خوب می دونستم که تو وبلاگ نویسی همیشه باید یک کون اساسی به خوانندت بدی.باید یه قالب ِ تر و تمیز ِ خوشگل که مطالب رو به خوبی از هم جدا کنه داشته باشی.نباید در نگاه ِ اول سایت یا وبلاگت آشفته به نظر برسه.چرا که خواننده ی محترم ممکنه از این سر درگمی گه گیجه بگیره و نفهمه چی به کیه.واگه اینجوری باشه خیلی زود بی خیالت می شه.خوب می دونم که تو وبلاگ نویسی بهتره و یا واجب تره مطالبت از چند خطِ کوتاه تجاور نکنه.چرا که خواننده ی محترم نباید وبلاگ رو که باز می کنه یکهو با حجم وسیعی از مزخرفات یا حرفای جدیت رو برو شه. خواننده ی محترم بالاخره تا یک جائی حوصله داره مزخرفاتت رو تحمل کنه.در وبلاگ نویسی باید متوجه باشی که خواننده ی محترم تازه از سر کار اومده.خسته ست.کلی وبلاگ های نخونده ی دوست و آشنای دیگه هم هست که وظیفه داره بخونه. وگرنه ممکنه که ناراحت بشن.کلی خبر هست که باید ازش سر در بیاره.تو یکی که نیستی.خوب می دونم که تو وبلاگ باید از چیزائی نوشت که برای خواننده ملموس باشه.چیزائی که با کارای روزانه ش بخونه.با افکارش جور در بیاد.باید مطلب رو تا جائی که می شه تو چند خط خلاصه و ساده کنی.نباید ذهن ِ خواننده رو زیاد در گیر کنی .اگه از کارای روزانه ات بنویسی که خواننده به خوبی همذات پنداری کنه چه بهتر.مثلاً امروز با فلانی رفتم خونه ی تقی.از اونجام رفتم نمایشگاه ِ خانوم.شام هم با پدر ِ کس کشم میل نمودم.دقیقاً باید از همون حرفائی زد که وقتی به مجالس ِ ملال آور ِ خانوادگی می ری مجبوری با دائی یا خاله یا پسر عموت بزنی .یا وقتی میری تو یه جای عمومی .وقتی با مردمی که نمی شناسیشون روبه رو می شی.وقتی مثلاً تو یه مطب یا تو تاکسی یا مترو یکی شروع می کنه باهات حرف زدن مجبوری بگی.مجبوری بدون اینکه بخوای مودب باشی .بدونه اینکه بخوای ،جواب ِ طرف رو بدی.اینجام همینه.باید مدام به خوانندت یه چیزی بدی که بخونتت.همینه که من می گم تکنولوژی هیچ کمکی به بشر نکرده دیگه.اون چیزائیم که داشته همه رو به فاک داده.اینترنت باید برای این می بود که مثلاً آدم چیزائی رو که دمه دستش نبوده به جای اینکه بره تو کوره پس خونه های انقلاب دنبالش بگرده راحت دانلود کنه.به جای اینکه کونه خودشو پاره کنه تا کتابش چاپ بشه راحت بزارتش اینجا که ملت بخونن.به خاطره این بوده که از دست ِ سانسور های جامعه خلاص بشه.اما حالا چی؟باید به فکر خواننده باشی.مطالبتو کوتاه کنی و کس شعر بنویسی.چون خواننده ی محترم خیلی گشاد تشریف دارن.یه وقت زیادی هم نباید از همه چیز شاکی بازی در بیاری که خوانندگان محترم فکر کنن که مثل ِ خودشون نیستی.اون وقت می ترسن از اینکه ببینن یکی مثل خودشون زندگی نمی کنه.سر شون گیج میره یکی با فرمولاشون جور در نیاد.دقیقن مثل اینه که یهو به اونی که تو تاکسی شروع کرده باهات حرف زدن بگی خفه شو.من با تو حرفی ندارم.یه هو جا می خوره.می ترسه.این دیگه کیه.نباید از فرمولا خارج شی.بقیه می ترسن که نکنه یه کسی اینجا هست که می تونه یه جور دیگه زندگی کنه.اگه اینجوری بشه و اونا بفهمن که تو یه جور ِ دیگه ای زندگی می کنی یه هو همه می شن دشمنت.تو گه خوردی که می خوای متفاوت زندگی کنی.مگه می شه کسی بتونه اینجوری زندگی کنه.اونوقت میفتن به جونت.تو این دنیا باید از روی فرمولا پیش بری. اگه خلاف بزنی یه دنیا رو دشمنه خودت کردی.حالا همه ی اونائی که اگه سر به راه باشی و حرف گوش کن وجودت به تخمشون هم نیست کل ِ زندگی شون رو می زارن رو اینکه به تو ثابت کنن کارت اشتباست.راهت غلطه.تو نباید با زندگی کردنت بقیه رو بترسونی.بقیه رو از تو توهماشون بیرون بیاری .چون اینجوری زندگی رو بهشون زهر می کنی.اینجوری اونا مجبورن مدام پی ِ این باشن که بهت ثابت کنن اشتباه فکر می کنی. باید یه جوری حالت رو بگیرن.اینجام مثله همه جا.باید از فرمولی که همه بلدن مسئله بدی.نباید حرفائی بزنی که بقیه تاحالا بهش فکر نکردن.اگه این کارو کردی، اگه خوابشونو آشفته کردی اون وفت خیلی راحت دیلیت می شی.خیلی وحشتناکه.همه چیز به گا رفته.من میرم تو خیابون نباید خودم باشم.می رم مهمونی نباید خودم باشم .می نویسم نباید خودم باشم.عجب نظام ِ قدرتمندیه این سنت ها.اصلاً من چرا باید اینجا همه چیز رو مرتب کنم تا یکی بخونه.چرا باید یه جاهائی رو پر رنگ کنم که هوی خواننده ی محترم اینجا مهمه.یا خواننده ی محترم این جا رو از این جا جدا کردم که تو راحت تر بفهمی.فصل بندی کردم.دسته بندی کردم.اصلاً شاشیدم تو همه ی این دسته بندیائی که من کردم.یه مادر قحبه ای پیدا نشد بگه این کس شعرا چیه می گی.دقیقا مثل ِ اینکه من خیلی از مواقع یکی که داره باهام حرف می زنه می خوام که اینو بگم.ولی نمی گم .یکم مودبانه تر شو می گم .یه جورائی در لفافه باید به طرف برسونم که حوصله تو ندارم.اصلاً به خاطر همینم هست که کسی این دو رو برا نیست.منم دیگه جرأت ندارم با کسی حرف بزنم.همش می ترسم که اگه یارو تخمی از آب درومد چه جوری از دستش راحت شم.آخه اصولاً اینجوری شده.با هر کسی که اولش فکر می کنی شاید آدم باشه چند کلمه که حرف می زنی گندش در میاد.حالت بد میشه.برا همینه که من از همه می ترسم دیگه.حالا از اینم که بگذریم کلاً مردم ترسناک شدن.دیگه به هیچ کس نمی شه حتی نگاه کرد.من تازه گیا با هر کی میخوام حرف بزنم نمی زنم.می ترسم ازشون.حرفام رو می خورم.انگار هر کدوم یه دارو دسته ی مشخصی دارن که هیچ کس غیر اون افراد ِ مخصوص جرات نداره بهشون نزدیک شه.حالا که فکر می کنم می بینم شاید اصلاً این من نبودم که دیگران رو می ترسوندم و از خودم دور می کردم.اونا بودن که من رو می ترسوندن و نمی ذاشتن من بهشون نزدیک شم.در حالی که من می خواستم به اونا نزدیک شم، اونا نمی خواستن که من بهشون نزدیک شم.چون کلاً من همونقدر کیری هستم که بقیه هستن.همونقدر که بقیه حال ِ من رو بد می کنن منم حال ِ اونا رو بد می کنم.