((من می توانم ساعت ها در مورد خصوصیات ِ آن کسی یا چیزی که دوستش می دارم صحبت کنم.اما در یک "آن"در "یک لحظه "ی تاریخی عاشق ِ کسی شوم که همه ی ایدئال هایم،همه ی آنچه گفته ام و خواسته ام با وجودش به فنا می رود.))
این یک "آ ن"ِ تاریخی چیست که با آمدنش کلیت ِ گذشته ام را محو می کند.این چه لحظه ایست که تسلطم بر خواسته هایم و همه ی آنچه در ساعت های خلوت و تنهائی در نا امیدی ها و رخوت ها برای خود ساخته بودم با وجودش به هیچ مبدل می شود؟دست از همه چیز کشیده ،گردابی ست بی آنکه بخواهم و بی آنکه متوجه اش باشم مرا باخود می برد.بی آنکه بدانم از کجا آمده است و مرا چنین حقیرانه و سر افکنده به کجا می برد در پی ِ اش می دوم.چرا؟
این همان"آن"ی ست که متاسفانه یا خوشبختانه هیچ وقت به من رو نکرده است.در تمام زندگی ام مدام در پی ِ تسلط بر خود بوده ام.در هر چیز که برایم پیش آمده است آنقدر موشکافی کرده ام،آنقدر تحلیل و بررسی و صغرا کبرا چیده ام که هیچ چیز نتواند بی آنکه خواسته باشمش بر من وارد شود و چیز هائی را جابجا کند.از هیچ چیز فرار نکرده ام .اما به همه چیز فکر کرده ام.در ذهنِ من هر چیزی تاریخ دارد.هیچ چیز ِ بی سابقه اجازه ی ورود پیدا نمی کند.هیچ چیز برایم نا گوار تر از ناشناخته هائی که به من هجوم می آورند نیست.هیچ چیز ناگوار تر از آن نیست که در "آنی"عنان از کف بدهم .خودم،تاریخ و گذشته ام را فراموش کنم.در پی ِ ارزش گذاری نیستم.بد ها و خوب ها مدت ها ست دیگر در طبقه بندی های من جائی ندارند.من فقط سعی می کنم به ورودی های ذهنم نظم بدهم.دسته بندی می کنم که از هم تشخیصشان بدهم.که خودم انتخاب کرده باشم.که بر خودم تسلط داشته باشم .که تنها مرز های خودم را مشخص کرده باشم.و گرنه کدام ابلهی ست که در این دنیا هنوز به حقیقت ِمطلقی معتقد باشد که تضمین ِ خوب ها و بد هایش شود.
خوب .حالا قضیه را کمی به قبل تر می برم. شاید که فهمیدم این خصوصیت از کجا ناشی می شود.بچه که بودم برای هر چیزی که می خواستم مدت های مدیدی انتظار می کشیدم.از آنهائی نبودم که به محض ِ اینکه چیزی می خواستند برایشان آماده باشد. به یمن ِ داشتن ِ خانواده ای با وضعیت ِ مالی نه چندان خوب چیز هائی که می خواسته ام همیشه برایم آزوهائی خیال انگیز بوده اند.روز ها و ساعت ها وقت صرفشان می کردم.جذئیاتشان را خوب خیال بافی می کردم.با آنها در خیال زندگی می کردم تا وقت آمدنشان فرا رسد.برای به دست آوردنشان می جنگیدم.هزینه ها می دادم.وقتی می آمدند تمام ِ انتظاری که کشیده بودم به عشق مبدل می شد.با تمام وجود می پرستیدمشان.دیگر به اینکه واقعاً عالی هستند یا نه فکر نمی کردم.برایم عالی بودند چون برایشان انتظار کشیده بودم.اگر واقعاً همانی بودند که من می خواستم دیگر هیچ جای کار گیر نمی کرد.عشق بازی ادامه می یافت.حتی اگر بد بودند هم همان موقع نمی دیدم.مدت ها طول می کشید تا من متوجه شوم که این چیز فلان عیب را دارد.تازه بعد از اینکه می فهمیدم عیبی دارند بازهم تلاش های مذبوحانه ای برای نگه داشتنشان انجام می دادم.در هر صورت آن ها برایم بهترین بودند چون تاریخی از آرزو ها و رنج های مرا برای به دست آوردنشان به یدک می کشیدند.هر بار به خرید ِ چیزی رفته ام از قبل می دانسته ام که دقیقاً چه می خواهم.اگرهمان پیدا نمی شد چیزی نمی خریدم.من همان چیزی را می خواستم که فکرش را قبلن کرده بودم.در یک آن از چیزی خوشم نمی آمد.این قضیه بعد ها خوب برایم ثابت شد:اگر از روی اتفاق چیزی را خریده ام جذابیتش برایم در حد ِ چند روز بوده است.
