یه دوستی داشتم.یعنی دوست که نه یه آشنائی ِ مختصر بود چون هر چی فکر می کنم به هیچ عنوان نمی تونم قبول کنم که این فرد ِ مزخرفی که ازش حرف می زنم بخواد دوست ِ من باشه.آره.یه آشنائی بود که وقت ِ دیدنش به یه سلام عیلک ِ خشک بسنده می کردم.اولش این طور نبود ها.به مرور ِ زمان فهمیدم که این موجود، عجیب چیز ِ مزخرفیه.و واقعاً هم بود.شک نداشتم.یه گه ِ ناب بود.می دیدمش تا مدت ها افسرده بودم.وبعد هم هی دلم می خواست به یکی بگم که چقدر از این آدم بدم میاد.خوب.گوش ِ شنوا هم معمولاً دوست دخترم بود که هم اونو خوب می شناخت وهم من رو.و بنا بر این جای هیچ نگرانی باقی نمی موند که اون یه وقت بخواد فکر کنه من با این فرد یه خصومت ِ شخصی دارم.تو افسردگی هائی که بعد از دیدن ِ این موجود نصیبم می شد تنها راهم برای تخلیه شدن این بود که می شستم و با هزاران دلیل ِ قوی که مو لای درزش نمی رفت برای دوست دخترم ثابت می کردم که این آدم به این دلیل و به این دلیل و به این دلیل خیلی آدمه گهیه و کلن وجودش من رو از زندگی سیر می کنه.اونم همیشه با من موافق بود چون به هر حال موجود ِ با شعوری بود و من به این ایمان داشتم.
ولی این دوست دختر ِ باشعور ِ من یک ویژگی ِخیلی مرموز داشت که برای دیدنش به چشمای ظریف بین ِ من نیاز بود: اون علاقه ی عجیبی به غلتیدن تو گه داشت.یعنی وقتی بهش می گفتی یه کاسه گه ِ ناب اونجاست سریع چنگ میزد و یه مشت نوش ِ جان می کرد.از چیزی اگر خوشش می اومد همیشه رد ِ پائی از گه درش وجود داشت و عجیب تر از همه اینکه خودش از این خصوصیتش هیچ خبر نداشت.به همین ترتیب بود که من تو یه روز ِ بارونی فهمیدم که این دوست دخترِ با شعورِ من با همون آشنای من که ذکرش اومد دوست شده.اگه موضوع رو خیلی ساده کنیم می شد اینکه به من خیانت کرده بود.و این جای قضیه اصلاً مهم نبود.چون اصولاً خیانت برای من هیچ معنائی نداشت.دوست داشتن ِ یه نفر دیگه(به جز من) که نمی تونه خیانت تلقی بشه.چیزی که برام مهم بود و آزار دهنده این بود که چرا با اون؟
فکر می کنم برای خواننده ی محترم کاملاً مشخصه که این موضوع چقدر می تونسته برای من دردناک باشه.بنابر این شروع کردم به بررسیه قضیه تا ببینم چه چیز ِ منطقی ئی از توش در میاد که بتونه آرومم کنه.البته در همون حال اشک هم میریختم.چون به هر حال من فیلسوف مآب ِ رمانتیک بودم و دوست دخترم رو هم دوست داشتم.قضیه خیلی پیچیده بود.منم با اون حالم فقط به چند چیز ِ مختصر تونستم فکر کنم:
_آیا اون موجود(آشنای من) واقعاً و ماهیتاً موجود ِ مزخرفی نبوده ومن باز دچار ِ قضاوت های سطحی شده بودم؟به این قضیه نمی تونستم باور داشته باشم.چون هر چی که فکر می کردم این موجود حتی جدای این مسئله ای که پیش اومده بود به هزار و یک دلیل ِ محکم و مبرهن موجود ِ گهی بود و من نمی تونستم خودم رو در این باره گول بزنم.پس نباید به عقل ِ خودم شک می کردم.
_آیا دوست دختر ِ من اونقدر احمق بود که قسمت ِ اعظم ِ این موجود که تشکیل شده از گه ِ ناب بود را ندیده بگیرد و به اندک خوبی های این فرد که به خودی خود هیچ ارزشی نداشته و باری از قسمت های منفور ِ او نمی کاستند بسنده کرده باشد؟.البته بعید هم نیست.ولی با شناختی که من از دوست دخترم دارم این فرض چندان صدق نمی کنه.
_آیا یکی از دلایلی که نفرت ِ من رو از این آدم (آشنایم)بیشتر می کرد و من با اون همه حرارت در باب ِ نفرتم از این موجود برای دوست دخترم سخنرانی می کردم این آگاهی ِ ناخود آگاه نبود که من با هوش ِ احساسیم خوب دریافته بودم که دوست دخترم علی رغم ِ همه ی این حرف ها و ناسزاهای من، به این موجود یه کشِش ِ عجیب ونفرت انگیز داره.همون طور که به اون کاسه ی گه! و من با آگاه بودن از چنین موضوعی سعی می کردم که اون رو هر چه بیشتر از این کاسه ی گه دور نگه دارم تا فاجعه ای برام پیش نیاد؟که البته دقیقاً نتیجه ی معکوس داد. درست همونطوری که یک کلیشه ی متافیزیکی میگفت:همیشه چیزی که ازش بدتون میاد ،سرتون میاد!
_آیا علی رغم ِ اون چیزی که فکر می کردم دوست دخترم موجود ِ با شعوری نبوده؟ولی به هر حال دلایل ِ مزخرف بودن ِاون آدم چیزی نبود که به شخص ِ من و افکارم مربوط باشه.هر انسان ِ ذی شعوری این موضوع رو با چند بار ملاقات ِ اون فرد خوب در میافت.به این دلیل هم نمی تونم اعتماد کنم چون دوست دخترِ من اگر نه به اون اندازه که من فکر می کردم حداقل به اندازه ی اینکه بفهمه این موجود بی شعوره، با شعور بود حتماً.و این بی انصافیه که اگه بگم نبود.
خوب . در آخر میشه فهمید که در قضایای رمانتیکی همیشه پای یک موضوعِ غامض ِ متافیزیکی در میونه.مسئله همین بود.دوست دختر ِ با شعور ِ من یک کشش ِ بسیارپیچیده و عجیب به گه داشت که باز هم تأکید می کنم که کاملاً ناخود آگاه بود.این خیلی عذاب آوره که آدم یه دوست دختر ِ باشعوری که به گه علاقه منده داشته باشه.و این سرنوشت ِ من بود که یه چنین دوست دختری داشته باشم و از آن فاجعه بارتراین که او را دوست داشته باشم.سرنوشت ِ شوم و رقت انگیزی که در این شرایط اشکم را بیشتر در میاورد ولی به هر حال از آن ِ من بود.
ولی این دوست دختر ِ باشعور ِ من یک ویژگی ِخیلی مرموز داشت که برای دیدنش به چشمای ظریف بین ِ من نیاز بود: اون علاقه ی عجیبی به غلتیدن تو گه داشت.یعنی وقتی بهش می گفتی یه کاسه گه ِ ناب اونجاست سریع چنگ میزد و یه مشت نوش ِ جان می کرد.از چیزی اگر خوشش می اومد همیشه رد ِ پائی از گه درش وجود داشت و عجیب تر از همه اینکه خودش از این خصوصیتش هیچ خبر نداشت.به همین ترتیب بود که من تو یه روز ِ بارونی فهمیدم که این دوست دخترِ با شعورِ من با همون آشنای من که ذکرش اومد دوست شده.اگه موضوع رو خیلی ساده کنیم می شد اینکه به من خیانت کرده بود.و این جای قضیه اصلاً مهم نبود.چون اصولاً خیانت برای من هیچ معنائی نداشت.دوست داشتن ِ یه نفر دیگه(به جز من) که نمی تونه خیانت تلقی بشه.چیزی که برام مهم بود و آزار دهنده این بود که چرا با اون؟
فکر می کنم برای خواننده ی محترم کاملاً مشخصه که این موضوع چقدر می تونسته برای من دردناک باشه.بنابر این شروع کردم به بررسیه قضیه تا ببینم چه چیز ِ منطقی ئی از توش در میاد که بتونه آرومم کنه.البته در همون حال اشک هم میریختم.چون به هر حال من فیلسوف مآب ِ رمانتیک بودم و دوست دخترم رو هم دوست داشتم.قضیه خیلی پیچیده بود.منم با اون حالم فقط به چند چیز ِ مختصر تونستم فکر کنم:
_آیا اون موجود(آشنای من) واقعاً و ماهیتاً موجود ِ مزخرفی نبوده ومن باز دچار ِ قضاوت های سطحی شده بودم؟به این قضیه نمی تونستم باور داشته باشم.چون هر چی که فکر می کردم این موجود حتی جدای این مسئله ای که پیش اومده بود به هزار و یک دلیل ِ محکم و مبرهن موجود ِ گهی بود و من نمی تونستم خودم رو در این باره گول بزنم.پس نباید به عقل ِ خودم شک می کردم.
_آیا دوست دختر ِ من اونقدر احمق بود که قسمت ِ اعظم ِ این موجود که تشکیل شده از گه ِ ناب بود را ندیده بگیرد و به اندک خوبی های این فرد که به خودی خود هیچ ارزشی نداشته و باری از قسمت های منفور ِ او نمی کاستند بسنده کرده باشد؟.البته بعید هم نیست.ولی با شناختی که من از دوست دخترم دارم این فرض چندان صدق نمی کنه.
_آیا یکی از دلایلی که نفرت ِ من رو از این آدم (آشنایم)بیشتر می کرد و من با اون همه حرارت در باب ِ نفرتم از این موجود برای دوست دخترم سخنرانی می کردم این آگاهی ِ ناخود آگاه نبود که من با هوش ِ احساسیم خوب دریافته بودم که دوست دخترم علی رغم ِ همه ی این حرف ها و ناسزاهای من، به این موجود یه کشِش ِ عجیب ونفرت انگیز داره.همون طور که به اون کاسه ی گه! و من با آگاه بودن از چنین موضوعی سعی می کردم که اون رو هر چه بیشتر از این کاسه ی گه دور نگه دارم تا فاجعه ای برام پیش نیاد؟که البته دقیقاً نتیجه ی معکوس داد. درست همونطوری که یک کلیشه ی متافیزیکی میگفت:همیشه چیزی که ازش بدتون میاد ،سرتون میاد!
_آیا علی رغم ِ اون چیزی که فکر می کردم دوست دخترم موجود ِ با شعوری نبوده؟ولی به هر حال دلایل ِ مزخرف بودن ِاون آدم چیزی نبود که به شخص ِ من و افکارم مربوط باشه.هر انسان ِ ذی شعوری این موضوع رو با چند بار ملاقات ِ اون فرد خوب در میافت.به این دلیل هم نمی تونم اعتماد کنم چون دوست دخترِ من اگر نه به اون اندازه که من فکر می کردم حداقل به اندازه ی اینکه بفهمه این موجود بی شعوره، با شعور بود حتماً.و این بی انصافیه که اگه بگم نبود.
خوب . در آخر میشه فهمید که در قضایای رمانتیکی همیشه پای یک موضوعِ غامض ِ متافیزیکی در میونه.مسئله همین بود.دوست دختر ِ با شعور ِ من یک کشش ِ بسیارپیچیده و عجیب به گه داشت که باز هم تأکید می کنم که کاملاً ناخود آگاه بود.این خیلی عذاب آوره که آدم یه دوست دختر ِ باشعوری که به گه علاقه منده داشته باشه.و این سرنوشت ِ من بود که یه چنین دوست دختری داشته باشم و از آن فاجعه بارتراین که او را دوست داشته باشم.سرنوشت ِ شوم و رقت انگیزی که در این شرایط اشکم را بیشتر در میاورد ولی به هر حال از آن ِ من بود.
۱ نظر:
سلام
وبلاگ قشنگی داريد. به ما هم سر بزنيد(ما شما را به قصد آشنايی و احتمالاً لاسی مختصر در گوگل تالک اضافه نموديم شما محل نگذاشتيد.)
ارسال یک نظر