اما اگه حال ِ من بد میشه به خاطره اینه که اونا من رو همینجوری که هستم نمی خوان و من اگه بخوام چهار کلمه باهاشون صحبت کنم باید کلی سانسور بشم.ولی اونا که لازم نیست برای حرف زدن با من خودشونو سانسور کنن.پس چرا اینقدر فرارین و غریبه؟نمی فهمم.هر چند که الان دیگه عادت کردم به فقدان ِ هیچ مردمی.حالا که هم من از اونا بدم میاد هم اونا از من .خوب اینجوری به نفع ِ هر دو مونه.ولی جدن من گاهی اوقات احساس می کنم خیلی موجود ِ نفرت انگیزیم. برای اینکه وقتی می رم مکان های عمومی همش خودمو سانسور می کنم.خوب خواننده ی گرامی فکر کنم تا حالا متوجه شده باشی که من این مطلب رو بدونه اینکه به فرمول های تو توجه کنم نوشتم.بدون اینکه ملاحظه ت رو بکنم.بدون اینکه فکر کنم خسته شدی.بدون اینکه فکر کنم خیلی قاطی پاتی و بد نوشتم.بدون ابنکه پارگراف بندی کنم.بدون اینکه جملاتم رو تصحیح کنم.بدون اینکه بخوام ملاحظه ی حتی خودم و نوشتم رو بکنم.البته اگه تا الان خواننده ی محترمی در کار باشه.به احتمال زیاد من به خاطر ِ بی احترامی به خواننده ی محترم مورد ِ غضبش قرار گرفتم و اون مدت ها پیش این صفحه رو بسته و رفته که البته کار خوبیم کرده.هر انسان عاقلی باید تا حالا این کار رو کرده باشه.خوب اگه هنوز داری این مطلب رو می خونی این جاست که باید یکم در مورد ِ خودت فکر کنی .به گمونم من به شعورت توهین کردم با این مزخرفاتی که تحویلت دادم.تو الان باید از خودت بپرسی که من(وبلاگ نویس) اگه می خوام برای خودم بنویسم چرا می زارمش اینجا.اینجا می زارم که یکی بخونه دیگه. وقتی می خوام یکی بخونه باید به خواننده فکر کنم.خوب! قبول دارم.چنین خزعبلاتی رو اگه خودمم یه جا دیده بودم مدت ها پیش صفحه رو بسته بودم.بهتره مردم این دری وری هاشونو برای خودشون نگه دارن.ولی من گاهی فکر می کنم این همه مطالب ِ جدی که راجع بهش می نویسیم ما رو از یه چیزای خیلی ساده تری که نقش ِ بسیار مهمی تو روان و کلن زندگیمون داره کلی دور می کنه.یعنی کلن یه وقتائی فکر می کنم همه ی این چیزائی که می خونم و می نویسم کس شعره محضه.و من اولین کاری که باید بکنم اینه که روی همین مسائل ِ ساده و روزمره کلید کنم. فکر می کنم اینا نقش ِ مهمتری برای شناخت داره.من باید اعتراف کنم که گاهی ازین وبلاگا که راجع به ساده ترین و پیش پا افتاده ترین اتفاقاتِ روزمره می نویسن می خونم.نه برای اینکه به مسائل علاقه مند باشم.برای اینکه فکر می کنم این مسائل اصلاً هم ساده نیستن و من خودمو گول زدم اگه فکر کنم خیلی ساده و سطحین.ولی این وبلاگائی که من خوندم به کلی نا امید کننده بودن.یعنی مسائل ِ ساده رو دقیقاً به همون پیش پا افتادگی که فکر می کردن می نوشتن و این فرقی با واقعیت نداشت.اونا چیز ِ جدید و عمیقی در مورد اون مسائل نمی گفتن. فقط می خواستن خاطراتِ روزانه شونو بنویسن .بعد که یه کم به این مسائل گیر می دم دوباره به نظرم خیلی ساده و پیش پا افتاده می شن و ترجیح می دم به همون مسائل غامض و پیچیده مشغول شم.