این خصوصیت خوب در من رشد کرده است.چیز هائی که به دست می آورم برایم تقدس ِ عجیبی دارند.آمدنشان همینطور تخمی و الکی نبوده است.کلی هزینه برایم داشته اند.کلی انرژی.کلی ایده و یک تاریخ که من را ساخته است.حالا این ها را که گفتم فکرتان روی مادیات متمرکز نشود.وقتی می گویم این یکی از خصوصیات ِ من شده است همه چیز را در بر می گیرد.هیج وقت در هیچ "آن"ی هیچ چیز را نخواسته ام.اگر هم خواسته باشم خوب می دانم که چیز ِ مزخرفی از آب در می آید وبه راحتی قیدش را می زنم.
جالب است.روی این قضیه که خوب متمرکز می شوم به یک خصوصیت ِ بارزِ امریکائی می رسم.در پی ِ "آنی"بودن یک خصوصیت ِ امریکائی است.به سادگی ِ همه ی چیز های امریکائی.هیچ کار ِ سختی نیست:بنده ی لحظات باش.باز هم مثل ِ همه ی خلقیات ِ دیگر ِ امریکائی به تفکر و دقت نیاز ندارد.به برنامه نیاز ندارد.کاملاً سطحی و آسان است .هیچ تاریخی پشت ِ خود ندارد.هیچ ایده ای پشت ِ خود ندارد.همه چیز را به یک "آنی"که هیچ چیزش مشخص نیست تقلیل دادن است.ساعت ها فکر و اندیشه.سال ها انسانیتی از خودت که با چنگ و دندان نگه اش داشته بودی به "آنی"نابود می شود.به چه می فروشی اش؟به شاید ها!!!.به لحظه ای که خیال برت می دارد چیز های خوبی انتظارت را می کشد.اما مگر چیزی به خودی ِ خود خوب هم وجود دارد؟مگر نه اینکه چیز های مختلفی اگر با هم باشند شاید یک حس ِ خوشایند را برای تو بیافرینند.نه آن هم یک چیز ِ خوب بلکه فقط یک حس ِ خوشایند.چه چیز ِ مطلقاً خوبی وجود دارد که تو را اینگونه بفریبد؟اما تو در این "آن" به این چیز ها نمی اندیشی.همه چیز را می فروشی.به امریکا قدم می گذاری.تاریخ را پشت ِ سرت می گذاری.ایدئال ها را به حال می فروشی.حالی که نیاز به گفتن نیست که چقدر به طول می انجامد.حال است.اکنون است.نه گذشته ای ونه آینده ای!.توهم آفرینی از بارز ترین خصوصیات ِ این" آن" است.دل به دریا می زنی که شاید چیز ِ گران بهائی از این "آن" به دست بیاوری.اما چیز های بی تاریخ کیفیت ندارند.دوام ندارند.امریکائی اند.تو خالی اند.این "آن"ها از جذابیت های روزگارند.بسیار بسیار جذاب.آنقدر جذاب که حرف های من را به شعر مبدل کند.آلمان با آن همه فیلسوفان ِ قدرش در مقابل ِ جذابیت ِ امریکائی چه حرفی برای گفتن دارد؟.اما هر کس که تاریخی از آرزو ها و ایدئال ها دارد ،تاریخش را به "آنی"_گیرم به جذابیت ِ امریکائی اش _نمی فروشد.اگر هم بفروشد خیلی زود متوجه پوچی اش می شود.بحث بر روی تاریخ داشتن یا نداشتن نیست.بحث بر سرِ اثراتی ست که این تاریخ روی بشر می گذارد.تاریخی که بشریت را می سازد.یکی بی تاریخ می شود آن و یکی با تاریخ این.انتخاب با ماست.چیز هائی که جزئی از ما می شوند به تاریخ نیاز دارند .باید در تاریخ ورزیده شده باشند.قدرت پیدا کرده باشند.که اگر در طول زمان که زندگیشان کردیم دلیلی داشته باشیم که چرا آخر؟