۱۳۸۶ اسفند ۱۸, شنبه

تقدیم به همه ی کسانی که علاقه ی شدیدی به خواندن ِ احوالات ِ رقت انگیز ِ یک فیلسوف مآب دارند

می روم رستورانی کافی شاپی چیزی می نشینم و قیافه ی این آدم های غمگین و تنها را به خودم می گیرم.بعد با اولین نگاهی که متوجه ام شد سر ِ صحبت را باز می کنم .به خانه می آورمش.اسلحه را می دهم دستش . نه! اسلحه که ندارم .خوب چاقو را می دهم دستش می گویم یک ضربه بزند به هر کجا که دلش خواست.بعد تو می آئی با جسدم که چند روزی این جا مانده و بو گرفته روبرو می شوی.فکر کنم خوب دهنت سرویس شود.چه بار ِ دراماتیکی به قضیه دادم.خودم عقم گرفت.کجا خواندم که زن ها همیشه کوتاه ترین و دراماتیک ترین راه ِ ممکن را برای تاثیر گذاری ِ بیشتر انتخاب می کنند.این هم از آن فکر های زنانه بود ها!.اصلاً فکر می کنی تاثیر ِ این قضیه چقدر می تواند باشد؟.

خوب حالا که این طور شد اصلاً به خودم بد نمی گذرانم.میروم خیابان.با یکی دوست می شوم و تمام ِ این مدت را خوش می گذرانم.اوه نه!من که دیگر هیچ کشش ِ جنسی به مردان ندارم واز آن بدتر، این منطق ِ خشک و سطحی ِ مردانه این روز ها بد جور توی ذوقم میزند.زن ها اگر چه ابله ترند حد اقلش این است که مرموز ترند.همه چیزشان مخفی ست.اگر چه آن چیزی را که مخفی می کنند بیشتر بلاهتشان است تا چیز ِ فوق العاده ای!.پس می روم یک زن را پیدا می کنم.تازه تجربه ی جدیدی هم می شود. .شاید چیزی پیدا شد که برایم لذت بخش باشد..اما نه.من باز احمق شده ام..چه چیز ِ بهتری می تواند وجود داشته باشد.کتاب شوپنهاور یک لحظه از جلوی چشمانم کنار نمی رود و چه خوب هم که نمی رود:

"مگر رنج، که محصول مستقیم و غایت ِ معمول ِ زندگی ست هدفی برای هستی ِ انسان متصور نمی توان شد....در حقیقت زندگی ِ بشر همچون آونگی میان رنج و کسالت در حرکت است.در خصوص جنسیت و رابطه ی جنسی انسان به آن ترتیب عجیب و غریبی عمل می کند که وی را لجوجانه به سوی یک نفر هل می دهدو تحریک می کند.این لجاجت همان عشف ِ رمانتیک است،احساسی که از چشمه ی لذت ِ اندک و رنج ِ بسیار آب می خورد....اگر تحلیلمان را یک گام جلو تر بریم در خواهیم یافت که انسان برای افزایش ِ لذات ِ خویش عامداً بر شمار و فشار ِ حوائج ِ خویش افزوده است"

اما به چه رسیده است؟.به رنجی بیشتر.تا یادم نرفته بگویم در این بازار ِ بی شوپنهاوری یک کتاب از مقالات ِ شوپنهاور ترجمه شده به نام ِ "جهان و تاملات ِ فیلسوف"نشر ِ مرکز.کتاب اگر چه چندان خوب نیست.ولی در این قحطی ِ شوپنهاور به همین هم دلمان بسی خوش است.حالا یادم آمد آن نقل ِ قولِ بالائی هم در بابِ زنان از همین کتاب بود.

به قول ِ شوپنهاور باید عادت کنیم به اینکه زندگی سراسر رنج است و ما اگر می خواهیم زندگی کنیم نباید شر و رنج را چیز ِ عجیب و غریبی بدانیم.فقط باید حواسمان باشد که هر روز به رنج هایمان اضافه نکنیم.ذات ِ خواستن ،رنج به بار می آورد.پس احساساتی نمی شوم.می دانی اگر تو بودی چه کار می کردی؟.سریع زنگ می زدی به هر چه دوست و رفیق داشتی . تا یکی دو ساعت ِ دیگر اینجا انقدر پر از آدم بود که اصلاً مگر کسی می فهمید من نیستم.پس من هم الان زنگ می زنم.به کی؟خوب .با این همه عزلت نشینی و سگ اخلاقی دوستی هم که برایم نمانده است.تازه تلفن هم زنگ زد وبر نداشتم.معلوم است که حوصله ی هیچ کس را ندارم.