شاید واقعیتش این باشه که ازشون سر در نمیارم.یعنی کلن از این موقعیت و جامعه ای که توش هستیم سر در نمیارم.من فکر می کنم تو _خواننده ی نا محترمی که تا این جا پیش اومدی _به شدت فضولیت گرفته که من برای چی این کار رو کردم.برای چی این چیزائی رو که خودمم به مزخرف بودنشون ایمان دارم نوشتم . از همین جا بهت اطمینان میدم که تا آخرشم جیزی گیرت نمیاد یا شایدم بیاد.یکی از چیزائی که خیلی بهم حال می ده ریدن به خودمه. از حال گیری از خودم خیلی خوشم میاد.تا یه شخصیت ِ ثابت می خواد توم شروع کنه به شکل گیری گند می زنم بهش. از این که یه شخصیت ِ یکجور و با ویژگی های مشخص داشته باشم بدم میاد.چون به محض اینکه یه جوری می شم می بینم که نه من اینجوری نیستم.از چیزای مشخصم خوشم نمیاد.کلنم دوست ندارنم به این نتیجه برسم که من یه جور ِ مشخصیم.چون واقعاً هم جور مشخصی نیستم.در مورد دیگرانم دوست ندارم به این نتیجه برسم که یه جور ِ مشخصین.یعنی بهتره که به این نتیجه نرسم.کلاً آدما هیچ جور مشخصی نیستن.اونائیم که ما فکر می کنیم یه جور مشخصین به خاطره اینه که یه جور دیگشونو سانسور میکنن که البته اینم چیزِ بدی نیست.چون اگه سانسور نکنن ما می فهمیدیم که همه یه جورن و دنیا کلی کسل کننده می شد.ولی واقعیتش اینه که آدما هیچ جور خاصی نیستن ولی همش دوست دارن اینجوری فکر کنن که یه جورین.بعد هم که به این نتیجه رسیدن که یه جور ِ خاصین اون قسمت های دیگه از شخصیتشون که به این یه جور بودنه نمی خوره سانسور یا انکار می کنن و بعد هم فقط خودشون اذیت می شن.هی میخوان خودشونو تعریف کنن.دیگران رو تعریف کنن.پ.براشون خیلی راحت تره که سریع در مورد ِ یکی تصمیم بگیرن.به این نتیجه برسن که فلانی یه آدم ِ گهیه.یا این یکی فرشتس.آدما عجله دارن.نمی دونم برای چی؟برای چه کارای مهمی.ولی همه اینجوری شدن.دوست دارن سریع از این مسائل بگذرن.حوصله ندارن به این چیزا فکر کنن.دوست دارن این چیزا تو همون دیدار ِ اول قطعی شه.بگن خوب فلانی آدمه گهیه من دیگه باهاش کاری ندارم.البته که بعداً می فهمن اون آدم گه ِ خیلی هم گه نبوده یا اون یکی اونقدرم فرشته.ولی بازم دست بر نمی دارن.مدام مشغول ِ قضاوت کردنن.در همون نگاه اول.و این سطحی ترین نوع ِ قضاوت کردنه که من تو آدمای عمیق و متفکر هم خیلی می بینم.واقعاً آدما چه کارای مهمی دارن این اواخر که نمی رسن حتی فکر کنن به اینکه کسائی که باهاشون ارتباط دارن چه طورین.با این همه سرعت کجا می رن.فکر کنم زودتر باید برن کارای اربابای سرمایه دارشونو انجام بدن.آخه از کجا می شه فهمید فلانی چه جور ِ مشخصیه وقتی هنوز نمی تونیم بفهمیم که حتی ویژگی های خودمون چین.اصلاً مشکل این جاست که ما چرا همش سعی می کنیم یه جور خاصی باشیم یا یه جور خاصی خودمونو تعریف کنیم وقتی واقعاً جورای متفاوتی هستیم.آدما این روزا از فکر کردن می ترسن.می خوان در مورد همه چیز سریع تر به قطعیت برسن.