود نداره که بخواد حل شه .همه چیز همینه که هست و ما نباید چیزی رو حل کنیم. فقط باید سعی کنیم از همین که هست لذت ببریم.

_ولی بعید به نظر می رسه طبیعت به این زودی ها بتونه نسل ِ بشر رو نابود کنه.انسان ها به خیلی چیز های طبیعی غلبه کردن و دارن این راه رو ادامه میدن.

_ولی کافیه فردا یه زلزله بیاد که همه ی دنیای ما رو ببره به اعماق.

_ولی ممکنه هم نیاد.این باعث نمی شه ما دست از فعالیت هامون بکشیم.دقیقاً به همین دلیل که هیچ قطعیتی وجود نداره ما می تونیم به عقلمون امید وار باشیم و ادامه بدیم تا شاید یک روز تونستیم بر همه چیز غلبه کنیم.نباید فراموش کرد که عقل و علم تا همین حالا هم کارای بزرگی برای بشر کردن و بشر رو از خیلی اضطراب های اولیه نجات دادن.

_ولی این حرف خیلی احمقانه است.ما مواد ِ اولیه رو از طبیعت می گیریم و فقط باهاش بازی می کنیم.ولی سروری ِ اصلی از آن ِ طبیعته و ما فقط بازیچه ی اونیم.ما درون ِ این کل قرار داریم و امکان نداره که یه روز بتونیم از کل فراتر بریم.اگرهم چنین چیزی امکان داشته باشه به این دلیل که تمام ِ اصول ِ منطقی و عقلی رو دور می زنه از نظر ِ عقل ِ ما قابل ِ پذیرش نیست.و ما باید به این نتیجه برسیم که همه چیز با عقل دست یافتنی نیست. ما باید خاطرمون باشه که همه چیز به این سادگی ها هم نیست و در عین حال می تونه خیلی ساده تر از اینی که الان هست باشه.ودر این صورته که در حالی که پیشرفت رو متوقف نمی کنیم کلاً نوع ِ زندگیمون یه جورِ دیگه می شه. در مورد ِ اضطراب ها هم باید بگم که چیزی کم نشده. فقط شکل ها عوض شده. بشر دیگه از خیلی چیزا مثل گرسنه موندن و بیماری و اینا نمی ترسه ولی دچار ِ کلی افسردگی های از نوع ِ دیگه شده. اصلاً کافیه یه انسان ِ عاقل ِ همه چیز تکمیل یکهو به مرگ فکر کنه تا همه ی این امنیت ِ ارزشمندی که داره در یک لحظه به نا امنی و ِاضطرابِ محض تبدیل بشه.


در این جای مباحثه من در حالی که عمیقاً به فکر فرو رفته بود خودم را به مذهبی بودن متهم کرد.خودم هم در حالی که به مذهب در معنای سنتی ِ کلمه باور نداشت این امر را انکار نکرد...

شاید بعد ها این مباحثه ادامه پیدا کند.

۳ نظر:

ناشناس گفت...

به تو بگويم

ديگر جا نيست

قلبت پر از اندوه است

آسمان هاي تو آبي رنگي گرمايش را از دست داده است



زير آسماني بي رنگ و بي جلا زندگي مي كني

بر زمين تو، باران، چهرة عشق هايت را پر آبله مي كند

پرندگانت همه مرده اند

در صحرائي بي سايه و بي پرنده زندگي مي كني

آنجا كه هر گياه در انتظار سرود مرغي خاكستر مي شود.





ديگر جا نيست

قلبت پر از اندوه است

خدايان همه آسمان هايت

بر خاك افتاده اند

چون كودكي

بي پناه و تنها مانده اي

از وحشت مي خندي

و غروري كودن از گريستن پرهيزت مي دهد.



اين است انساني كه از خود ساخته اي

از انساني كه من دوست مي داشتم

كه من دوست مي دارم.





دوشادوش زندگي

در همه نبردها جنگيده بودي

نفرين خدايان در تو كارگر نبود

و اكنون ناتوان و سرد

مرا در برابر تنهائي

به زانو در مي آوري.



آيا تو جلوة روشني از تقدير مصنوع انسان هاي قرن مائي؟ ـ

انسان هائي كه من دوست مي داشتم

كه من دوست مي دارم؟





ديگر جا نيست

قلبت پر از اندوه است.

مي ترسي ـ به تو بگويم ـ تو از زندگي مي ترسي

از مرگ بيش از زندگي

از عشق بيش از هر دو مي ترسي.



به تاريكي نگاه مي كني

از وحشت مي لرزي

و مرا در كنار خود

از ياد

مي بري.

Nim گفت...

فیلسوف ماب جان. تا نیای اروپا چیزی از فضایی که آنارشیسم دانشجویی چهل سال پیش توش شکل گرفته نمی دونی. ما این کانسپت ها رو بدون اینکه بشناسیم از توی دل یک جامعه ی سنتی قرقره می کردیم. درد نون داشتیم و آزادی. سر می زد به پوچ گرایی و بی قانونی. قانون ما با قانون اینها کارکردش فرق می کرد. مطالبات مون فرق می کرد. روش ها مون فرق می کرد. داخل مرزهای ایران و حتا ایرانی های فیلسوف ماب خارج از مرز (مثل خودم) هیچ وقت نمی فهمیم جریان چیه چون با این مقاهیم از اساس بیگانه ایم ام. توی دل ام مونده بهت بگم دست کم در حق خودم این افکار فیلسوف مابانه رو در حد "واکنش روانی" یک حیوانی که خودم باشم ارزیابی می کنم. این جنس از بی قانونی ایده ی "فلسفی نیست" که ما داریم. مذهب هم نیست اون زور که تو گفتی. درست مثل تب و سرفه از "عوارض جانبی" یک بیماری است که در اثر عقب افتادگی به اش مبتلا شدیم. ایده ی اصلی رو نه از نوشته ی خودت که بیشتر از لینک های کنار وبلاگت گرفتم گرچه این حکم رو از خودم به تو و از تو به اونها تسری می دم: ایرانی های عقب افتاده با اندیشه ورزی هایی حیوانی و بی پایه در عکس العمل به سرکوب شدن خواست هاشون توسط محیط!

emh گفت...

نیم جان:
بیماری ِ امثال تو مدت هاست کشف شده است.جو زدگی باید اصطلاح آشنائی برایت باشد.دائی ِ پزشک و دختر عموی دندان پزشک و عموی مهندس و هفت جد و آباد ِ شماو من هم که از دیار ِ فرنگ بر می گشتند همین حرافی ها را سوغات می آوردند.برای دیدن ِ دقیق ِ غرب و آنچه تو از آن به ایدئال تعبیر می کنی اتفاقاً باید از همین بیرون نگاه کرد چرا که ممکن است برق ِ کوچه خیابان های لوکس نقطه ی دیدت را کور کند.البته برای دیدن ِ غرب از دل ِطبقه ی عقب افتاده ی جامعه ی عقب افتاده ای چون ایران نیاز به مقدار ِ قابل ِ توجهی ظریف بینی و ذکاوت نیز هست.البته نه از آن ذکاوت ها که دانشجویان برق ِ شریف با آن اقامت ِ کانادا (و اقصی نقاط ِ غرب) دست و پا می کنند.و صد البته نه از آن ذکاوت ها که فوکو و ایگلتون و ژیژک و بوردیار و را هم به طور ِ ضمنی در حکم ِ" ایرانی های عقب افتاده با اندیشه ورزی های حیوانی و بی پایه در عکس العمل به سرکوب شدن خواسته هاشون توسط ِ محیط" وارد می کند.برای آشنائی و فهم ِ دقیق تر ازکارکردِ سیستم ِ جزائی و قانونی ِ جامعه ی مدرنی که در آن به سر می بری ارجاعت می دهم به "تولد ِ زندان".البته اگر پیشاپیش نویسنده اش را به عقب مانده بودن و سبعیت محکوم نکرده باشی.به هر حال آنچه ما می خواهیم این نیست و بی شک آن هم نیست.در ضمن به عنوان ِ الفبای مدرنیته هم که شده باید ابتدا یاد می گرفتی که چیزی را از خودت به من و از من به لینک های کنار ِ وبلاگ تسری ندهی.چون با این تسری نه تنها مرا با خودت و آن ها را با من یکی می کنی بلکه خودت را هم در جمع ِ عقب افتاده هائی وارد می کنی که حرف هائی که می زنند در حکم ِ واکنش ِ روانی ِ یک حیوان است و هیچ ارزش ِ دیگری ندارد.

بايگانی وبلاگ