"حال ِ طبیعی مردان بی قیدی و خونسردی ست و حال ِ طبیعی ِ زنان نفرت"

عادتم بوده.وقتی چیزی گه است هیچ وقت نمی توانم جایش را با چیز های خوب ِ موقتی عوض کنم.انگار یک کششی هست به اینکه گه را تا مغز ِ استخوانم تجربه کنم.آن وقت خود به خود راهی پیدا می شود و من خوب می شوم.این هم از آن اخلاق های زنانه است ها!.پس این ها که مدام می گویند خیلی شبیه ِ مرد ها شده ای چه می گویند؟شاید هم راست می گویند.این که دیگر برای هیچ مردی جذاب نیستم.اینکه مردان نمی توانند یکی را که پا به پای خودشان فکر می کند،بحث می کند را دوست داشته باشند.درست است.زیادی مرد شده ام.هیچ رد ِ پائی از ملوسی و ناز و اداهای زنانه درم نیست.تصویر کریهی از یک زن برایشان ساخته ام.بیچاره ها با دیدنم از زندگی نا امید می شوند.خوب همه ی این ها به من چه مربوط!.

می روم از پنجره بیرون را تماشا می کنم.هیچ ساختمانی نمی بینم.هیچ موجود ِ زنده ای نیست.تنها خانه ای که اینجا ست همین است که من درش هستم.عجیب است.هیچکس نیست.بیرون یک سر پوشیده از برف است.پنجره را می بندم.صداهائی عجیب و غریب می شنوم.می ترسم.می ترسم از کسانی "که کاراشون به کارای آدمیزاد نمی مونه".چند روز را باید این جا، در این خانه ی دور افتاده تنها بمانم.شروع می کنم به محاسبه.چند ساعت ِ دیگر؟.زمان کش می آید.اصلاً بیا خیال کنیم که این خانه از اول همین طور دور افتاده بود و من از اول همین طور تنها.شاید تا حالا متوجه اش نشده بودم.بعید هم نیست. انگار کمی ترس برم داشته.من که از تنها شدن با خودم نمی ترسم.که تازه نبودنت چه تاثیر ِ مثبتی هم داشته!.ذهنم مثل ِفرفره می چرخد.گاهی این کس خلی های یکباره ام چقدر چیز های خوبی به بار می آورد.یکیش همین تجربه کردن ِ تو.تا آخر ِ عمر می توانم به تجربه هایم فکر کنم.حتی اگر تو نباشی .حتی اگر من دوباره کسخلی ام بگیرد وآخر سر برای دیدن ِ پشت صحنه ی یک فیلم بروم با یک کارگردان ِ دیگر روی هم بریزم.فرقی نمی کند. جزئی از تجربه ام شده ای...تا چند ماه ِ پیش حتی فکر ِ چنین روز هائی را هم نمی کردم. و حالا چقدر از دیدن ِ این دخترکان ِ تازه رسیده ی مغرور حالم بد می شود اگر چه روزگاری خودم هم از صنف شان بودم و با چند اسم ِ حفظ کرده و چند کتاب ِ نصف ِ کاره خوانده و چند فیلم ِ هالیوودی دیده دفتر و دستکی راه انداخته بودم که بیا ببین.پسر ها هم که مثل ِ همیشه ابله.گول می خوردند و غرور ِ من که هی سر به فلک می کشید.

"طبیعت در زیبائی ِ دختران ِ جوان همان شیوه ای را به کار برده که در هنر درام به آن بزنگاه می گویند،زیرا چند صباحی ایشان را به ملاحت و چهره ی گلگون می آراید تا مابقی ِ عمر را به هزینه ی آن بگذرانند...کافی ست به زنان بنگرید تا بفهمید نه طاقت ِ انجام ِ کار ِ سنگین ِ جسمی را دارند و نه توان ِ فعالیت ِ شدید ذهنی..."