ولی به قطعیت رسیدن اصلاً کار ِ آسونی نیست و در مورد ما انسان ها که می تونم بگم کلاً محاله.در موردِ کدوم یکی از چیزای دورو برمون می تونیم با قطعیت ِ کامل حرف بزنیم.همه چیز پر از عناصر ِ مبهم و مجهوله.یه چیزای مرموزی که ما نمی تونیم ازشون سر در بیاریم. پس خیلی راحت سعی می کنیم حذفشون کنیم تا زیادی مشکل زا نشن .تازیادی مجبور نشیم فکر کنیم.همون کاری که امریکائیا کردن.ساده کردنه همه چیز.همه چیز از معما ها و رمز و راز ها پاک شده:اگه همه چیز اونقدر ساده نیست که ما بفهمیمشون باید سادشون کنیم تا فکر کنیم که می فهمیمشون.امریکائی ها همین کارو کردن.همه چیز رو ساده کردن که فکر کنن همه چیز رو می فهمن.خیلی احمقانه ست.خیلی ابلهانه ست.البته نا گفته نماند که من با اینکه یکی دیگه بهم برینه همونقدر حال می کنم که خودم به خودم برینم.واقعیتش اینه که با این یکی حتی بیشترم حال می کنم.از اون اندک مواردی میشه که کلی از طرف خوشم میاد.و حاضرم به دست و پاش بیفتم.البته کاش اگه منم به یکی میریدم اون همینقدر استقبال می کرد.این خیلی بده که وقتی به یه نفر میرینی ناراحت بشه و بی جنبه بازی در بیاره.آخه مگه ماها کی هستیم؟این انسانای مفلوک ِ مسخ شده. اگه بهشون ریده نشه فکرمی کنن واقعاً کسی هستن.نمی دونن واقعیتوشون چیه.چهار تا کتاب که می خونن دچار ِ تخیلاتِ شوپنهاوری میشن.دنیا پر از توهم شده.توهماتی که برای ما بدیهی و واقعی به نظر می رسن.ما زیادی خودمونو گول زدیم یا گول خوردیم. خوب .دیگه کافیه. فکر کنم تا حالا دیگه فهمیده باشی که من از نوشتن این مطلب جز ریدن به خودم_ که این اواخر داشتم احساس می کردم یه جور مشخصی شدم و این کار نیاز بود_، کمی بی احترامی به شما خواننده ی محترم و دست زدن به یک انتحار ِ وبلاگی قصدِ دیگه ای نداشتم.به هر حال وبلاگ از اون جدیتی که من دوستش داشتم در اومد و حالا من کلی خوشحالم و باز هم از این کارا خواهم کرد.
۱۳۸۶ دی ۱۰, دوشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۲ نظر:
احمدینژاد خودش را برایِ هیچکس سانسور نمیکند، همانطور که مردم هم خود را برایِ احمدینژاد سانسور نمیکنند. آنان خود را فقط برایِ خدا سانسور میکند.
و غیره:
We used to hate people
Now we just make fun of them
It's more effective that way
احمدی نژاد (ائم از نوعی و غیر نوعی اش) هم بلاخره دوره اش تمام می شود و می رود و بعد، بعد از چند وقت که از مسخ ظواهر قضیه گذشت، ملت ائم از مخالفان و موافقان به این نتیجه می رسند که در مجموع اصلاً ارزشش را نداشته آنقدر به بود و نبودش اهمیت دهند. تا آن روز خواه مخالف خواه موافق به خود خواهیم گفت این نیز بگذرد. اما آنچه بر جای می ماند و نامیراست بانگ سپیده دمان خروس است که روزهای حقیرتر از شیرینمان را مهر یکسانی زده، به یکنواختی و بیهودگی وجود خود طعنه می زند. این نیز بگذرد و مشک و عنبرت هم طی زمان متعفن شود و تنها توهم جاودانگی ات بر جای ماند.
ارسال یک نظر