((من در حال حاضر به چه کالاهائی نیاز دارم؟کدام یک از کالاهائی که داشته ام دلم را زده است؟ چیزهای جدیدی که می خواهم جایگزین کالاهای کسل کننده ی قبلی شوند چگونه کالاهائی هستند؟اگر از همین لحظه شروع کنم می شود:بلوزی آبی رنگ، سپس شلواری که با آن ست شود.جوراب هائی که به آن دو بیاید...نگاهم به بلوز زردِ جذابی که بر روی صفحه ی اول مجله خود نمائی می کند می افتد.نظرم تغییر می کند.من بلوز زرد می خواهم با شلوار و کفش ِ...در این حین تبلیغات تلویزیون چیز هائی بر لیستم می افزاید.آن هائی که از قلم افتاده بودند یاد آوری می کند.از آن هائی هم که از وجودشان بی خبر بوده ام با خبرم می کند و در بسیاری موارد نظرم را در مورد ِ کالاهائی که می خواستم تغییر می دهد:این همان چیزی ست که شما به دنبالش بوده اید !!!این همان چیز ِ جدیدی ست که باید جانشین آن کالای قدیمیتان شود!!!لیستم به شدت رو به افزایش است...))
این همان کاری ست که کاپیتالیسم با شما می کند.به شما یاد آوری می کند که امیالتان تنوع ِپایان ناپذیری دارند .و لیست کالاهای مورد نیازتان هیچگاه به پایان نمی رسد.برای تهیه ی لیست بلند بالایتان به پول نیاز دارید.پس باید کار کنید.در شرکتی هائی کار می کنید که هر کدام به نوعی در ساخت ِ کالاهای مورد نیاز تان سهیمند.به عبارتی شما با کار در شرکتی که کالاهای مورد نیازتان را می سازد
پولی به دست می آورید که همان کالاها را از رئیستان بخرید: شما برای کالائی که خودتان می سازید پول می پردازید!!!
تبلیغات شما را متوجه امیال ِ متنوعتان می کند و این در حالی ست که کاپیتالیسم برای همه ی شما یک نسخه می پیچد.کاپیتالیسم تنوع
طلبی ِ پایان ناپذیر شما را فقط در مصرف کالاهائی که خود تولید می کند می پذیرد و تنها و تنها همین قسمت را مدام با استفاده از ابزارش_انواع ِ رسانه ها_ به شما یاد آوری می کند.از طریق مد های جدید به شما الغا می کند از کالاهائی که همگان مصرف می کنند خسته شده اید و به کالائی متفاوت نیاز دارید.اما آیا شما تا به حال از تلویزیون _این رسانه ی تحمیق ِ جمعی_ تبلیغی با این مضمون دیده اید:"چقدر همه شبیه هم زندگی می کنند.آیا نمی خواهید متفاوت زندگی کنید؟".یا" آیا از هر روز کار کردن خسته نشده اید؟".آیا از زندگیتان راضی هستید؟"..تبلیغات هیچ وقت تنوع طلبی را در تمام جهات به یاد شما نمی آورند.آن ها فقط کالاهای متفاوتی را که خود تولید می کنند به یاد ِ شما می آورند.برای همین است که در جامعه ی کاپیتالیستی هزاران گزینه برای نوع ِ مصرف و تنها یک گزینه برای نوع ِ زندگی کردن دارید.اخلاق کاپیتالیستی تنها اجازه ی زندگی ِ مصرف گرایانه را به شما می دهد.به شما اجازه نمی دهد که فکر کنید فردا به سر ِ کارتان نروید چون از این که هر روزتان به همین شکل می گذرد خسته شده اید.از این که مجبورید افکارتان را بر یک چیز متمرکز کنید احساس ملال می کنید.شما در این زمینه نیاز به تنوع ندارید چرا که باید برای خرید کالاهای متنوعتان کار کنید.باید به تولید سرمایه برای سرمایه دار بپر دازید.باید همه به یک شکل زندگی کنید چون تنوع طلبی در این زمینه نظم ِ جهانی !!! را بر هم می زند.نظمی که شما مجبور به اطاعت از آن هستید.تبلیغات شما را تنها متوجه تنوع در خوردن، پوشیدن و سکس می کند.امیالی که تنوعشان نه تنها خطری برای اربابان ِ سرمایه دارتان ندارد بلکه به ازدیاد ِ سرمایه هاشان نیز می انجامد.هر گونه اخلاقی که مانع ِ ایجاد تغییر در شیوه ی زندگیتان شود نوعی اخلاق ِ کاپبتالیستی ست و این همان اخلاقی ست که کاپیتالیسم با نهادینه کردن ِ آن در خانواده نام ِ" سنت" بر آن نهاده است.پدر ِ خانواده نمی خواهد فرزندش متفاوت از شیوه ی خود زندگی کند.چون اخلاق ِ کاپیتالیستی به او یاد داده است که این تنها شیوه ی زندگی ست.اخلاق ِ جمعی هم در سطحی بالاتر می شود ابزار ِ کاپیتالیسم در اشاعه و ادامه ی حیات ِ خود.