که چرا من این همه وقت صرف ِ فلان چیز کردم.چرا این همه مدت را با این بودم و نه آن؟جوابی داشته باشیم.اگر جوابی برای این سؤالت نداشته باشی پوچی نابودت می کند.بی تاریخی پوچت می کند.که این همه زمان برای چه؟برای هیچ.به خاطر ِ یک "آنی"که حالا گذشته است.به خاطر ِ یک اتفاق!.چقدر "وودی آلن"خوب نماد ِ امریکائی بودن است.به "mach point"نگاه کنید.همه چیز روی ِ یک آن بنا می شود. بیماری ِ امریکائی ِ تقلیل گرائی.ارزش ِ همه چیز تا حد ِ یک تصادف فرو کاسته می شود.انسان بازیچه ای در دست ِ تصادف هاست.با این جهان بینی ست که در این سرزمین فیلسوفان و عوام،دانشمندان و بی سوادان همه در یک سطح هستند.همه چیز را تصادف تعیین می کند.دانشمند در دانشمند شدنش هیچ نقشی ندارد.همه از یک آن نشأت می گیرد.
خوب می فهمم که این خصوصیت با همه ی فواید و ارزشی هائی که در نظرم دارد یک جای کارش می لنگد.این که چرا من گاهی از چیز هائی که دوست دارم ،چیز هائی که تاریخی از آرزو و ایده و فکر پشت ی سر ِ خود دارند لذت نمی برم؟؟گاهی همین دیدگاه مقدس مآبانه ی من به چیز هائی که به دست آورده ام چشم دیدن ِ واقعیات را از من می گیرد.جرآت نمی کنم عیب هایش را ببینم.نقدش کنم.تحلیلش کنم.هزینه هائی که بر ای ایدئال هایم داده ام گاهی چشمم را به روی واقعیت می بندد.می ترسم از اینکه عقب تر را نگاه کنم و بفهمم این جای تاریخم پر از اشتباه بوده است.این ها را غلط رفته ام.می ترسم از اینکه نگاه کنم و ببینم از آنچه دارم لذت نمی برم.درست مثل ِ کشور هائی که مقدس مآبانه به تاریخ دل خوش کرده اند.همین گاهی ناخوشی هاست که مرا به سمت ِ "آن"ها سوق می دهد.اگر حالا متوجه شده ام که جائی از این تاریخ را اشتباه رفته ام افسوس نمی خورم.هیچ گاه از هیچ چیز پشیمان نیستم.همه چیز را با ساعت ها فکر و هزینه ساخته ام.در یک "آن"نبوده است که بگویم چرا مثلاً دنبال ِ این "آن"رفتم و چه اشتباهی کردم که دنبال ِ آن یکی نرفتم.افسوس جائی ندارد با تاریخ.فقط باید گرفتار ِ مقدس مآبی ِ تاریخی نشوم.اگر در آن موقع برایم این مناسب بوده،حالا اگر لذتی ندارد باید بروم به دنبال ِ آنچه فکرم آنجاست.ایدئالم آنجاست.آرامشم انجاست.با خودت تاریخ به همراه داشته باش اما اگردیگر برایت لذت بخش نیست جرآت داشته باش.دوباره هزینه کن .دوباره بیاندیش .نگذار این هزینه ها گره ات بزند به تاریخ.یا نه مجبورت کند که بروی سراغ ِ "آان"ها.که این "آن"ها پوچی ِ محض اند.جذابیت ِ دنیای توخالی اند.پشیمانی برایت باقی می گذارند و هیچ....
۱۳۸۶ دی ۲۸, جمعه
روانشناسی ِ یک "آن"
نوشته شده توسط
ناشناس
at
۱۴:۱۶
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۱ نظر:
آمدم خبر بدم این یکی رو حتا تا آخرش هم نخوندم ولی در عوض با «بلاگولوژی» و نقد زندگی روزمره خیلی حال کردم. این دومی رو بیشتر از یک بار خوندم.
ارسال یک نظر