اعتراف یکی از آن مواردی ست که نقش بسیار پیچیده ای در روان من دارد و این پیچیدگی از ذوجنبتین بودنش ناشی می شود.حالا سعی می کنم هر آنچه از جنبه ی مثبت و منفی اش ناشی می شود را بی هیچ پرده پوشی اعتراف کنم.و شاید اعتراف نه بلکه تحلیل کنم.اعتراف قطعاً نوعی تحلیل است هنگامی که جنبه ی شخصی و پرده برداریش را از قسمت های نا گفته و رمز آلود ِ شخصیتمان نا دیده بگیریم.چشمانم را می بندم و هر آنچه از خودم در ذهنم وجود دارد بدون هیچ ملاحظه ای بر زبان می آورم.حالا همه چیز از رمز آلودگی خارج شده است.یعنی دیگر هیچ چیز تنها به من تعلق ندارد.از خصوصیات من نیست.ضمیر ملکی از صفات من بر داشته شده است.این صفات وقتی در خارج از من قرار می گیرند دیگر از سیطره ی نظام ارزشی ِ بسیار حادی که از طریق فرا من ِ من بر آن ها اعمال می شود بیرون می آیند.برای همین هم هست که وقتی اعتراف می کنیم دیگر خصوصیات ِ اعتراف شده که اصولآ منفی هستند در نظرمان آنقدر ها هم بد جلوه نمی کند.یعنی از بار ِ منفی قضیه خود به خود کاسته می شود بدون اینکه حتی شخص دیگری این موضوع را به ما بگوید.صفتی که من منحصر به خود می پنداشتمش را در بسیار کسان دیگر می بینم و همین از ابهت ِ منفی بودنش می کاهد.و حتی اگر ما این صفت را در اطرافیان مقبولمان بیابیم دیگر نه تنها منفی نیست بلکه به یکی از نقاط قوتمان تبدیل می شود.اعترافاتی که سیبیل طلا راجع به پشم ها و شکل بدنش می کند در میان زنان شاهکار جلوه می کند .چرا که یکی از صفاتِ منفی زیر ِ پوششان (زیر لباس)را به صفتی عادی و حتی مایه ی مباهات مبدل می کند.این می شود جنبه ی مثبت قضیه.
تحلیل جنبه ی منفی اش کمی پیچیده است.چشمانم را می بندم و هر آنچه از خود می دانم بر زبان می آورم.من اینچنینم.ولی آیا به راستی من اینچنینم؟نه طور دیگری هم هستم.در بعضی مواقع این چنینم.بعضی مواقع هم ....اعتراف به همین دلیل در نظر من از چیزی سطحی فرا تر نمی رود.چرا که شخصیت ما از پیچیدگی هائی بر خوردار است که گفتنش در یک یا چند جمله فقط ظاهراً به ما اطمینان می دهد که چیزی از خود در یافته ایم.و این همان چیزی ست که هم باعث برداشت سطحی ِخودمان از خودمان می شود و هم برداشت سطحی ِدیگران از ما.بنابر این وقتی مثلاً کسی نزد ِ ما به بی استعدادیش اعتراف می کند.ما شک داریم که واقعاً این گونه باشد.خودش هم شک دارد که واقعاً این گونه باشد.پس اعتراف کلاً کار ِ بی خودی ست و هیچ شناختی به هیچکس نمی دهدوفقط بار ِ روانی ِ مثبتی دارد.وقتی اعترافات ژان ژاک روسو را می خواندم معلوم بود که در خیلی از موارد خودش هم به چیزی که می گفت مطمئن نیست.من هم ایضاً به چیزی که او می گفت.انگار فقط می خواست خیال خودش را راحت کند که بعله!قضیه دقیقاً این جوری بوده.در حالی که خودش هم نمی دانست قضیه واقعاً چه جوری بوده. صفات ما تا وقتی بیان نشده اند بسیار پیجیده و مرموز به نظر می رسند و وقتی بیان می شوند ساده و سطحی چون بسیاری از علل ِ مزموز ِ تشکیل دهنده ی آن ها حذف می شود .و این در حالی ست که بر عکس ِ آنچه ما فکر می کنیم همان پیچیدگی واقعیت ِ وجود ماست.
