از منظر من شاعران به سه دسته تقسیم می شوند:
عده ای با شعر به بیان احساسات می پردازند .با این گروه مطلقاً کاری ندارم.
عده ای صرفاً به بازی با الفاظ می پردازند.از این گروه تنها مشتی کلمات با رنگ و لعاب ِ بی مفهوم می تراود که جز لفاظی های پوچ ،چیز دیگری با خود ندارند.گدار در قسمت هائی از فیلم ِ"ساخت ِ امریکا"خوب به خدمت ِ این گونه شاعران رسیده است.
گروه دیگری از شاعران ادعا می کنند که شعر هایشان نوعی مفهوم و حرف با خود دارند.حرف هائی که صرفاً شعر نیستند و نوعی مفهوم اجتماعی یا فلسفی با خود دارند که آنها این مفاهیم را در قالبی زیبا به مخاطب عرضه می دارند.این عده با اینکه در گروه نخست قرار نمی گیرند به شدت سعی دارند در میان آنان جائی برای خود باز کنند تا به آنان بفهمانند که از هنر ِ لفاظی و جمله سازی های زیبا و پیچیده ی شاعرانه بی بهره نیستند.من که شخصاً می شاشم بر هر چه زیبائی های تصنعی ِ "هنر برای هنر"ی ست.چون معتقدم وقتی حرفی برای گفتن وجود دارد باید به صریح ترین شکل ِ ممکن بیان شود تا مخاطب خوب درکش کند.و این زیبا سازی ها و تزئینات ِ کلامی جز برای فخر فروشی سود ِ دیگری نمی تواند داشته باشد.
فیلسوفان نیز از لحاظ ِ طرز ِ بیان دو دسته اند:
گروهی با زبان فلسفی سر و کار دارند.این گروه به نظرمن معتقدند به اینکه وقتی انسان حرفی می زند که مخاطبی دارد و این حرف را برای این می زند که مخاطب حرفش را بفهمد، باید به گونه ای سخن بگوید که مخاطب مفهوم را درک کند.این دسته از فیلسوفان کاملاً آگاه هستند که چه چیزی می خواهند بگویند، پس سعی می کنند با ساده تر کردن تفکراتشان به گونه ای سخن بگویند که کلامشان فهمیده شود.سخنان اینان از لفاظی ها و زبان بازی های شاعرانه به دور است و مخاطب اگر تنها با اصطلاحات ِ فلسفی آشنا باشد با کمی تدبر منظور نویسنده را در می یابد.
وگروه ِ دیگری که من نامشان را می گذارم "فیلسوف_شاعر". اینان برای بیان مطالب فلسفی از زبان ِ شاعرانه بهره می گیرند و بسیار به گروه سوم از شاعرانی که وصفشان آمد نزدیک(وشاید یکی)هستند .استفاده از زبان شاعرانه در این گروه به نظر من دو دلیل می تواند داشته باشد:یا عده ای هستند که خود نیز به طور کامل نمی دانند که چه چیزی می خواهند بگویند بنا بر این به زبان پر پیچ و تاب و معما گون و نا مفهوم شاعرانه متوصل می شوند تا شکاف و رخنه های موجود در تفکرشان از نظر مخاطب پنهان بماند و هر کسی از ظن ِ خود یارشان شود و به طور مشخص هم نتواند ایرادی از افکارشان بگیرد چه را که صریحاً نه تنها برای مخاطب بلکه برای خودشان هم معلوم نیست که چه چیزی می خواهند بگویند.
ویا عده ای که شاید علاوه بر اینکه مشکل بالا را دارند به شدت علاقه مند به نوعی "کاریزماتیک کردن ِ فلسفی"ِ خودشان هستند.اینان همان افرادی هستند که به جای اینکه بیشتر به فکر منتقل کردن مفاهیم فلسفیشان باشند بیشتر به فکر ِ گفتن ِ جملات ِ قصار فلسفی اند تا با این جملات قصارشان که همه جا نقل میشود هم بسیار شخصیت ِ مبهم،پیچیده و خاصی جلوه کنند،هم ادعای فیلسوف بودن داشته باشند و هم به دیگران بفهمانند که زیبا و شاعرانه سخن گفتن نیز می دانند.جملات ِ قصاری که تنها نقل مجالس ِ تازه روشنفکرانی می شود که هنوز از فلسفه چیزی نمی دانند یا نمی فهمند و در عین حال می خواهند که افکارشان از فلسفه_این لازمه ی مجالس روشنفکری_بی بهره نباشد.این همان اتفاقی ست که برای فیلسوف ِ شاعر مسلکی چون نیچه در ایران می افتد.هیچکس نیست که در ایران کافه رفتن و سیگار به دست گرفتن بداند و یکی دو جمله از جملات ِ قصار ِ نیچه ای در دهانش نچرخد.برای همین است که نیچه بیشتر از آنکه فیلسوف باشد یک کاریزمای ِ فلسفی است که هر کسی از ظن ِ خود یارش می شود و جملات ِ قصارش را بی آنکه فهمیده باشد نقل می کند و بادی به غبغب می اندازد که بعله!ما هم فلسفه می دانیم و نیچه می شناسیم.و این اتفاقی ست که مثلاً برای هگل و کانت و هایدگر نمی افتد.ریرا این ها شاعر مسلکانی نبوده اند که قصد ِ گفتن ِ قصارات ِ فلسفی داشته باشند.آنها دارای زبانِ مشخص ِ فلسفی اند که هر که از اصطلاحاتشان بی خبر باشد آن ها را نمی فهمد.آن ها نمی خواستند سخن گفتنشان آنقدر مبهم و چند پهلو باشد که کسی به درستی نفهمد که چه می گویند بر عکس کاملاً در این فکر بوده اند که افکارشان به عنوان ِ افکار ِ نابِ فلسفی مطرح و به چالش کشیده شود.کافی ست اصطلاحاتشان را یاد بگیرید تا به دنیایشان وارد شوید و مطمئن باشید از این که گوینده روی سخنش با شماست و شما پس از تدبر ِ کافی خواهید فهمید که چه می گوید.
بنابر این زبان ِ شاعرانه برای بیان مفاهیم به خودی ِ خود پیچیده ی فلسفی اصلاً زبان مناسبی نیست.چرا که به همان دلایلی که در بالا بیان شد باعث می شود گوینده وجه ی فلسفی کافی برای اینکه افکارش جدی گرفته شود را نداشته باشد.زیرا فلسفه به بیانی محکم و گویا نیاز دارد تا مخاطب مواد اولیه ی مناسب و مطمئنی برای فکر کردن و جدی گرفتن ِ سخنانی که بیان شده است را داشته باشد.از طرفی هم زمانه ی ما با این همه ابزار ارتباط و رسانه های جمعی و اینترنت مجالی برای کاریزماتیک ِ فلسفی شدن آن هم با جملات ِ مبهم و شاعرانه ی قصار باقی نمی گذارد.ما در زمانه ای هستیم که دیگر_به درستی_بساط ِقهرمان پروری و بت سازی بر چیده شده است.همگان دست و پا می زنند در این هجم انبوهِ اطلاعات اگر حرف یا نظری دارند با توصل به انواع وسایل به گوش ِ دیگران برسانند.چرا که دیگر کسی نمی رود در ِ خانه ی فلان مقام عظمای فلسفی را بزند و بپرسد شما از فلان جمله ی قصارتان چه منظوری داشتید.دوره ی ابر مرد ها _باز هم تأکید می کنم که به درستی_گذشته است.(البته شاید در کشور های جهان سومی مثل ِ ما هنوز بساط ِ این سنت ها هنوز به خوبی بر چیده نشده است).حالا نوام چامسکی،چالمرز و.... هم برای خودشان سایتی دارند که دیگران صدایشان را بشنوند.فراموش نشوند.و به عنوان ِ یک فیلسوف دیده شوند.پس بهتر است هر آنکه حرفی جدی برای گفتن دارد هر چه زود تر از کاخ نشینی روشنفکرانه و کاریزما سازی های دهه ی چهل پنجاهی دست بر دارد و هر آنچه فکر می کند را به عنوان اندیشه ای ناب _نه به صورت ِ قصارات ِ فلسفی_به همگان عرضه کند تا با عقایدی جدید خود و زمانه اش را به چالش بکشد و راه را به سوی بحث های گسترده بکشاند.که ثابت شده است این برای همگان بسیار مفید تر است تا پرستیدن عوامانه ی بت هائی چون نیچه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر