وقتی که غر می زنیم به چه می اندیشیم؟
به عبارتی وقتی" آرزو می کنیم "در حقیقت خواستار ِ چه چیز هستیم؟
وقتی غر میزنیم از چیز های آزار دهنده ای می گوئیم که گویا نبودشان اوضاع را به شدت رو به راه می کند.و وقتی آرزو می کنیم که این ها نبودند و به جایش این طور یا آن طور بود به چیز هائی می اندیشیم که مطلقاً خوب هستند و گویا اطمینان داریم با وجودشان وضعیتمان بهتر می شود.پس وقتی آرزو می کنیم در حال ِ ارزش گذاری هستیم: این بد است و آن خوب است.
در این قضیه چند نکته وجود دارد:
1.آیا وضعیتی که اکنون در آن هستیم کم و بیش نتیجه ی آرزو های چند سال ِ پیش مان نیست؟
2.آیا ما اطمینان داریم آنچه که به آن غر می زنیم_وضعیت ِ فعلیمان_بد و آنچه که آرزویش را می کنیم برایمان خوب است؟
3.آیا قرار گرفتن در وضعیت هائی که به گمان ِ ما بد و آزار دهنده است ناشی از بی استعدادی و بی کفایتی ِ خود ِ ما و همین طور وضعیت های خوب هم حاصل ِ لیاقت و شعور ِ خودمان نیست؟
4.آیا بود و نبود ِ آنچه که بدان غر میزنیم واقعاً تاثیری در اوضاع ِ ما دارد؟
برای روشن تر شدن ِ مطالب ِنکات ِ بالا چند مثال میزنم.
نکته ی اول و دوم:
پسرکی بود که چند سالی به دلیل ِ نداشتن ِ یک عشق(یا یک دوست دختر) مدام غر می زد و از تنهائی گله می کرد و می گفت اگر یک یار ِ غار داشته باشد اوضاع کاملاً بر وفق ِ مرادش خواهد شد.اما در همین حین که پیچیده در ملال ِ تنهائی بود داستان های خوبی می نوشت.اوضاع ِ نا خوشایند باعث ِ بروز ِ خلاقیت هایش شده بود.چند سال بعد که موفق شد به آرزو یش برسد و دوست دختر ِ دلخواهش را بیابد دیگر نه می توانست داستان بنویسد و نه هیچ کار ِ خلاقانه ی دیگری از دستش بر می آمد.دوباره بنا کرد به غر زدن که آی ! در وضعیت ِ افتضاحی قرار گرفته ام و باید تغییرش بدهم وباید اوضاع این گونه شود تا حال ِ من بهتر شود و من انسان ِ موفقی شوم و همین طور آرزو ها ئی که به گمانش وضعیتش را بهتر می کرد در سر می پروراند.
آیا این طور نیست که آنچه مطلقاً برای خود خوبش می پنداریم ممکن است واقعاً خوب نباشد و حتی اوضاعمان را اسفناک تر کند؟
نکته ی سوم و چهارم:
فیلم ِ پرسپولیس را که می دیدم متوجه شدم شخصیت ِ فیلم مدام غر میزند.ایران که هست غر میزند که اوضاع بد است.خارج هم که می رود غر میزند.دوباره می آید ایران و باز هم غر می زند وآه می کشد.
1.آیا ما از این غر زدن های مدام به این نتیجه نمی رسیم که گویا وضعیت ِ نا به سامان ِ این شخص به اوضاع بد ِ ایران یا خارج از ایران مربوط نمی شود و آن چیز ِ بدی که او به آن گرفتار است همانا فقدان ِ شعور در خودش می باشد.چرا که اگر این فرد شعوری می داشت لااقل در یکی از این شرایط خودِ مطلوبش را(که گویا شرایط ِ بد مانع از بروزش شده است) نمایان می کرد و از اوضاع راضی می بود؟آیا نیستند کسانی که حتی در شرایط بد نبوغ ِ خود را بروز داده اند و یا حد اقل کاری را که می خواسته اند کرده اند؟آیا ندیده ایم که استعداد ها اصولاً در شرایط ِ بد بهتر رشد می کنند؟آیا ما عادت نکرده ایم بی عرضگی هایمان را به گردن ِ شرایط محیطی و خارج از خودمان بیاندازیم؟ . حکایت ِ همان ضرب المثلی نیست که می گوید:"عروس رقص بلد نیست میگه زمین کجه".
2.و نکته ی دیگر این که آیا واقعاً بودن یا نبودن ِ مثلاً "حجاب" مانعی برای ظهور استعداد های ما ست؟آیا بودن و نبودن ِ بارها و نایت کلوب ها در آنچه که من هستم تاثیری می تواند داشته باشد؟آیا بودن ِ بار باعث نمی شود من ساعت ها وقتم را صرف ِ مستی و بیهودگی کنم؟آیا همه ی این چیز های که ما به خاطر ِ نبودش در ایران غر میزنیم واقعاً چیز های مهمی هستند و در آینده ی ما نقش ِ کلیدی دارند؟آیا بودنش واقعاً به نفع ِ ماست؟آیا اصلاً همین کتاب هائی که الان به آسانی در دسترس ِ همه هست را کسی می خواند که ما این طور بابت ِ کتاب هائی که اجازه ی انتشار نمی یابند داد و هوار سر می دهیم؟آیا اینترنت پر از کتاب ها و فیلم های ممنوعه نیست که به راحتی می توان به دستشان آورد؟آیا کسی آن ها را می خواند؟.آیا این طور نیست که آدم اگر آدم باشد در همین شرایط هم می تواند کار های خوبی کند و خودش را ارضاء کند؟
البته که من موافق ِ محدودیت ها نیستم.ولی معتقدم نبود ِ این محدودیت ها هم نمی تواند تاثیر ِ به سزائی در عقب ماندگی ِ ملت ها داشته باشد.یک فرد ِ عقب مانده و بی شعور در هر شرایطی بی شعور است. ما عادت کرده ایم فقط ادا در بیاوریم .ما عادت کرده ایم بر طبق ِ نسخه هائی که برایمان می پیچند به هر چیزی غر بزنیم بی آنکه فکر کنیم آیا واقعاً بود و نبود ِ چنین چیز هائی مهم است و یا اصلاً تاثیرِ مثبتی دارد که ما وقتمان را صرفش کنیم.ما فقط بلدیم آرزو کنیم کاش این بود و آن نبود.دقت کرده اید در این میان به چه راحتی نقش ِخودمان را حذف می کنیم؟!
پ.ن. انسان ها در شرایط بد اصولاً چند نوع موضع گیری می کنند:
عده ای شرایط را بد می دانند و تلاش می کنند که به شرایطی که گمان می کنند مطلوبشان است برسند.
عده ای شرایط را بد می دانند و منتظرند تا شرایط خودش خود به خود خوب شود.
و عده ای شرایط را بد می پندارند و در این شرایط ِ بد به این فکر می کنند که خودشان جدا از چنین شرایطی چه هستند و چه توانائی هائی دارند.برای این ها همین شرایط ِ مطلقاً بد می تواند کاملاً عکس شود.
این عده ی اخیر هستند که رستگار می شوند.
پ.ن.آرزو کردن کار ِ کس شعری ست و نیز کار ِ آدم های کس شعراست.گذشته و آینده را به گذشتگان و آیندگان بسپارید. جز اکنون هیچ چیز ارزش ندارد.
پ.ن.بی ربط: کاسترو بعد از 50 سال وقتی دید نمی میره خودش از قدرت کناره گیری کرد.قابل ِ توجه !
۲ نظر:
خوب می نویسی. انقدر که نه می توان بهت گیر داد. نه چیزی باقی مونده که بشه به نوشته ات اضافه کرد.
آیا بود و نبود ِ آنچه که بدان غر میزنیم واقعاً تاثیری در اوضاع ِ ما دارد؟
پاسخ این پرسش خطرناک آری است. به طور 100 در 100. باید دید کسانی که این پوچ گرایی را تبلیغ می کنند چه سودی دارند؟
برای اینکه پاسخ این سوال را به دست بیاوری کافی است یک مطالعه ی تطبیقی کوچک کنی با رواقیون. والسلام.
ارسال یک نظر