دقیقاً نمی توانم از چرائی ِ نوشتن خود تحلیلی بیاورم.اگر چه از این کار نیز به شدت تنفر دارم و آن را کاری بس بیهوده می دانم.بیهوده ازاین جهت که چرائی انجام کارها با توضیحات خود ِفاعل تبین نمی شود.این مخاطب است که با اطلاعات مختصری که در دست دارد یا بعدها به دست می آورد چرائی کار های ما را برای خود روشن می سازد.و از آن متنفرم چرا که معتقدم وقتی کسی کاری را _خوب یا بد از منظر ما_ انجام می دهد،آنچه برای ما باقی می ماند کاری ست که انجام شده و هر گونه توضیحی نشان از نوعی توجیه دارد و هر گونه توجیه حداقل_برای من _نشان از نوعی ضعف دارد ضعفی که باز خود نشان از اینست که فاعل آن عمل خود نیز به درستی، از چرائی کارش آگاهی نداشته و وقتی خودِ فاعل به چرائی عملش آگاهی نداشته ،توضیحاتش هیچ کمکی به من نخواهد کرد و تنها به بیهوده تر شدن قضیه می انجامد.پس وقتی کاری انجام می شود آنچه باقی می ماند فعل انجام گرفته است و من.
شاید همه ی این ها از منطق دگماتیکی که بر ذهن من حاکم است سرچشمه می گیرد.شاید این از همان عوام زدگی های معمول است که همه چیز را با آنچه در نزد خودشان است قضاوت می کنند.ولی من هر گاه بر خلاف این عمل کرده ام درست در ورطه ی بلاهت افتاده ام.توجیه های مزخرف فاعل را دلیل اعمالش گرفته و به او اعتماد کرده ام.نتیجه اش چیزی جز گه خوردن نبوده است.همان چیزی که اول فکر می کردم درست بوده است و انعطاف نشان دادن بی مورد . این اصل به این صورت، یکی از دگم های ذهن ِناقص من گردید .چرا که من ناچار بودم به چیزی اعتماد کنم و آن چیز جز خودم چه می توانست باشد.اما راه دیگری هم وجود دارد. اینکه: هیچ قضاوتی در مورد هیج چیزی نکیم.که این راه نیز به کلی پرت است.زیرا قضاوت کردن کارکرد ذهن ماست و اجتناب ناپذیر به نظر می رسد.ذهن ما مدام مشغول نتیجه گرفتن است.تنها کاری که ما میتوانیم برای درست تر از آب در آمدن قضاوت هایمان و پرهیز از قضاوت عوامانه بکنیم فراهم کردن ادله است.و این جاست که ما باز میرسیم به سوژه و فاعل شناسا که هیچ کاری نمی شودش کرد.
ذهن من به فراخور ظرفیتی که دارد ادله ای فراهم می کند و ذهن شما نیز همین طور.گاهی دلایلی که شما(به عنوان فاعل)برای من می آورید از نظر من احمقانه است و گاهی به نظر عاقلانه می رسد.توجیهاتی که شما می آورید ممکن است گاهی دلایل خوب و عاقلانه ای باشند که از ذهن من دور مانده اند و گفتن شما مقدمه ای می شود که من به آن ها بیاندیشم.(نه بپذیرم)و این ممکن است باعث شود که من از ظرفیت های نهفته در ذهنم بیشتر استفاده کنم.(و این خوب است).به همین سادگی من مزخرف بودن یکی از قدیمی ترین و پر استفاده ترین دگم های ذهنی ام را که در بالا عنوان شد،بر ملا کردم.اما شقی را در نظر بگیرید که شما دارید ادله ی احمقانه ای می آورید.این دلایل ممکن است از نظر من دلایل خوبی باشند و من آن ها را بپذیرم.اگر احمقانه بودن این دلایل بعد ها بر من معلوم شود،هیچ کس مقصر نیست.من چوب حماقت خود را خورده ام.ولی فرض کنیم شما دلایل احمقانه ای می آوریدو من به احمقانه بودن این دلایل آگاهم.ولی اگر شما از منظر من انسان مهمی باشید یا اگر کمی کار بلد باشیدو یا حتی خود از مزخرف بودن دلایلتان آگاه نباشید ممکن است بتوانید مرا گول زده و طوری وانمود کنید که گوئی من احمق بوده ام.در اینجا من احمق نبوده ام بلکه شما مرا تحمیق کرده اید.اگر چه چوب این اشتباه نیز بر سرِ خودم وارد است زیرا من گول خورده ام ولی چون شما نیز در این قضیه جزئی از علت تامه بوده اید،چوب بر شما نیز وارد است.به همین دلیل است که من ترجیح می دهم به توضیحاتی که افراد برای کارهایشان می آورند گوش ندهم.چه بسا من عاقل تر از آنان باشم.حداقلش این است که بعد ها می فهمم احمق بوده ام نه اینکه تحمیق شده بوده ام.(این حس از نوعی غرور ِ پوچ نشأت می گیرد)
و از همین جاست که هیچگاه نباید اعتماد کرد.چرا که من از ابتدا نمی دانستم چه می خواهم بگویم.در پایان هم فهمیدم این چیزهائی را که تا اینجا گفته ام نمی خواستم بگویم.و حالا فهمیدم که چیزهای دیگری می خواسته ام بگویم که باز هم درست نمی دانم چه بوده است.انگار نتیجه چندان هم بد نشده است.چرا که چیز هائی می خواستم بگویم که اصلا ً دوست نداشته ام که بگویم و حالا که آن ها را نگفته ام خوشحال به نظر می رسم ولی از این چیزهائی هم که گفته ام زیاد راضی نیستم. و حالا هم که خسته شده ام بقیه اش می ماند برای بعد.
شاید همه ی این ها از منطق دگماتیکی که بر ذهن من حاکم است سرچشمه می گیرد.شاید این از همان عوام زدگی های معمول است که همه چیز را با آنچه در نزد خودشان است قضاوت می کنند.ولی من هر گاه بر خلاف این عمل کرده ام درست در ورطه ی بلاهت افتاده ام.توجیه های مزخرف فاعل را دلیل اعمالش گرفته و به او اعتماد کرده ام.نتیجه اش چیزی جز گه خوردن نبوده است.همان چیزی که اول فکر می کردم درست بوده است و انعطاف نشان دادن بی مورد . این اصل به این صورت، یکی از دگم های ذهن ِناقص من گردید .چرا که من ناچار بودم به چیزی اعتماد کنم و آن چیز جز خودم چه می توانست باشد.اما راه دیگری هم وجود دارد. اینکه: هیچ قضاوتی در مورد هیج چیزی نکیم.که این راه نیز به کلی پرت است.زیرا قضاوت کردن کارکرد ذهن ماست و اجتناب ناپذیر به نظر می رسد.ذهن ما مدام مشغول نتیجه گرفتن است.تنها کاری که ما میتوانیم برای درست تر از آب در آمدن قضاوت هایمان و پرهیز از قضاوت عوامانه بکنیم فراهم کردن ادله است.و این جاست که ما باز میرسیم به سوژه و فاعل شناسا که هیچ کاری نمی شودش کرد.
ذهن من به فراخور ظرفیتی که دارد ادله ای فراهم می کند و ذهن شما نیز همین طور.گاهی دلایلی که شما(به عنوان فاعل)برای من می آورید از نظر من احمقانه است و گاهی به نظر عاقلانه می رسد.توجیهاتی که شما می آورید ممکن است گاهی دلایل خوب و عاقلانه ای باشند که از ذهن من دور مانده اند و گفتن شما مقدمه ای می شود که من به آن ها بیاندیشم.(نه بپذیرم)و این ممکن است باعث شود که من از ظرفیت های نهفته در ذهنم بیشتر استفاده کنم.(و این خوب است).به همین سادگی من مزخرف بودن یکی از قدیمی ترین و پر استفاده ترین دگم های ذهنی ام را که در بالا عنوان شد،بر ملا کردم.اما شقی را در نظر بگیرید که شما دارید ادله ی احمقانه ای می آورید.این دلایل ممکن است از نظر من دلایل خوبی باشند و من آن ها را بپذیرم.اگر احمقانه بودن این دلایل بعد ها بر من معلوم شود،هیچ کس مقصر نیست.من چوب حماقت خود را خورده ام.ولی فرض کنیم شما دلایل احمقانه ای می آوریدو من به احمقانه بودن این دلایل آگاهم.ولی اگر شما از منظر من انسان مهمی باشید یا اگر کمی کار بلد باشیدو یا حتی خود از مزخرف بودن دلایلتان آگاه نباشید ممکن است بتوانید مرا گول زده و طوری وانمود کنید که گوئی من احمق بوده ام.در اینجا من احمق نبوده ام بلکه شما مرا تحمیق کرده اید.اگر چه چوب این اشتباه نیز بر سرِ خودم وارد است زیرا من گول خورده ام ولی چون شما نیز در این قضیه جزئی از علت تامه بوده اید،چوب بر شما نیز وارد است.به همین دلیل است که من ترجیح می دهم به توضیحاتی که افراد برای کارهایشان می آورند گوش ندهم.چه بسا من عاقل تر از آنان باشم.حداقلش این است که بعد ها می فهمم احمق بوده ام نه اینکه تحمیق شده بوده ام.(این حس از نوعی غرور ِ پوچ نشأت می گیرد)
و از همین جاست که هیچگاه نباید اعتماد کرد.چرا که من از ابتدا نمی دانستم چه می خواهم بگویم.در پایان هم فهمیدم این چیزهائی را که تا اینجا گفته ام نمی خواستم بگویم.و حالا فهمیدم که چیزهای دیگری می خواسته ام بگویم که باز هم درست نمی دانم چه بوده است.انگار نتیجه چندان هم بد نشده است.چرا که چیز هائی می خواستم بگویم که اصلا ً دوست نداشته ام که بگویم و حالا که آن ها را نگفته ام خوشحال به نظر می رسم ولی از این چیزهائی هم که گفته ام زیاد راضی نیستم. و حالا هم که خسته شده ام بقیه اش می ماند برای بعد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر