۱۳۸۶ دی ۱۲, چهارشنبه

"آسیب شناسی ِ روانی ِ زندگی ِ روزانه"

Terry Eagleton has said in this article“for discovering the roots of terro we need psychopathology of everyday life”

من در جهانی زندگی می کنم که هیچ تسلطی بر هیچ چیزش ندارم.

سیاست:من در جهانی زندگی می کنم که عده ای با مرز بندی هائی که ترتیب داده اند سروری مرا بی آنکه خواست ِ من باشد بر عهده گرفته اند.برایم قوانینی وضع کرده و محدوده ی آزادی هایم را تعریف کرده اند.من بی آنکه بخواهم مجبور به اطاعت از این قوانینم.من از روابط ِ این ارباب ِ قدرتم هیچ سر در نمی آورم.من مجاز به دانستن این نیستم که آنها چگونه به قدرت رسیده اند ، بر چه مبنائی بر من حکم می رانند و اصلاً چه کسانی هستند.پیچیدگی،معماگونگی و تو در توئی روابطشان دیگر نه به فیلم های پلیسی که به فیلم های تخیلی می ماند.من هر چه تلاش می کنم نمی فهمم واقعاً چه کسی ست که بر من حکومت می کند.آیا شخصِ واحدی بر من حکومت میکند،گروهی بر من حکومت می کنند،گروهی با گروه ِ دیگر بر من حکومت می کند،ایرانی بر من حکومت می کند،ایرانی بر فلسطین حکومت می کند یا یهودی بر ایران حکومت می کند .آنها ادعا می کنند که من آنها را با رأی خود انتخاب کرده ام.اما من به یاد ندارم که به هیچکدامشان رأی داده باشم.جهانم را به قسمت های مشخصی که نام ِ کشور بر آن می نهند تقسیم کرده و هر کدام مالکیت ِ قسمتی را از آن ِ خود کرده اند.من برای رفتن به قسمت های مختلف ِ جهانم باید از آنها اجازه کسب کنم.آنها به هیچ کجای دیگر راهم نمی دهند و مرا در همین قطعه زمین ِ مشخص که میهنم نام نهاده اند زندانی کرده اند.من نمی دانم در میهنم چه می گذرد.نمی دانم در جهانم چه می گذرد.با اینکه همه جا مرز بندی شده است و من نمی توانم به داخل ِ مرز های دیگران بروم گاهی لشکریان ِ یک کشور را با مسلسل در کشوری دیگر می بینم.و گاهی لشکریان کشورم را با آرپیجی در کشوری دیگر می بینم.برایم مذهبی انتخاب کرده اند و من بی چون و چرا مجبور به پذیرشش شده ام.من از روابط ِ میان رئیس جمهورم با رهبرم یا رئیس ِ مجلسم با رئیس جمهورم یا رهبرم با رئیس مجمع ِ تشخیص ِ مصلحت ِ نظامم یا رئیس قوه ی قضائیه ام با رهبرم یا رهبرم با مذهبم یا رئیس شورای امنیت ِ ملی ام با کشوری به نام ِ مصر یا کشوری به نام ِ امریکا هیچ سر در نمی آورم.من در انتخاب ِ هیچ کدام از این افراد نقشی نداشته ام ولی آن ها می گویند که من باید حمایتشان کنم چرا که من آنها را انتخاب کرده ام.من نمی دانم اینها چگونه چنین قدرتی برتر از من پیدا کرده اند.عده ای میگویند این قدرت ِ برتر از مذهب به آنها تفویض شده است و عده ای قدرت ِ برترشان را گوئی از دموکراسی کسب کرده اند.در هر صورت من هیچ وقت به آنها نگفته ام که قدرتی برتر از من داشته اند و می توانند بر من مسلط شوند اما با این حال هیچ تسلطی روی آنها ندارم و حتی نمی توانم از روابط ِ جالب و مرموزشان سر در بیاورم.

رسانه:میان ِ من و تلویزیونم یک رابطه ی نا عادلانه بر قرار است:در حالی که من هیچ کدام از برنامه هایش را تعیین نمی کنم ، او
برای کل ِ روزم برنامه تعیین می کند.اگر از نوع ِ ایرانی اش باشد صبح ها از اذان ِ صبح بیدارم می کند.بعد پی در پی چیز هائی که گوئی نیاز دارم برایم نمایش می دهد.برایم یک دسته برنامه های فرهنگی تدارک دیده است تا فرهنگی را که می خواهد به من آموزش دهد.او می گوید که من به موسیقی نیاز دارم.برایم موسیقی پخش می کند.ظهر ها و عصر ها وقتی گرسنه می شوم برایم برنامه ی آشپزی پخش می کند.او می گوید که من باید از اخبار ِ جهانم آگاه باشم.برایم خبر هائی از جاری شدنِ سیل در کوراویچی و آمار ِتلفات ِ بر خورد ِ دو قطار در موراهاهوی افریقای جنوبی پخش می کند.او می گوید که من قادر به تفسیر ِ این اخبار نیستم . برایم تفسیر ِ خبر پخش می کند.او(از نوع ِ غربی اش) می گوید که من به سکس نیاز دارم.برایم فیلم ها و برنامه های سکسی پخش می کند.او می گوید که من به چه چیز هائی و از چه نوع احتیاج دارم.برایم تبلیغات پخش می کند.او می داند که من به عشق نیاز دارم .برایم سریال های عاشقانه پخش می کند.او می داند من ذاتاً درنده خو و گرگ صفتم .برایم فیلم های اکشن و خشن پخش می کند.او می داند که من به دیدنِ انسان های واقعی نیاز دارم.برایم مجری های خنده رو و مهربان در برنامه های زنده و مستقیم پخش می کند.و در وقتی ساعت ِ خوابم فرا می رسد او در آغوش گرمش مرا می خواباند تا صبح که بیدارم می کند درست مقابلم باشد و من یک وقت احساس نکنم تمام ِ شب را تنها بوده ام.تلویزیون همه چیز ِ من است.او نمی گذارد من احساس ِ تنهائی کنم.او از زندگی ِ واقعی ِ من واقعی تر است.او از انسان هائی که در این خانه زندگی می کنند واقعی تر است.من عاشق ِ مجریان تلویزیونم هستم.آنها که بر عکس ِ این انسان های عبوس ِ خشن ِ خیابان ها به من لبخند می زنند.مدام از اینکه من آنجا نشسته ام و تماشایشان می کنم از من تشکر می کنند.مدام می گویند که مرا دوست دارند.این انسان ها از واقعی بسیار واقعی ترند.من هم متقابلاً به آنها عشق می ورزم.برایشان نامه می فرستم.ایمیل می زنم.به بازیگران ِ سریال های عاشقانه عشق می ورزم.از مردان ِ خشن ِ فیلم های اکشن که بسیار شبیه ِ انسان های داخل ِ خیابان و شاید تجسم بخش ِ خود ِ وافعی ام هستند نفرت دارم.من عشق واقعی را تنها در تلویزیونم یافته ام و با او عشق بازی می کنم.اما رابطه ی عاشقانه ی ما ناعادلانه است.من هیچ کدام از برنامه هائی را که از تلویزیونم پخش می شود تعیین نمی کنم.ولی کل ِبرنامه ی روزانه ی من دست ِ تلویزیونم است و او کاملاً بر من مسلط است.با وجود ِ او من دیگر بر خودم تسلط ندارم.

تکنولوژی:در کنار من مدام تکنولوژی های جدید شکل می گیرد.پله هایمان را برقی کرده اند.مترو درست می کنند.کارخانه های صنعتی راه می اندازند.پل می سازند.اتومبیل های جدید می آورند تا لذت ِ پیاده روی را از من بگیرند.هواپیما می آورند تا سفر ها را کسالت بار تر کند.تکنولوژی می آورند تا مرا راحت طلب تر و تنبل تر کنند.تکنولوژی می آورند تا مرا به خود وابسته تر کنند و تسلط ِ خود را بر من بیشتر اعمال کنند.تا من هر چه بیشتر از پیش تسلط خود را از دست داده و هر روز ضعیفتر و حقیر تر شوم.من بر جریان ِ پیشرفت ِ تکنولوژی هیچ تسلطی ندارم.

کار:من روی کاری که انجام می دهم هیچ تسلطی ندارم.من حتی در انتخاب ِرشته ی تحصیلیم که(شاید)به کاری که حالا می کنم انجامیده است نیز، هیچ تسلطی ندارم.من بر روی کار و ساعات ِ کارم هیچ تسلطی ندارم. رئیسم به من می گوید که چه ساعتی بیایم و چه ساعتی بروم.رئیسم به من می گوید که چه کاری را باید انجام بدهم و چه کاری را نباید انجام بدهم.من در انتخاب ِ کاری که انجام می دهم هیچ تسلطی ندارم.هر کاری که باشد و در قبالش به من پولی بدهند مجبورم که انجام دهم.شرایط ،ساعات و میزان ِ دست مزد ِ من توسط ِ شخص ِ دیگری_که من نمی شناسمش_ تعیین می شود.

کاری که من انجام می دهم گویا به پیشرفت ِ تکنولوژی می انجامد.تکنولوژی (اعم از رسانه)هم گویا در راه ِ پیشبرد ِ اهداف ِ اربابانِ قدرتمند ِ من در حکومت و سیاست مصرف می شود.همان هائی که من هیچ نقشی در انتخابشان نداشته و هیچ تسلطی نیز رویشان ندارم. به همه ی اینها بیفزائید آن عوامل ِ ماوراء طبیعی را که من نه قادر به شناختنشان هستم و نه توانائی اینکه بر رویشان تسلط پیدا کنم را دارم.من حتی قادر نیستم بر چیز هائی که ساخته ی دست ِ همنوعانِ من هستند و به زور و بی آنکه بخواهم به خورد ِ من داده می شوند تسلط داشته باشم.من بر هیچ چیز از این زندگیی که می کنم تسلط ندارم و این موضوع مرا تا سر حد ِ مرگ می ترساند .با چنین شرایطی من به شدت آرزومند ِ ساخته شدن ِ بمب های هسته ای هستم.تکنولوژیی که شاید بالاخره موفق شود این جهان ِ ترسناک و کسالت باری را که من بر هیچ چیزش هیچ تسلطی ندارم به یکباره نابود کند.و شاید هم خود در آخر به صف ِ تروریست ها پیوستم!

پ ن:
احتمالاً من از همین حالا در لیست ِ تروریست های کشور های دموکراتیکِ ضد ِ تروریسم قرار گرفتم و در آینده هم برای کله ام جایزه تعیین خواهند کرد
با تشکر از وبلاگ ِ"اینجا و اکنون"در معرفی ِ مقاله ی ارزشمند ِ"ریشه های ترور"

هیچ نظری موجود نیست:

بايگانی وبلاگ