و این چنین می شود که در جامعه ی کاپیتالیستی ما بی آنکه بدانیم واقعاً چه می خواهیم تنها چیز هائی را که بر خواستمان الغا می شود می پذیریم.ما حتی در انتخاب کالائی که می خواهیم مصرف کنیم هم آزاد نیستیم.قدرت و وقاحت ِ کاپیتالیسم تا آنجا بر روی ما اعمال می شود که به ما می گوید:"این همان چیزی ست که شما خواسته اید!!"به ما می گوید که چه چیز خواسته ایم و ما باید بپذیریم که آن را خواسته ایم.اما خواست ِ ما به راستی چه نقشی دارد. آیا ما در تعیین خواسته های خود اختیاری داشته ایم؟و آیا ما جز مصرف کردن خواسته ای نداشته ایم؟
زندگی در جهان امریکائی زیستن در وهم ِ خواسته هایمان است.خواستن ِ چیز هائی ست که در واقع خواست ِ ما نیستند.برای درک ِ قدرت اخلاقی این جامعه کاپیتالیستی کافی ست نگاهی به لیست ِ خواسته هائی بیندازید که به علت مغایرت با اخلاق ِ مرسوم هیچگاه جرأت بروز نیافته اند.آن گاه پی می برید که در این لیبرالیسم ظاهری چه فاشیسم ِ خوف ناکی نهفته است.
۹ نظر:
آزادی و آزادهگی. آدم خیال میکند دومی را به قصدِ کلاهبرداری شبیهِ اولی اختراع کردهاند؛ ولی کلاهبرداران درحقیقت مخترعانِ اولی بودهاند که مفهومِ دومی را از کلمهای که میساختند حذف کردهاند. عربی چه خوب زبانی است که حریتاش هردوست. (یا نیست؟)
آزادیِ فیزیکی مثالِ معنیِ کلمه است. هرکه دهانش را نگرفته باشند از آزادیِ بیان برخوردار است. ولی وقتی میگوییم آزادیِ بیان، فقط این نیست، آزادی از ترسِ گرفتهشدنِ دهان هم هست.
پس آزادی را شاملِ آزادی از برخی احساسات(ِ خود) نیز میدانیم، چرا نباید آن را به دیگرِ احساسات توسعه دهیم؟ ترسیدن مرا محدود میکند و امکانِ تنوعی را از من میگیرد، مثلاً نمیگذارد کونلخت به خیابان بروم. ولی خواستن نیز همین است، اگر ۲۵ جنده را در اتاقی برایم ردیف کنند، کجا آزادیِ آن را خواهم داشت که هیچکدامِشان را نکنم؟
بیل گیتس آزادترین انسانِ دنیاست. چیزی نیست که بخواهد و در آن برایش مهیا نشود. امری نیست که بکند و در آن اجرا نشود. جایی نیست که برود و در برویش گشوده نشود. ولی کجا به قدرِ ذرهای غبار آزاد است که داشتههایش را ببخشد و گدایی پیشه کند؟ کجا به قدرِ ذرهای غبار آزاد است که بگوید «دیگر ویندوز را به قدرِ کافی دوشیدم، از حالا به یوزرها میبخشماش» و باقیِ عمر همه خرج کند و خوش بگذراند و از همهگان احترام بیند؟
نه تنوعطلبی بد است و نه مصرفکردن، چیزی که بد است همان خواستن است و میلداشتن. از خواستههایِ خود متنفر باشید، و به هرچه میترساندِتان عشق بورزید. انسان حقِ خواستن ندارد؛ بردهیِ خداست و حق ندارد هیچ خواستهای جدا از خواستِ خدایش داشته باشد.
انسان بردهیِ خداست و هیچ خواستهای جدا از خواستِ خدایش ندارد.
---
در بلاگر هم اسپم مشکلزاست؟ این علمکِ آدمشناسی اینزیر رویِ اعصاب است.
هوم، یادم رفت یک تکهاش را بنویسم.
جز تنوعطلبی و مصرف، حتی سرمایهداری هم بد نیست. فقط کاسبی است و کاسب، دوستِ خدا، درست مثلِ هر دیلری بی گناه و تقصیر است. همانطور که رهبرِمان گفت، مشکلِ آمریکا و غرب احمقسالاریست - بشکهیِ خون و گه را مقدس نامیدن و ارجنهادن و حفاظتکردن و به ناماش قانون نوشتن و حکم راندن.
ترسیدن فعلی ست که از بیرون بر فرد وارد می شود.حرف اضافه ی ترسیدن "از"است.من از چیزی که از بیرون بر من اعمال می شود می ترسم.من می خواهم کون لخت به بیرون بروم اما "از"اخلاق ِ اجتماعی می ترسم.همه ترس هایم از قدرت ِ کاپیتالیسمی ست که بر من اعمال می شود.من اگر باشم از کون لخت بیرون رفتن نمی ترسم.اما چیزی از بیرون مرا از این کار می ترساند.
خواستن فعلی ست که هیج چیز ِ بیرونی ندارد.(نباید داشته باشد).امری کاملاً سابژکتیو است.این چیزی ست که من می خواهم.قدرت ِ کاپیتالیسم (یا همان خدائی که شما می گوئی)همین جا آشکار می شود.چنین قدرتی بی آنکه من متوجه اش باشم به من دیکته می کند که چه چیزی خواسته ام.من نمی خواهم جنده بکنم ولی قدرتی از بیرون من را وادار به کردن می کند و من جرأت نه گفتن ندارم چرا که آنقدر این نظام بر روی من تسلط دارد که خود نیز نمی فهمم این چیزی نیست که من می خواهم.برای من بدیهی می شود که خواستم همان خواست ِ اربابم(کاپیتالیسم یا خدای شما)است و جز این نیست.
تلاش برای محو کاپیتالیسم از همین جا نشأت می گیرد.من می خواهم هر قدرتی را که از بیرون بر من اعمال می شود محو کنم.می خواهم خود ِ واقعی ام باشم.نه ترسی از بیرون مرا بترساند و نه فدرتی از بیرون برایم خواسته دیکته کند.من می خواهم وفتی چیزی را می خواهم "من"باشم که خواسته ام نه اینکه چیزی را بخواهم که تبلیغات مرا به سویش کشانده است.می خواهم از انجام ِ آنچه خواسته ام است نترسم.از چیزی خارج از خود نترسم.
شرمنده، انگار اشتباه گرفتم. به هر حال فقط اینکه کاپیتالیسم خدا نیست، خدا همان بشکهیِ گه است.
Well, you tell us that we're wrong
And you tell us not to sing our song
Nothing we can say will make you see
You got a heart of stone
You can never feel
You say "oh I'm not afraid,
it can't happen to me,
I've lived my life as a good man.
Oh, no you're out of your mind
It won't happen to me
‘Cos I've carried my weight
And I've been a strong man"
Listen to the man in the liquor store
Yelling "anybody want a drink before the war?"
And your parents paid you through
You got a nice big car (House)
Nothing bothers you
Somebody cut out your eyes
You refuse to see
Somebody cut out your heart
You refuse to feel
And you live in a sham
You create your own hell
You live in the past
And talk about war
And you dig your own grave yeah
But it's a life you can save
So stop getting fussed
It's not gonna happen
And you'll cry
But you'll never fall
No, no, no You're building a wall
Gotta break it down
Start again
"No, no, no
It won't happen to us
We've lived our lives
Basically we've been good men"
So stop talking of war
Cause you know we've heard it all before
Why don't you go out there
And do something useful
Oh listen to the man in the liquor store
He yelling "anybody wanna drink before the war?"
"Anybody wanna drink before the war?"
"Anybody wanna drink before the war?"
گاهی وجود برخی از افراد می تواند همه چیز را به بشکه ی گه تبدیل کند.شخصاً استقبال می کنم.
البته. طبعاً. حتی بدتر. فعلاً که کارم شده در میخانه روزشمردن که شاید در تیمارستان شاهدِ ظهور باشم.
ما فکر می کردیم آدم شدی.اما همچنان همان فیلسوف ِ شاعر مسلک ِ مغرور!.علاقه ای به گیر دادن به کسی ندارم هر چند که توام اهلِ درست بحث کردن نیستی وخودت رو زود با تکذیب و تشنیع ِ طرفت راحت می کنی و هی شاعر بازی در میاری و آدمو یاد ِفیلمای تارکوفسکی میندازی.(تو که کارت درسته این اداها رو برا چی در میاری آخه).پس بی خیال ِ همه ی چبزهائی میشم که می خواستم بگم.لکم دینکم.ِ
پیدا کردن امید میلانی بعد از مدتها مایه مسرت بود. طبعاً نیازی نیست موافقت خودم را با فرمایشاتش اعلام کنم، اظهر من الشمس است.
ارسال یک نظر