و غافل از اینکه ابله تر از همه خود ِ من بودم که به چه خیالات ِ پوچی مغرور.

اما حالا می توانم سال ها بنویسم.و من همین را می خواهم.اصلاً شاید گذاشتم و رفتم جائی برای خودم تنها...تنهائی بد جور فکر را باز می کند.بد جور آدم را هوائی می کند.بد جور آدم را به کسشعر گوئی می اندازد....آزار دهنده ترین چیز در تنهائی این است که تو هنوز امید داشته باشی.امید به اینکه کسی هست.کسی می آید.بعد مثل این آدم های مفلوک می افتی به دست و پا زدن.می خواهی یکی را به این انزوا بکشانی.صحنه ای رقت بار تر از این صحنه در عمرم ندیده ام.اما تنهائی وقتی دیگر امیدی به بهبودش نباشد خوب عادتی می شود.آن وقت تمام ِ ترسَت از این است که نکند کسی بیاید و این خلوت را به گا دهد.نکند کسی بیاید.نکند...در میزنند.نکند تو آمده ای؟نکند تو بر گشته ای؟نکند آمده ای تنهائی ام را ...من که تازه عادت کرده بودم.دیگر هیچ حق ِ انتخابی هم برایم نمانده.در همه ی زمینه ها کاملاً برده شده ام.می نشینم گوشه ای و سر فرود می آورم.عجیب اینکه حالم خوب ِ خوب است.

۱ نظر:

ناشناس گفت...

99 درصد دختر. 99 درصد پسر. نتیجه: دوپاره شخصیتی مزمن و کشنده برای خود و اطرافیانی که نمی دانند به کدام پاره بایستی عادت کنند. کسی که می تواند همزمان عاشق تمام چیزهایی که تا در ظاهر سرحد جنون ازشان بیزار است باشد. کسی که می تواند به "دخترکان ِ تازه رسیده ی مغرور" نفرت ورزیده، به خوبی نقدشان کند و همزمان خود یکی از آنها باشد. کسی که می تواند ذهن خود را از تأملات عمیق فلسفی و انتقادی بیاکند و ضمناً آرزوی رفتن و حضور داشتن (حتی برای چند دقیقه) در یک خانه ی مجلل بورژوایی را داشته باشد. از آنجا که نویسنده ی این وبلاگ به خوبی از عهده ی تحلیل خود بر می آید پس عجیب نیست اگر بعضی نوشته هایش همجون پست قبلی کاملاً ملموس و زنده باشد. او که بورژوازی روشنفکر را مورد تمسخر قرار می دهد با گذر از مقابل مغازه های لوکس مانتو فروشی روح و روانش تسخیر شده و مسحور تماشای "زیبایی ها" می شود. خردمند شدن برای او چه سودی دارد؟ جز اینکه برای امیال واپس رانده خود توجیه اخلاقی پیدا کند؟ جز اینکه در عین آنکه همه ی همنوعان خود را لعن و نفرین می کند بتواند با حفظ ظاهر در درون یکی از آنها باشد؟ او که در همه زمینه ها "کاملاًً یک برده شده است" حال به دنبال یک برده تمام عیار برای خود می گردد تا جبران مافاتش شود. آن "اخلاق بورژوایی سلطه گر" به خود اجازه می دهد پس از بستن کتاب شوپنهاور ظاهر به عقیده ی خود مناسبش را برای رفتن به مهمانی خاله زنک ها به دیگری تحمیل کند. کسی که کافی بود آدمهای دور و برش از جنس خودش می بودند و می ماندند تا هیج وقت در زندگی با خود تناقضی پیدا نمی کرد و "احساساتی نمیشد"! فیلسوف مأب فاشیست جناس بهتری دارد. چه خوب که خود در پاراگراف اول به عمق تفکرات و درونیات خود پی برد و "از خود عقش گرفت"! و صد افسوس که این پی بردن و عق زدن مانع از بروزشان نشد! نتیجه اخلاقی: خوب است آدم احترام قیم خود را نگه دارد!

بايگانی وبلاگ