کلاً قضیه ی اعتراف بسیار پیچیده است.من اینجا به عوامل مختلفی که باعث می شود شخصی بخواهد اعتراف کند نپرداختم که اصلاً به کلی می تواند برداشت ما را از اعترافات دیگران متحول کند.اگر بفهمیم که شخصی به نقاط ضعفش جوری اعتراف می کند که در نظر ِ مخاطب نقطه ی قوت جلوه کند.و این هم یکی از آن فریب های ظریفی ست که در اعتراف نهفته است.
تحلیل جنبه ی منفی اش کمی پیچیده است.چشمانم را می بندم و هر آنچه از خود می دانم بر زبان می آورم.من اینچنینم.ولی آیا به راستی من اینچنینم؟نه طور دیگری هم هستم.در بعضی مواقع این چنینم.بعضی مواقع هم ....اعتراف به همین دلیل در نظر من از چیزی سطحی فرا تر نمی رود.چرا که شخصیت ما از پیچیدگی هائی بر خوردار است که گفتنش در یک یا چند جمله فقط ظاهراً به ما اطمینان می دهد که چیزی از خود در یافته ایم.و این همان چیزی ست که هم باعث برداشت سطحی ِخودمان از خودمان می شود و هم برداشت سطحی ِدیگران از ما.بنابر این وقتی مثلاً کسی نزد ِ ما به بی استعدادیش اعتراف می کند.ما شک داریم که واقعاً این گونه باشد.خودش هم شک دارد که واقعاً این گونه باشد.پس اعتراف کلاً کار ِ بی خودی ست و هیچ شناختی به هیچکس نمی دهدوفقط بار ِ روانی ِ مثبتی دارد.وقتی اعترافات ژان ژاک روسو را می خواندم معلوم بود که در خیلی از موارد خودش هم به چیزی که می گفت مطمئن نیست.من هم ایضاً به چیزی که او می گفت.انگار فقط می خواست خیال خودش را راحت کند که بعله!قضیه دقیقاً این جوری بوده.در حالی که خودش هم نمی دانست قضیه واقعاً چه جوری بوده. صفات ما تا وقتی بیان نشده اند بسیار پیجیده و مرموز به نظر می رسند و وقتی بیان می شوند ساده و سطحی چون بسیاری از علل ِ مزموز ِ تشکیل دهنده ی آن ها حذف می شود .و این در حالی ست که بر عکس ِ آنچه ما فکر می کنیم همان پیچیدگی واقعیت ِ وجود ماست.
کلاً قضیه ی اعتراف بسیار پیچیده است.من اینجا به عوامل مختلفی که باعث می شود شخصی بخواهد اعتراف کند نپرداختم که اصلاً به کلی می تواند برداشت ما را از اعترافات دیگران متحول کند.اگر بفهمیم که شخصی به نقاط ضعفش جوری اعتراف می کند که در نظر ِ مخاطب نقطه ی قوت جلوه کند.و این هم یکی از آن فریب های ظریفی ست که در اعتراف نهفته است.
منم که دوباره گند زدم به همه چیز .برای اعتراف کردن آمده بودم.در آخر معلوم شد قضیه از مبنا کار ِ کس شعری ست.پس اعتراف می کنم که مجموعه ای از عوامل پیچیده باعث شد که من امروز کلی بگریم.این می شود یک اعتراف صحیح.
۱ نظر:
I, and many other women I talked to, liked Sibil's article about pashm, not because of the confessions, but because of the way she uses these implicit and socially "disgusting" descriptions to challenge our stereotypes about femininity, piety, and "zerafat." Moreover, we like her article because she doesn't stop there and continue with using those descriptions to argue and challenge the notions of veil, commodification of women, governing women's bodies, etc. So, I guess your reading of women's reaction to her article is a bit reductionistic.
That said, I liked your post in general and I will be looking forward to read more about your views on confession.
ارسال یک نظر